پارت
پارت ۶۷
رفتیم بیرون لوکاس اونور خیابون وایساده بود
اونیکس:فقط پنج دقیقه باشه؟
باشه
رفتم اون طرف و اونیکسم جلو در زیر نظر داشت مارو
رفتم پیشش روش اونرو بود آروم صداش کردم
لوکاس؟
روشو برگردوند
(شوکه شدم !)
تو توو چ بلاییی سرت اومدهههه؟؟؟
{ی چنتا زخم رو صورتش خورده بود همینطور دستاش ک نگم کلان انگار با چاقو نصف نصفش کردن}
نتونستم تحمل کنم بغضم گرف و بی توقف اشک میریختم
لوکاس:هیچی نشده لطفا گریه نکن ،بسع ماری تمومش کن جون من تحملشو ندارم جلو من گریه کنی
آخهه چ بلاییی سرت اومده بمیرم من
{نفس نفس میزدم تحمل نداشتم اینجوری ببینمش }
لوکاس:فک کن خوردم زمین باشع؟ولی گریه نکن خواهش میکنم باورم نمیشه
چیو باورت نمیشه
لوکاس:اینکه واس من انقدر نگرانی ،اگه میدونستم ماسکی چیزی میزدم نگرانت نکنم متاسفم شرمندع
لوکاس:بشین یکم باهات حرف دارم ولی اگه نمیخوای گوش بدی اصرار نمیکنم و میرم و هیچوقت مزاحمت نمیشم
ن تو هیچ وقت مزاحم نبودی و نخواهی بود بگو هرچی میخوای کاملا گوشم ب توعه
لوکاس:ماری ببین من خیلی یهویی بهت گفتم و خب منم جات بودم قاطی میکردم اولش بابت این متاسفم ببخشید
میخواستم بدونم لیاقت دارم ک ی شانسی بهم بدی؟؟میدونی ک من باختو قبول ندارم حداقلش بدونم تلاشمو کردم
لوکاس من نمیخوام بیشتر ع این بهت آسیب برسع
من متاسفم ک این رو میگم ولی من عاشق شدم و مسئله تو نیستی تو حتی لایق بیشتر و بهتر از منی پس اینو ب عنوان لیاقتت حساب نکن تو
لوکاس:باشه ماری من نیومدم ک تعریف بشنوم ممنونم ک رک و راست بودی و واضح گفتی من دیگه میرم و هیچ وقت مزاحمت نمیشم
لوکاس:میخوام آخرین حرفمو بزنم
من همیشه هواتو دارم و خواهم داشت اگه ی وقت اون پسرع یا هرکس دیگه ای جرعت کرد بهت آسیب برسونه بهم بگو دوست دارم" خدافظ
راهشو کشید رف منم مات موندم سوار ماشین شد و با سرعت رف
رفتم پیش اونیکس
اونیکس:چیشد؟ ناراحتت ک نکرد؟
ن بیا بریم داخل
اونیکس:ماری چت شد یهو چرا ناراحتی ؟؟
نیستم بیا بریم
اونیکس:از صورتت معلومه
اونیکیسسس!یا بیا بریم یا الاناست ک بغضم بترکه فهمیدی و اونوقت عزرائیل هم نمیتونه منو ببره جاییی
اونیکس:باشه باشه آرومم باش بیا.
رفتیم داخل اتاق خواب
همینطور دراز کشیده بودیم ک اونیکس گف
اونیکس:ماری ؟
هوم؟
.
اونیکس:نمیخوای برام تعریف کنی ک چیشد ؟
حرفشو زد رف
اونیکس:چرا ناراحت شدی؟
باید خوشحال باشم؟ها؟جای من بودی خوشحال بودی میتونستی خوشحال باشی؟؟بابام اونجوری اذیتم کرد لوکاس اینجور بخاطر من شد توام ک حسابی اعصابت خورد شد من {بغض}
گریم گرف
اونیکس:هیشش!آروم باش گریه نکن
بغلم کرد منم شدت گریم بیشتر شد.
اونیکس:بمیرم برات فداتشم چیزی نیست درست میشه همه چی بهت قول میدم
سرمو بوسید همینجوری با بغض و گریه خوابم برد
رفتیم بیرون لوکاس اونور خیابون وایساده بود
اونیکس:فقط پنج دقیقه باشه؟
باشه
رفتم اون طرف و اونیکسم جلو در زیر نظر داشت مارو
رفتم پیشش روش اونرو بود آروم صداش کردم
لوکاس؟
روشو برگردوند
(شوکه شدم !)
تو توو چ بلاییی سرت اومدهههه؟؟؟
{ی چنتا زخم رو صورتش خورده بود همینطور دستاش ک نگم کلان انگار با چاقو نصف نصفش کردن}
نتونستم تحمل کنم بغضم گرف و بی توقف اشک میریختم
لوکاس:هیچی نشده لطفا گریه نکن ،بسع ماری تمومش کن جون من تحملشو ندارم جلو من گریه کنی
آخهه چ بلاییی سرت اومده بمیرم من
{نفس نفس میزدم تحمل نداشتم اینجوری ببینمش }
لوکاس:فک کن خوردم زمین باشع؟ولی گریه نکن خواهش میکنم باورم نمیشه
چیو باورت نمیشه
لوکاس:اینکه واس من انقدر نگرانی ،اگه میدونستم ماسکی چیزی میزدم نگرانت نکنم متاسفم شرمندع
لوکاس:بشین یکم باهات حرف دارم ولی اگه نمیخوای گوش بدی اصرار نمیکنم و میرم و هیچوقت مزاحمت نمیشم
ن تو هیچ وقت مزاحم نبودی و نخواهی بود بگو هرچی میخوای کاملا گوشم ب توعه
لوکاس:ماری ببین من خیلی یهویی بهت گفتم و خب منم جات بودم قاطی میکردم اولش بابت این متاسفم ببخشید
میخواستم بدونم لیاقت دارم ک ی شانسی بهم بدی؟؟میدونی ک من باختو قبول ندارم حداقلش بدونم تلاشمو کردم
لوکاس من نمیخوام بیشتر ع این بهت آسیب برسع
من متاسفم ک این رو میگم ولی من عاشق شدم و مسئله تو نیستی تو حتی لایق بیشتر و بهتر از منی پس اینو ب عنوان لیاقتت حساب نکن تو
لوکاس:باشه ماری من نیومدم ک تعریف بشنوم ممنونم ک رک و راست بودی و واضح گفتی من دیگه میرم و هیچ وقت مزاحمت نمیشم
لوکاس:میخوام آخرین حرفمو بزنم
من همیشه هواتو دارم و خواهم داشت اگه ی وقت اون پسرع یا هرکس دیگه ای جرعت کرد بهت آسیب برسونه بهم بگو دوست دارم" خدافظ
راهشو کشید رف منم مات موندم سوار ماشین شد و با سرعت رف
رفتم پیش اونیکس
اونیکس:چیشد؟ ناراحتت ک نکرد؟
ن بیا بریم داخل
اونیکس:ماری چت شد یهو چرا ناراحتی ؟؟
نیستم بیا بریم
اونیکس:از صورتت معلومه
اونیکیسسس!یا بیا بریم یا الاناست ک بغضم بترکه فهمیدی و اونوقت عزرائیل هم نمیتونه منو ببره جاییی
اونیکس:باشه باشه آرومم باش بیا.
رفتیم داخل اتاق خواب
همینطور دراز کشیده بودیم ک اونیکس گف
اونیکس:ماری ؟
هوم؟
.
اونیکس:نمیخوای برام تعریف کنی ک چیشد ؟
حرفشو زد رف
اونیکس:چرا ناراحت شدی؟
باید خوشحال باشم؟ها؟جای من بودی خوشحال بودی میتونستی خوشحال باشی؟؟بابام اونجوری اذیتم کرد لوکاس اینجور بخاطر من شد توام ک حسابی اعصابت خورد شد من {بغض}
گریم گرف
اونیکس:هیشش!آروم باش گریه نکن
بغلم کرد منم شدت گریم بیشتر شد.
اونیکس:بمیرم برات فداتشم چیزی نیست درست میشه همه چی بهت قول میدم
سرمو بوسید همینجوری با بغض و گریه خوابم برد
- ۲.۲k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط