شبی به او رسیدم که مانند شب های قبل پر از استرس بودم
شبی به او رسیدم که مانند شب های قبل پر از استرس بودم .
او مثل یک آگاهی بود ، که شاید من نتوانستم نادیده اش بگیرم .
آن زنِ کوتاه قد ، که تن نورانی اش را پشت مانتوی چرمی قهوه ای باران خورده ای پنهان کرده و تند از کنارم رد شد .
حتما تازه قهوه خورده بود زیرا پشت سرش بوی قهوه ای آمد که تازه میفهمم ، تا کنون وقت نکرده ام بنوشم .
منی که میتوانم بگویم زیر مانتویی تماماً سنگی سفید بود ، جدا شده از ماه ، که نور پخش میکرد .
هاله های نور را میدیدم ، آن نور ، اگر از ماه نبود ، از هیچ چیز دیگر نمیتوانست باشد .
اما پی اش را نگرفتم .
زیرا از همان ابتدا معلوم بود ، که من یک انسانم ...
و انسان را چه به تیکه سنگی جدا شده از مهتاب که راهش را در خیابان های تاریک گُم کرده ...
برای فراموش کردنش ، تنها یک باد سرد کافی بود ، از آنها باد ها که در شب های بی مهتاب میوزد ...
او مثل یک آگاهی بود ، که شاید من نتوانستم نادیده اش بگیرم .
آن زنِ کوتاه قد ، که تن نورانی اش را پشت مانتوی چرمی قهوه ای باران خورده ای پنهان کرده و تند از کنارم رد شد .
حتما تازه قهوه خورده بود زیرا پشت سرش بوی قهوه ای آمد که تازه میفهمم ، تا کنون وقت نکرده ام بنوشم .
منی که میتوانم بگویم زیر مانتویی تماماً سنگی سفید بود ، جدا شده از ماه ، که نور پخش میکرد .
هاله های نور را میدیدم ، آن نور ، اگر از ماه نبود ، از هیچ چیز دیگر نمیتوانست باشد .
اما پی اش را نگرفتم .
زیرا از همان ابتدا معلوم بود ، که من یک انسانم ...
و انسان را چه به تیکه سنگی جدا شده از مهتاب که راهش را در خیابان های تاریک گُم کرده ...
برای فراموش کردنش ، تنها یک باد سرد کافی بود ، از آنها باد ها که در شب های بی مهتاب میوزد ...
- ۷۵۶
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط