رمانمعشوقهاستاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۱
جوري که بین دست مردونش حسابی درد گرفته
بود.
-ولم کنید استاد.
نه تنها ولم نکرد بلکه اون یکی بازومم گرفت.
-میدونم حرف بدي زدم، معذرت میخوام،
شرمندتم.
نفس عمیقی کشیدم و از استرس اینکه یکی بیاد ما
رو تو این وضع ببینه گفتم: باشه، بخشیدم حالا هم
ولم کنید یه دفعه یکی میاد ما رو میبینه.
با کمی مکث ولم کرد که چرخیدم.
خواستم برم که صدام زد.
-مطهره خانم یه لحظه.
به سمتش چرخیدم.
-بله؟
-میتونم یه خواهشی ازت بکنم.
با ابروهاي بالا رفته گفتم: بفرمائید.
اون مقدار فاصلهاي که بینمون بود رو پر کرد.
کمی به چشمهام خیره شد و درآخر گفت: فردا شب
یه دورهمیه دوستانست، بین دوستان دوران
دانشگاه، چند تا دختر هستند که از مجردیم دارند
سوءاستفاده میکنند و به هر طریقی میخوان
خودشونو بهم بچسبونند، جوري که حسابی دردسر
برام درست کردند، میخوام یه دختر رو همراه خودم
ببرم و بگم که دیگه متاهلم.
بیتفاوت گفتم: کار خوبی میکنید، فکر خوبیه.
-اما هر دختریو همراه خودم بخوام ببرم آخرش تهدید خودشو بهم میچسبونه، میخوام یکیو ببرم که بتونم بهش اعتماد کنم.
کمی دست دست کرد و درآخر گفت: از تو میخوام
همراهم بیاي.
با چشمهاي گرد شده تقریبا داد زدم: چی؟!
خندش گرفت.
-قبول میکنی؟
اخم کردم.
-نخیر، من با شما بیام که چی بشه؟ فکر کردید من
اهل پارتیم؟
تند گفت: نه نه، پارتی نه، مهمونیه، یه دورهمی، باور
کن.
دست به سینه گفتم: چرا باید پیشنهادتونو قبول کنم؟
-اگه قبول کنی تو ترم خیلی کمکت میکنم.
سعی کردم لبخندم پررنگ نشه.
دستی به روسریم کشیدم.
-مثلا چقدر کمک؟
-مثلا...
دستی به لبش کشید که نگاهم به سمتش رفت اما زود به چشمهاش نگاه کردم و" نثار بیحیایی " خودم کردم.
-سر امتحان بهت کمک میکنم، یه نمرهی مجانی
هم بهت میدم.
مثل چی ذوق کردم.
چه خوبه که استادت کارش بهت گیر بیوفته.
-خب... اگه اینطوریه و قول میدید من قبول می
کنم.
لبخندي زد.
-قول میدم، سر قولمم هستم.
یه قدم به عقب بعد به جلو برداشتم.
-پس قبوله.
با صداي در و ریختن یه گله به داخل و خاتون که میگفت " وقت شامه بچهها" سریع ازش دور شدم
و زود روي مبل نشستم.
خبري از ماهان و آوا نبود.
ماهان؟! چه زودم دختر خاله شدي مطهره!
گوشیمو روشن کردم و خودمو سرگرم گوشی نشون
دادم.
با حس سایهاي بالاي سرم، سرمو بالا آوردم اما با
دیدن استاد هل کرده وایسادم و نگاهی به همه که
داشتند به این سمت میومدند انداختم.
-استاد توروخدا نزدیکم نشید این زن عموم سوژه
گیره.
اخم کرد.
-خب بگو استادتم.
با استرس گفتم: بیخیال.
خواستم برم ولی رو به روم وایساد.
-صبر کن حرف دارم باهات.
آب دهنمو قورت دادم.
-بفرمائید.
اخم کم رنگی کرد.
-من براي تو آشنا نیستم؟
با این حرفش کل استرسم پرید و اخم کم رنگی
کردم.
ادامه دارد...
#پارت_۲۱
جوري که بین دست مردونش حسابی درد گرفته
بود.
-ولم کنید استاد.
نه تنها ولم نکرد بلکه اون یکی بازومم گرفت.
-میدونم حرف بدي زدم، معذرت میخوام،
شرمندتم.
نفس عمیقی کشیدم و از استرس اینکه یکی بیاد ما
رو تو این وضع ببینه گفتم: باشه، بخشیدم حالا هم
ولم کنید یه دفعه یکی میاد ما رو میبینه.
با کمی مکث ولم کرد که چرخیدم.
خواستم برم که صدام زد.
-مطهره خانم یه لحظه.
به سمتش چرخیدم.
-بله؟
-میتونم یه خواهشی ازت بکنم.
با ابروهاي بالا رفته گفتم: بفرمائید.
اون مقدار فاصلهاي که بینمون بود رو پر کرد.
کمی به چشمهام خیره شد و درآخر گفت: فردا شب
یه دورهمیه دوستانست، بین دوستان دوران
دانشگاه، چند تا دختر هستند که از مجردیم دارند
سوءاستفاده میکنند و به هر طریقی میخوان
خودشونو بهم بچسبونند، جوري که حسابی دردسر
برام درست کردند، میخوام یه دختر رو همراه خودم
ببرم و بگم که دیگه متاهلم.
بیتفاوت گفتم: کار خوبی میکنید، فکر خوبیه.
-اما هر دختریو همراه خودم بخوام ببرم آخرش تهدید خودشو بهم میچسبونه، میخوام یکیو ببرم که بتونم بهش اعتماد کنم.
کمی دست دست کرد و درآخر گفت: از تو میخوام
همراهم بیاي.
با چشمهاي گرد شده تقریبا داد زدم: چی؟!
خندش گرفت.
-قبول میکنی؟
اخم کردم.
-نخیر، من با شما بیام که چی بشه؟ فکر کردید من
اهل پارتیم؟
تند گفت: نه نه، پارتی نه، مهمونیه، یه دورهمی، باور
کن.
دست به سینه گفتم: چرا باید پیشنهادتونو قبول کنم؟
-اگه قبول کنی تو ترم خیلی کمکت میکنم.
سعی کردم لبخندم پررنگ نشه.
دستی به روسریم کشیدم.
-مثلا چقدر کمک؟
-مثلا...
دستی به لبش کشید که نگاهم به سمتش رفت اما زود به چشمهاش نگاه کردم و" نثار بیحیایی " خودم کردم.
-سر امتحان بهت کمک میکنم، یه نمرهی مجانی
هم بهت میدم.
مثل چی ذوق کردم.
چه خوبه که استادت کارش بهت گیر بیوفته.
-خب... اگه اینطوریه و قول میدید من قبول می
کنم.
لبخندي زد.
-قول میدم، سر قولمم هستم.
یه قدم به عقب بعد به جلو برداشتم.
-پس قبوله.
با صداي در و ریختن یه گله به داخل و خاتون که میگفت " وقت شامه بچهها" سریع ازش دور شدم
و زود روي مبل نشستم.
خبري از ماهان و آوا نبود.
ماهان؟! چه زودم دختر خاله شدي مطهره!
گوشیمو روشن کردم و خودمو سرگرم گوشی نشون
دادم.
با حس سایهاي بالاي سرم، سرمو بالا آوردم اما با
دیدن استاد هل کرده وایسادم و نگاهی به همه که
داشتند به این سمت میومدند انداختم.
-استاد توروخدا نزدیکم نشید این زن عموم سوژه
گیره.
اخم کرد.
-خب بگو استادتم.
با استرس گفتم: بیخیال.
خواستم برم ولی رو به روم وایساد.
-صبر کن حرف دارم باهات.
آب دهنمو قورت دادم.
-بفرمائید.
اخم کم رنگی کرد.
-من براي تو آشنا نیستم؟
با این حرفش کل استرسم پرید و اخم کم رنگی
کردم.
ادامه دارد...
- ۳.۱k
- ۲۲ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط