پارت لحظهی نزدیک شدن خطرناک
---
پارت ۷: لحظهی نزدیک شدن خطرناک
یک شب بارانی، خیابانهای شهر پر از انعکاس نور چراغها روی آسفالت خیس بود. مایکی و ا/ت برای بررسی یکی از مناطق بونتن تنها بودند. صدای رعد و باران، سکوت میان آنها را پر کرده بود.
در یک لحظه، ا/ت از لبه پیادهرو نزدیک به خیابان لغزید و مایکی سریع او را گرفت. ضربان قلبشان بالا رفت و نگاهشان در هم گره خورد. لحظهای خطرناک، اما پر از هیجان و نزدیکی بود.
مایکی با آرامش گفت:
«مواظب باش… نمیخوام چیزی بهت آسیب بزنه.»
ا/ت لبخندی زد و نفسش را آرام کرد، حس کرد که مایکی همیشه پشتش است. دستها دوباره به هم گره خورد و در همان نزدیکی، هیچ ترس و نگرانی نمیتوانست بین آنها فاصله ایجاد کند.
آن لحظه، کشش و صمیمیت آنها از هر لحظه دیگری پررنگتر بود؛ حس کردند که حتی در خطرناکترین شرایط، کنار هم امنیت و گرما دارند.
---
پارت ۷: لحظهی نزدیک شدن خطرناک
یک شب بارانی، خیابانهای شهر پر از انعکاس نور چراغها روی آسفالت خیس بود. مایکی و ا/ت برای بررسی یکی از مناطق بونتن تنها بودند. صدای رعد و باران، سکوت میان آنها را پر کرده بود.
در یک لحظه، ا/ت از لبه پیادهرو نزدیک به خیابان لغزید و مایکی سریع او را گرفت. ضربان قلبشان بالا رفت و نگاهشان در هم گره خورد. لحظهای خطرناک، اما پر از هیجان و نزدیکی بود.
مایکی با آرامش گفت:
«مواظب باش… نمیخوام چیزی بهت آسیب بزنه.»
ا/ت لبخندی زد و نفسش را آرام کرد، حس کرد که مایکی همیشه پشتش است. دستها دوباره به هم گره خورد و در همان نزدیکی، هیچ ترس و نگرانی نمیتوانست بین آنها فاصله ایجاد کند.
آن لحظه، کشش و صمیمیت آنها از هر لحظه دیگری پررنگتر بود؛ حس کردند که حتی در خطرناکترین شرایط، کنار هم امنیت و گرما دارند.
---
- ۴.۲k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط