Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant
Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..³²
اتاق روی، آنقدر امن بود که آدم به جای ترس، به سکوت عادت میکرد.
عمارت پشت دیوارها قایم شده بود؛ درهایی که فقط با اجازهی خودش باز میشدند، خدمههایی که هیچوقت در مسیر سؤالها قرار نمیگرفتند و چند خدمتکار که حتی اگر بیرون هم میدیدند، انگار چیزی ندیده بودند.
روی کنار پنجره ایستاده بود و دستهایش را آرام روی میز گذاشته بود.
آینا روبهرویش—با همان غرورِ زخمخورده—نمینشست، نمیرفت… فقط نگاه میکرد.
آینا گفت:
تو گفتی نیازی به اثبات نیست. خیلی راحت حرف میزنی.»
روی بدون اینکه برگردد، پاسخ داد:
چون وقت اثبات به اندازهی کافی نداریم.»
آینا اخم کرد.
برای همین هم هیچچیز رو دقیق نمیگی؟»
روی بالاخره برگشت. چشمانش همانقدر آرام بود که میتوانست بیرحم هم باشد.
من دقیق میگم. فقط… نه به قیمتی که تو رو دوباره بشکنه.»
این جمله، درست به همان جایی خورد که آینا از آن بدش میآمد:
از “دلواپس بودن”هایی که نمیشد با بیحسی پس زد.
آینا با لجبازی خیره شد:
تو فکر میکنی میتونی من رو کنترل کنی؟»
روی لحظهای مکث کرد. انگار میخواست چیزی بگوید، اما زبانش راه را عوض کرد.
نه. فقط… اجازه نمیدم کسی از پشت پرده دوباره نزدیکت بشه.»
آینا نفسش را کوتاه بیرون داد.
تو که از پشت پرده خبر داری.»
روی قدمی نزدیکتر آمد—نه برای حمله، نه برای تهدید. فقط برای اینکه فاصله، بین حرفها فاصله نیندازد.
آینا عقب رفت، پشتش به لبهی صندلی خورد.
چون خیلی خوبم یه پارت دیگه هم میزارم🫣 ( اعتماد به سقف )
⟩⟩ Beyond Fate....
part..³²
اتاق روی، آنقدر امن بود که آدم به جای ترس، به سکوت عادت میکرد.
عمارت پشت دیوارها قایم شده بود؛ درهایی که فقط با اجازهی خودش باز میشدند، خدمههایی که هیچوقت در مسیر سؤالها قرار نمیگرفتند و چند خدمتکار که حتی اگر بیرون هم میدیدند، انگار چیزی ندیده بودند.
روی کنار پنجره ایستاده بود و دستهایش را آرام روی میز گذاشته بود.
آینا روبهرویش—با همان غرورِ زخمخورده—نمینشست، نمیرفت… فقط نگاه میکرد.
آینا گفت:
تو گفتی نیازی به اثبات نیست. خیلی راحت حرف میزنی.»
روی بدون اینکه برگردد، پاسخ داد:
چون وقت اثبات به اندازهی کافی نداریم.»
آینا اخم کرد.
برای همین هم هیچچیز رو دقیق نمیگی؟»
روی بالاخره برگشت. چشمانش همانقدر آرام بود که میتوانست بیرحم هم باشد.
من دقیق میگم. فقط… نه به قیمتی که تو رو دوباره بشکنه.»
این جمله، درست به همان جایی خورد که آینا از آن بدش میآمد:
از “دلواپس بودن”هایی که نمیشد با بیحسی پس زد.
آینا با لجبازی خیره شد:
تو فکر میکنی میتونی من رو کنترل کنی؟»
روی لحظهای مکث کرد. انگار میخواست چیزی بگوید، اما زبانش راه را عوض کرد.
نه. فقط… اجازه نمیدم کسی از پشت پرده دوباره نزدیکت بشه.»
آینا نفسش را کوتاه بیرون داد.
تو که از پشت پرده خبر داری.»
روی قدمی نزدیکتر آمد—نه برای حمله، نه برای تهدید. فقط برای اینکه فاصله، بین حرفها فاصله نیندازد.
آینا عقب رفت، پشتش به لبهی صندلی خورد.
چون خیلی خوبم یه پارت دیگه هم میزارم🫣 ( اعتماد به سقف )
- ۴۵۰
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط