Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant
Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..³¹
فرقهی خیر
در تالار فرقهی خیر، نگرانی مثل گردِ خاک روی همه چیز نشسته بود—نه در حدِ وحشت، در حدِ انتخاب بین سکوت و اقدام.
یکی از اعضای ارشد روی نقشههای کهنه خم شد.
اگر آینا بهجای امنی برده شده باشه، زودتر پیدا میکنیم.»
بعد به آرامی اضافه کرد: «اگر هم… کسی خواسته پنهانش کنه، هم باید مسیرها رو ببندیم.»
چند نفر با عجله طرحها را مرتب کردند:
گروههای دیدهبانی، راههای باریک، سیگنالهای داخلیِ فرقه—هرکدام با نگرانی بیشتر از قبل.
صدای یک زن بلند شد، کوتاه و تند:
باید بدونیم چه کسی نجاتش داد.»
مردی دیگر ابرو بالا انداخت:
اگه نجاتدهندهی آدم درست نباشه چی؟»
آنها قرار نبود از حقیقت پشت پرده خبر داشته باشند.
اما کافی بود نجات یا حمله هر دو از همان جنس “مأموریت” باشند تا ذهنها به جای امید، به سمت شک برود.
در همان لحظه، کسی دفترچهی گزارشها را باز کرد.
روی صفحه، تنها چند کلمه بود: ردِ آینا گم شده.
و یک خط دیگر، با جوهرِ لرزان: معلوم نیست با چه کسی بوده.
چند نفر یکصدا گفتند:
باید جستوجو را از نزدیکترین نقطهها شروع کنیم.»
کسی مسئولِ نقشه شد، کسی دیگر گروهها را تقسیم کرد.
اما نگرانی فقط “جستوجو” نبود—ترس از اشتباه کردن هم بود.
زنِ تندخو دوباره گفت:
اگر حمله از طرف خودِ ما بوده باشه چی؟ اون وقت…»
مردِ ارشد میان حرفش پرید:
نه. من میگم اگر نجاتدهنده هم از بیرون بوده باشه، ما باید سریعتر بفهمیم.»
همه سر تکان دادند، بیآنکه حقیقت را بدانند.
چون در فرقهی خیر، وقتی کسی ناپدید میشود، همیشه یک سؤال پشت سرش میآید:
چه کسی این وسط دست داشته؟
و مهمتر از آن:
آیا ممکنه کسی از روی وظیفه، اشتباه کرده باشه؟
گروههای دیدهبانی به راه افتادند.
و در دلِ آن آشفتگی، چند نفر زیر لب با خودشان حرف میزدند—چنانکه انگار با هر کلمه، احتمالِ پیدا شدن آینا بیشتر شود.
بفرمایید کلوچه🍪
⟩⟩ Beyond Fate....
part..³¹
فرقهی خیر
در تالار فرقهی خیر، نگرانی مثل گردِ خاک روی همه چیز نشسته بود—نه در حدِ وحشت، در حدِ انتخاب بین سکوت و اقدام.
یکی از اعضای ارشد روی نقشههای کهنه خم شد.
اگر آینا بهجای امنی برده شده باشه، زودتر پیدا میکنیم.»
بعد به آرامی اضافه کرد: «اگر هم… کسی خواسته پنهانش کنه، هم باید مسیرها رو ببندیم.»
چند نفر با عجله طرحها را مرتب کردند:
گروههای دیدهبانی، راههای باریک، سیگنالهای داخلیِ فرقه—هرکدام با نگرانی بیشتر از قبل.
صدای یک زن بلند شد، کوتاه و تند:
باید بدونیم چه کسی نجاتش داد.»
مردی دیگر ابرو بالا انداخت:
اگه نجاتدهندهی آدم درست نباشه چی؟»
آنها قرار نبود از حقیقت پشت پرده خبر داشته باشند.
اما کافی بود نجات یا حمله هر دو از همان جنس “مأموریت” باشند تا ذهنها به جای امید، به سمت شک برود.
در همان لحظه، کسی دفترچهی گزارشها را باز کرد.
روی صفحه، تنها چند کلمه بود: ردِ آینا گم شده.
و یک خط دیگر، با جوهرِ لرزان: معلوم نیست با چه کسی بوده.
چند نفر یکصدا گفتند:
باید جستوجو را از نزدیکترین نقطهها شروع کنیم.»
کسی مسئولِ نقشه شد، کسی دیگر گروهها را تقسیم کرد.
اما نگرانی فقط “جستوجو” نبود—ترس از اشتباه کردن هم بود.
زنِ تندخو دوباره گفت:
اگر حمله از طرف خودِ ما بوده باشه چی؟ اون وقت…»
مردِ ارشد میان حرفش پرید:
نه. من میگم اگر نجاتدهنده هم از بیرون بوده باشه، ما باید سریعتر بفهمیم.»
همه سر تکان دادند، بیآنکه حقیقت را بدانند.
چون در فرقهی خیر، وقتی کسی ناپدید میشود، همیشه یک سؤال پشت سرش میآید:
چه کسی این وسط دست داشته؟
و مهمتر از آن:
آیا ممکنه کسی از روی وظیفه، اشتباه کرده باشه؟
گروههای دیدهبانی به راه افتادند.
و در دلِ آن آشفتگی، چند نفر زیر لب با خودشان حرف میزدند—چنانکه انگار با هر کلمه، احتمالِ پیدا شدن آینا بیشتر شود.
بفرمایید کلوچه🍪
- ۴۶۷
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط