پارت
پارت ۵
+رئیس اینجا منم و حق با این خانومه(منظورش اته) شما هم هِری(منظورش دخترس)
دختر : ایششش (رفت)
ویو ا،ت
از اینکه ازم طرفداری کرد خیلی خوشم اومد
–خیلی ممنون
گارسون : خیلی ممنونم (تعظیم)
÷میتونم از شما دعوت کنم باهم نوشیدنی گیلاس بخوریم؟(نیشخند)
–بله حتماً(خنده)
نشستیم و باهم حرف زدیم و همدیگر رو معرفی کردیم و بعد از ۱۵ مین همینظور که حرف میزدیم کوک ازم پرسید
÷میتونم شمارتو داشته باشم؟
همون لحظه حس کردم همون ۲ نفری که توی کافه دنبالم بودن رو دیدم و سریع گفتم
–ببخشید ولی الان حتماً باید من برم.....خدافظ
سریع با سرعت می دویدم که به یه پسری برخورد کردم که خیلی قدش بلند بود و عطرش هم آشنا.......
خیلی تند تند تعظیم کردمو گفتم
–ببخشید.......ببخشید
و اصلا حواسم نبود کیه برای همین از کنارش رد شدم و داشتم به سمت بیرون میرفتم که اومد و از پشت بغلم کرد و ایندفعه واقعاً اعصابم خورد شد و هرکاری کردم نتونستم از بغلش بیام بیرون ولی برای یه لحظه قلبم خیلی تند تند زد.....داد زدم
–هوی گمشو اونور عوضی (داد)
+حق نداری روی رئیس اینجا داد بزنی
بدون نگاه کردن بهش رفتم سمت رونا و بهش گفتم
–رونا بیا بریم من میخام برم
.تو برو من بعداً میام
–خیلی خب باشه هرموقع خواستی بیا من رفتم
یه تاکسی گرفتم و سریع رسیدم به عمارت و بدون اینکه کسی بفهمه وارد اتاقم شدم که جیهون عین روح روی تختش نشسته بود
–هینننن ترسیدم چته تو؟
/تا این وقت شب کجا بودی...
–..ببخشید که بهت نگفتم
/مشکلی نیست به هر حال میخواستم الان بخابم
لباسام رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم و به اون لحظه ای که اون مرده بغلم کرد فک میکردم......چرا اون لحظه اونطوری شدم؟ ایششش اصلاً نمیخام بهش فک کنم
ویو ته (ساعت ۹ صبح)
صبح خیلی حالم بد بود و حوصله نداشتم که کوک داد زد
÷هی پسر پاشو دیگه حوصلم سر رفت
+چرا چیشده مگه؟
÷صبح شده پاشو..میخام یه چیزی برات تعریف کنم هیونگ
+چیه نکنه عاشق شدی؟
÷دقیقا زدی تو هدف....عاشق شدم
با شنیدن این حرفش سریع از جام بلند شدمو سمتش خندیدم
+مطمئنی؟
÷اوهوم...ولی نتونستم شمارش رو بگیرم
+باشه بابا
÷من میرم حیاط برای ورزش توهم بیا
+اوکی تو برو منم میام
ویو کوک
رفتم حیاط و بعد از ۵ مین ته ام اومد و تصمیم گرفتیم باهم مسابقه ی ۲ بدیم و باهم با شمارش معکوس مسابقه رو شروع کردیم
داشتم میدویدم که یهو افتادم و پام یه صدمه کوچیک دید و همون لحظه سریع ته گفت
+وای چیشد هیونگ؟....خوبی؟
÷یکم پام درد میکنه ولی زود خوب میشم
+یه لحظه صبر کن
ته رفت و به بادیگاردش گفت بیاد کمکم کنه تا برم توی عمارت و پانسمان شم
با کمک بادیگارد وارد عمارت شدم و توی اتاق استراحت روی مبل نشستم که بادیگارد به یه دختری گفت بیاد و پانسمانم کنه
ویو ا،ت
صبح از خواب پاشدم و مثل همیشه داشتم تمیزکاری میکردم و رونا هم از صبح حالش بد بود و هی بالا می آورد
دیشب خیلی زیاده روی کرده بودو من نگرانش بودم
داشتم بشقاب هارو برای صبحونه خودمون (خدمتکارا) میچیدم که یه بادیگاردی اومد و گفت
بادیگارد : ا،ت لطفا توی اتاق استراحت برو و زخم آقای جئون رو پانسمان کن
–خیلی خب اوکی تو هم صبحانت رو بخور
بادیگارد : من خوردم
–باش
رفتم سمت اتاق استراحت که کوک رو دیدم همونی که دیشب شماره میخواست
میخواستم سریع برگردم که کوک از پشت صدام زد
÷ا،ت
برگشتم و رفتم سمتش
–عه تو اینجایی نمیدونستم
÷میدونم میدونستی برا همین میخواستی فرار کنی (نیشخند)
–نه بابا چی میگی اصلاً هم اینطور نیست
ویو سنا
داشتم دنبال ا،ت میگشتم که از یه بادیگارد پرسیدم و اونم گفت ا،ت توی اتاق استراحته
رفتم سمت اتاق استراحت که یه پسری رو باهاش دیدم
×واییی خیلی جذابهههههه.....تو نگاه اول عاشقش شدمم.....اون مرد منهههههههه (تو دلش)
ویو ا،ت
میخواستم پانسمانش کنم که سنا صدام کرد
× ا،ت......سیلام
–سلام گلم اینجا چیکار میکنی؟
×میخواستم بدونم میای باهم استریم بگیریم؟
–نه من خیلی کار دارم وقت این چیزا رو ندارم
÷ تو باید آبجی ته باشی درسته ؟
×آره میشناسیش؟
÷ من رفیقشم
× وایی الانه که از جذابیتش آب بشم برم زمین خدیااا ممنونم (تو دلش)
–واقعاً تو آبجی تهیونگی؟
× اوهوم.....چطور مگه؟
–هیچی.....وای یادم نبود.....ببین سنا من یه کاری دارم میتونی تو برای جناب جئون پاش رو پانسمان کنی؟
× اره حتماً چرا که نه
÷ولی .....(سنا حرفش رو قطع کرد)
×خیلی خب کجای پات آسیب دیده؟ (کیوت)
ویو ته
توی دفتر کارم بودم و داشتم کارام رو انجام میدادم که یهو کوک با پا اومد تو در و وارد اتاق شد
+ چته......حداقل در نمیزنی یهو میای با پا نیا
÷ باشه حالا توعم
+ چیکارم داشتی؟
÷ اون دختره که گفتم عاشقشم توی عمارت توعه
+چشمم روشن حالا کی هست ؟(نیشخند)
÷ اسمش ا،ت هست
+ چییی؟؟؟؟؟
همون لحظه سناهم اومد تو ....
ادامه دارد....
+رئیس اینجا منم و حق با این خانومه(منظورش اته) شما هم هِری(منظورش دخترس)
دختر : ایششش (رفت)
ویو ا،ت
از اینکه ازم طرفداری کرد خیلی خوشم اومد
–خیلی ممنون
گارسون : خیلی ممنونم (تعظیم)
÷میتونم از شما دعوت کنم باهم نوشیدنی گیلاس بخوریم؟(نیشخند)
–بله حتماً(خنده)
نشستیم و باهم حرف زدیم و همدیگر رو معرفی کردیم و بعد از ۱۵ مین همینظور که حرف میزدیم کوک ازم پرسید
÷میتونم شمارتو داشته باشم؟
همون لحظه حس کردم همون ۲ نفری که توی کافه دنبالم بودن رو دیدم و سریع گفتم
–ببخشید ولی الان حتماً باید من برم.....خدافظ
سریع با سرعت می دویدم که به یه پسری برخورد کردم که خیلی قدش بلند بود و عطرش هم آشنا.......
خیلی تند تند تعظیم کردمو گفتم
–ببخشید.......ببخشید
و اصلا حواسم نبود کیه برای همین از کنارش رد شدم و داشتم به سمت بیرون میرفتم که اومد و از پشت بغلم کرد و ایندفعه واقعاً اعصابم خورد شد و هرکاری کردم نتونستم از بغلش بیام بیرون ولی برای یه لحظه قلبم خیلی تند تند زد.....داد زدم
–هوی گمشو اونور عوضی (داد)
+حق نداری روی رئیس اینجا داد بزنی
بدون نگاه کردن بهش رفتم سمت رونا و بهش گفتم
–رونا بیا بریم من میخام برم
.تو برو من بعداً میام
–خیلی خب باشه هرموقع خواستی بیا من رفتم
یه تاکسی گرفتم و سریع رسیدم به عمارت و بدون اینکه کسی بفهمه وارد اتاقم شدم که جیهون عین روح روی تختش نشسته بود
–هینننن ترسیدم چته تو؟
/تا این وقت شب کجا بودی...
–..ببخشید که بهت نگفتم
/مشکلی نیست به هر حال میخواستم الان بخابم
لباسام رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم و به اون لحظه ای که اون مرده بغلم کرد فک میکردم......چرا اون لحظه اونطوری شدم؟ ایششش اصلاً نمیخام بهش فک کنم
ویو ته (ساعت ۹ صبح)
صبح خیلی حالم بد بود و حوصله نداشتم که کوک داد زد
÷هی پسر پاشو دیگه حوصلم سر رفت
+چرا چیشده مگه؟
÷صبح شده پاشو..میخام یه چیزی برات تعریف کنم هیونگ
+چیه نکنه عاشق شدی؟
÷دقیقا زدی تو هدف....عاشق شدم
با شنیدن این حرفش سریع از جام بلند شدمو سمتش خندیدم
+مطمئنی؟
÷اوهوم...ولی نتونستم شمارش رو بگیرم
+باشه بابا
÷من میرم حیاط برای ورزش توهم بیا
+اوکی تو برو منم میام
ویو کوک
رفتم حیاط و بعد از ۵ مین ته ام اومد و تصمیم گرفتیم باهم مسابقه ی ۲ بدیم و باهم با شمارش معکوس مسابقه رو شروع کردیم
داشتم میدویدم که یهو افتادم و پام یه صدمه کوچیک دید و همون لحظه سریع ته گفت
+وای چیشد هیونگ؟....خوبی؟
÷یکم پام درد میکنه ولی زود خوب میشم
+یه لحظه صبر کن
ته رفت و به بادیگاردش گفت بیاد کمکم کنه تا برم توی عمارت و پانسمان شم
با کمک بادیگارد وارد عمارت شدم و توی اتاق استراحت روی مبل نشستم که بادیگارد به یه دختری گفت بیاد و پانسمانم کنه
ویو ا،ت
صبح از خواب پاشدم و مثل همیشه داشتم تمیزکاری میکردم و رونا هم از صبح حالش بد بود و هی بالا می آورد
دیشب خیلی زیاده روی کرده بودو من نگرانش بودم
داشتم بشقاب هارو برای صبحونه خودمون (خدمتکارا) میچیدم که یه بادیگاردی اومد و گفت
بادیگارد : ا،ت لطفا توی اتاق استراحت برو و زخم آقای جئون رو پانسمان کن
–خیلی خب اوکی تو هم صبحانت رو بخور
بادیگارد : من خوردم
–باش
رفتم سمت اتاق استراحت که کوک رو دیدم همونی که دیشب شماره میخواست
میخواستم سریع برگردم که کوک از پشت صدام زد
÷ا،ت
برگشتم و رفتم سمتش
–عه تو اینجایی نمیدونستم
÷میدونم میدونستی برا همین میخواستی فرار کنی (نیشخند)
–نه بابا چی میگی اصلاً هم اینطور نیست
ویو سنا
داشتم دنبال ا،ت میگشتم که از یه بادیگارد پرسیدم و اونم گفت ا،ت توی اتاق استراحته
رفتم سمت اتاق استراحت که یه پسری رو باهاش دیدم
×واییی خیلی جذابهههههه.....تو نگاه اول عاشقش شدمم.....اون مرد منهههههههه (تو دلش)
ویو ا،ت
میخواستم پانسمانش کنم که سنا صدام کرد
× ا،ت......سیلام
–سلام گلم اینجا چیکار میکنی؟
×میخواستم بدونم میای باهم استریم بگیریم؟
–نه من خیلی کار دارم وقت این چیزا رو ندارم
÷ تو باید آبجی ته باشی درسته ؟
×آره میشناسیش؟
÷ من رفیقشم
× وایی الانه که از جذابیتش آب بشم برم زمین خدیااا ممنونم (تو دلش)
–واقعاً تو آبجی تهیونگی؟
× اوهوم.....چطور مگه؟
–هیچی.....وای یادم نبود.....ببین سنا من یه کاری دارم میتونی تو برای جناب جئون پاش رو پانسمان کنی؟
× اره حتماً چرا که نه
÷ولی .....(سنا حرفش رو قطع کرد)
×خیلی خب کجای پات آسیب دیده؟ (کیوت)
ویو ته
توی دفتر کارم بودم و داشتم کارام رو انجام میدادم که یهو کوک با پا اومد تو در و وارد اتاق شد
+ چته......حداقل در نمیزنی یهو میای با پا نیا
÷ باشه حالا توعم
+ چیکارم داشتی؟
÷ اون دختره که گفتم عاشقشم توی عمارت توعه
+چشمم روشن حالا کی هست ؟(نیشخند)
÷ اسمش ا،ت هست
+ چییی؟؟؟؟؟
همون لحظه سناهم اومد تو ....
ادامه دارد....
- ۵۷۶
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط