{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

پارت ۶: اعتراف‌های مخفی

آن روز، بعد از یک جلسه طولانی بونتن، مایکی و ا/ت در پشت‌بام یکی از ساختمان‌های شهر نشسته بودند. نسیم خنک شب، موهایشان را نوازش می‌داد و نور چراغ‌های شهر، سایه‌های طولانی روی زمین می‌انداخت.

مایکی برای اولین بار به آرامی گفت:
«ا/ت… من… نمی‌دونم چرا، اما وقتی پیش تو هستم، همه چیز عادی و امن به نظر می‌رسه… حتی وقتی دنیا علیه ماست.»

ا/ت به او نگاه کرد، قلبش تندتر می‌زد و لبخندی نرم زد:
«مایکی… منم همین حسو دارم. وقتی کنار توام، هیچ ترسی ندارم. حتی از همه چیز… حتی از خودم.»

در سکوت بعد از این اعتراف، دستانشان به هم گره خورد و لحظه‌ای طولانی، پر از اعتماد، صمیمیت و گرما بود. هیچ‌کس جز خودشان حضور نداشت، و هیچ کلمه‌ای لازم نبود؛ تمام احساساتشان در نگاه و لمسشان منتقل شد.

آن شب، مایکی و ا/ت فهمیدند که دیگر نمی‌توانند از هم جدا باشند؛ این پیوندی بود که از قلبشان شروع شده و با هر لحظه نزدیک‌تر و محکم‌تر می‌شد.


---
دیدگاه ها (۰)

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

سناریو از مایکی(تومان) درخواستی😘🍒❤️برای کاربر: @maysa_shokoد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط