گفتم خانواده اش نمیتوانند این ننگ را تحمل کنند
گفتم خانواده اش نمیتوانند این ننگ را تحمل کنند
بالاترین عذاب مادرش
شده حرفهایی که با تو زد و دلت را شکست . می شنوم صدای ذهنت را که در گریه از خدا گلایه داشتی چرا جوابشان را نمی دهد
آناجان ما از خیلی از واقعیت ها خبرنداریم بخاطرهمین خداوند می فرماید بعضی از حدس هایی که می زنید گناه است اگر دوست داری میتوانم اسایشگاه ی که بستری میشود را برایت پیدا کنم
برق شادی را درچشمان مادمازل دیدم براستی که حس انتقام چگونه به بعضی از انسانها توان زنده بودن میدهد ....
کاش فرصت بود تا برایت بگویم هرکس به بهانه ای زنده است....
مادمازل انچنان خوشحال شد که شانه هایم را گرفت و تکان داد و گفت اگر حقیقت گفته باشی اگرحقیقت گفته باشی.... خندیدم و گفتم چیزی نمیخواهم اگر اسراری را فاش کردم برای این بود بدانی خداوند هیچ وقت قلب شکسته تو را فراموش نکرد.
حالاگوشی مرا بده
مادمازل که انگار انرژی بیشتری گرفته بود گفت هرگز شبم را خراب نکن تو همه اسرار زندگیم را میدانی من هم باید بدانم
میخواند و می خندید..انچنان از ته دل می خندید که تمام بدنش می لرزید و مرا در گل فرو می برد
بگذریم نمیشود گفت ان لرزش ها با من چ میکرد
ناگهان بلند شد نشست
و گفت خیلی عرق کردم این بند را باز کن
با چه شور و شعفی بازکردم اگر سند خانه ای به نامم میشد اینقدر له خودم افتخار نمیکردم باز کردم و مبهوت ان ....بودم که گفت خاک بر سر بی جنبه توکنند تو داری چه غلطی میکنی متوجه رفتارت هستی ؟
باور میکنی احساس کردم سقف خانه بر سرم خراب میشود
نمیدانستم متوجه تغییر حالم به ان شدت شد نمیدانستم در باز کردن بندزیادی بدنش را لمس کرده بودم . باور کن سیاه شدم از خجالت .
سریع از خجالت روی زمین نشستم و سرم را دردستانم گرفتم فقط وفقط دعا کردم نگوید بلند شو و چیزی برایم بیاور.
هیچ جوابی برایش نداشتم
چقدر مرا حقیر می دید و چطور ابرویم می رفت
گفت مرتضی من برای تو خیلی ارزش قائل بودم
باورکن از چشمم افتادی من تو را خیلی بالاتر ازین میدیدم تو اینقدر ضعیفی و من در مقابل تو..
ارزوی مرگ کردم
قلبم از خجالت گرفت
افتادم
مادمازل متوجه شد
بلندم کرد با اشاره نیمه تمام من قرص قلبم را زیر زبانمگذاشت
همه وحشتم این بود که لحظه ای که
میخاستم بند را باز کنم بدنم با او برخورد کرده باشدو...
می سوختم
باور کن فقط میخاستم بمیرم از خجالت خلاصه کنم مدتی گذشت و تا به حال عادی برگشتم
مادمازل گرگ باران دیده بود ولی فهمیدم مستی اش پرید...از ترس
نمی دانستم در جواب خانوم اروریان چه بگویم حرفی برای گفتم نداشتم
صورتم را درمیان دستانمگرفتم و گریه کردم از خجالت
مادمازل گفت مگر این دختره ایکبیری ایسبیری چی داره
ی مانکی دانکی تو را به بازی گرفته
اصلا توقع نداشتم
پایان ۴۸
بالاترین عذاب مادرش
شده حرفهایی که با تو زد و دلت را شکست . می شنوم صدای ذهنت را که در گریه از خدا گلایه داشتی چرا جوابشان را نمی دهد
آناجان ما از خیلی از واقعیت ها خبرنداریم بخاطرهمین خداوند می فرماید بعضی از حدس هایی که می زنید گناه است اگر دوست داری میتوانم اسایشگاه ی که بستری میشود را برایت پیدا کنم
برق شادی را درچشمان مادمازل دیدم براستی که حس انتقام چگونه به بعضی از انسانها توان زنده بودن میدهد ....
کاش فرصت بود تا برایت بگویم هرکس به بهانه ای زنده است....
مادمازل انچنان خوشحال شد که شانه هایم را گرفت و تکان داد و گفت اگر حقیقت گفته باشی اگرحقیقت گفته باشی.... خندیدم و گفتم چیزی نمیخواهم اگر اسراری را فاش کردم برای این بود بدانی خداوند هیچ وقت قلب شکسته تو را فراموش نکرد.
حالاگوشی مرا بده
مادمازل که انگار انرژی بیشتری گرفته بود گفت هرگز شبم را خراب نکن تو همه اسرار زندگیم را میدانی من هم باید بدانم
میخواند و می خندید..انچنان از ته دل می خندید که تمام بدنش می لرزید و مرا در گل فرو می برد
بگذریم نمیشود گفت ان لرزش ها با من چ میکرد
ناگهان بلند شد نشست
و گفت خیلی عرق کردم این بند را باز کن
با چه شور و شعفی بازکردم اگر سند خانه ای به نامم میشد اینقدر له خودم افتخار نمیکردم باز کردم و مبهوت ان ....بودم که گفت خاک بر سر بی جنبه توکنند تو داری چه غلطی میکنی متوجه رفتارت هستی ؟
باور میکنی احساس کردم سقف خانه بر سرم خراب میشود
نمیدانستم متوجه تغییر حالم به ان شدت شد نمیدانستم در باز کردن بندزیادی بدنش را لمس کرده بودم . باور کن سیاه شدم از خجالت .
سریع از خجالت روی زمین نشستم و سرم را دردستانم گرفتم فقط وفقط دعا کردم نگوید بلند شو و چیزی برایم بیاور.
هیچ جوابی برایش نداشتم
چقدر مرا حقیر می دید و چطور ابرویم می رفت
گفت مرتضی من برای تو خیلی ارزش قائل بودم
باورکن از چشمم افتادی من تو را خیلی بالاتر ازین میدیدم تو اینقدر ضعیفی و من در مقابل تو..
ارزوی مرگ کردم
قلبم از خجالت گرفت
افتادم
مادمازل متوجه شد
بلندم کرد با اشاره نیمه تمام من قرص قلبم را زیر زبانمگذاشت
همه وحشتم این بود که لحظه ای که
میخاستم بند را باز کنم بدنم با او برخورد کرده باشدو...
می سوختم
باور کن فقط میخاستم بمیرم از خجالت خلاصه کنم مدتی گذشت و تا به حال عادی برگشتم
مادمازل گرگ باران دیده بود ولی فهمیدم مستی اش پرید...از ترس
نمی دانستم در جواب خانوم اروریان چه بگویم حرفی برای گفتم نداشتم
صورتم را درمیان دستانمگرفتم و گریه کردم از خجالت
مادمازل گفت مگر این دختره ایکبیری ایسبیری چی داره
ی مانکی دانکی تو را به بازی گرفته
اصلا توقع نداشتم
پایان ۴۸
- ۹.۲k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط