{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شبی به او رسیدم که مانند شب های قبل پر از استرس بودم

شبی به او رسیدم که مانند شب های قبل پر از استرس بودم .
او مثل یک آگاهی بود ، که شاید من نتوانستم نادیده اش بگیرم .
آن زنِ کوتاه قد ، که تن نورانی اش را پشت مانتوی چرمی قهوه ای باران خورده ای پنهان کرده و تند از کنارم رد شد .
حتما تازه قهوه خورده بود زیرا پشت سرش بوی قهوه ای آمد که تازه میفهمم ، تا کنون وقت نکرده ام بنوشم .
منی که میتوانم بگویم زیر مانتویی تماماً سنگی سفید بود ، جدا شده از ماه ، که نور پخش میکرد .
هاله های نور را می‌دیدم ، آن نور ، اگر از ماه نبود ، از هیچ چیز دیگر نمی‌توانست باشد .
اما پی اش را نگرفتم .
زیرا از همان ابتدا معلوم بود ، که من یک انسانم ...
و انسان را چه به تیکه سنگی جدا شده از مهتاب که راهش را در خیابان های تاریک گُم کرده ...
برای فراموش کردنش ، تنها یک باد سرد کافی بود ، از آنها باد ها که در شب های بی مهتاب می‌وزد ...
دیدگاه ها (۱)

او که هر شب ناکامی را تجربه می‌کند و فردایش اما ، مانند هر ر...

پیر مرد ،یک اسکلت استخوانی در لباس های پارچه ای ، سرپا خاک آ...

شب 🌑شب قبل با تمام وجود تصمیم گرفت رگ دستش را بزند .دنبال دل...

او یک مرد قد بلند بود که هشت تا ماشین داشت .دوتا از آنها را ...

قبل از آمدن به خانه چه کند تا او را نفهمد .به کوچه که میرسد ...

اسم رمان《 چشم های بی انتها 》پارت ۳باد از هر طرف میوزید اسمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط