#معجزه_عشق #prt_35
#معجزه_عشق #prt_35
==========
نجوا:
یه دفعه رو سرمون با یه چیز مشکی رنگ پوشونده شد.....همه مون داشتیم جیغ میزدیم از ترس ..که صدای جکسون خفه مون کرد: بسه تونه بابا...حالا خوبه هر روز جلو چشمتونیم اینجوری داد و هوار راه میندازین اگه مثل اگاسه های دیگه ماهارو سال تا سال میدیدین چیکار میکردین...دیگه اونجاشو نمیدونم
نیاز:هووووی...کله خرابا میشه بپرسم واسه چی دارین اینجوری میکنین....مگه میخواین به کمک ما به چیزی برسین که اینجوری به گروگان گیری پناه بردین؟...وایسین از همین حالا خرفهمتون کنم....از ..ما...چی...زی....به..ش..ما...ها....نه...می...ره...سه.
این تیکه اخر رو خیلی بریده بریده گفت
جی بی:انقد حرف نزنین سوار شین ....سوار شین باید تقاص تک تک کاراتون رو پس بدین ....فکر کردین همین جوری ولتون میکنیم؟
هستی به فارسی گفت:یه دقیقه خفه خون بگیرین انقد ور نزنین
آنا:اااااا هستی من کی حرف زدم؟چرا جمع میبندی!؟
کامیلا:داشتیم خانم آنا؟
آنا:خب...چیکا...
مارک:بسه تونه سوار شید
خیلی عصبی اینو گفت
نیاز:بابا باشه چته تو مریضی؟
کامیلا:
باهر بدبختی بود سوار ماشینمون کردن و حرکت کردیم...تو راه هی نق میزدیم به جون پسرا و هی حرصشونو در میاوردیم
آنا:بچه ها همه گی بیاین فارسی حرف بزنیم تا همینجا از حرص دق کنن
همین جوری که داشتیم حرف میزدیم نیاز گفت:بچه ها غلط نکنم میخوان یه بلایی سرمون بیارن
کامیلا:نه..میخوای تا بعد از اون کارا همینجوری ولمون کنن...بگن مرسی که دقمون دادین
هستی:ولی بچه ها چیزی نگینا...هر چی گفتن بپیچونین
نجوا:ببخشید هستی خانم که خودمون نمیدونستیم....نه پشت گوشمون مخملیه...واسه خاطر همونه
انا که تا اون لحظه فقط داشت ریز ریز میخندید باخنده گفت:ینی عاشقتونم که یه روز رونمیتونین بدون تیکه پروندن سر کنین
با این حرفش خنده هو پنج تامون رفت هوا جوری که از زیر همون پارچه هه هم که روی سرمون کشیده بودن میتونستیم نگاه های متعجب و عصبانی شون رو حس کنیم و واسه همین خنده مون بیشتر شد…
پایان پارت 35
==========
نجوا:
یه دفعه رو سرمون با یه چیز مشکی رنگ پوشونده شد.....همه مون داشتیم جیغ میزدیم از ترس ..که صدای جکسون خفه مون کرد: بسه تونه بابا...حالا خوبه هر روز جلو چشمتونیم اینجوری داد و هوار راه میندازین اگه مثل اگاسه های دیگه ماهارو سال تا سال میدیدین چیکار میکردین...دیگه اونجاشو نمیدونم
نیاز:هووووی...کله خرابا میشه بپرسم واسه چی دارین اینجوری میکنین....مگه میخواین به کمک ما به چیزی برسین که اینجوری به گروگان گیری پناه بردین؟...وایسین از همین حالا خرفهمتون کنم....از ..ما...چی...زی....به..ش..ما...ها....نه...می...ره...سه.
این تیکه اخر رو خیلی بریده بریده گفت
جی بی:انقد حرف نزنین سوار شین ....سوار شین باید تقاص تک تک کاراتون رو پس بدین ....فکر کردین همین جوری ولتون میکنیم؟
هستی به فارسی گفت:یه دقیقه خفه خون بگیرین انقد ور نزنین
آنا:اااااا هستی من کی حرف زدم؟چرا جمع میبندی!؟
کامیلا:داشتیم خانم آنا؟
آنا:خب...چیکا...
مارک:بسه تونه سوار شید
خیلی عصبی اینو گفت
نیاز:بابا باشه چته تو مریضی؟
کامیلا:
باهر بدبختی بود سوار ماشینمون کردن و حرکت کردیم...تو راه هی نق میزدیم به جون پسرا و هی حرصشونو در میاوردیم
آنا:بچه ها همه گی بیاین فارسی حرف بزنیم تا همینجا از حرص دق کنن
همین جوری که داشتیم حرف میزدیم نیاز گفت:بچه ها غلط نکنم میخوان یه بلایی سرمون بیارن
کامیلا:نه..میخوای تا بعد از اون کارا همینجوری ولمون کنن...بگن مرسی که دقمون دادین
هستی:ولی بچه ها چیزی نگینا...هر چی گفتن بپیچونین
نجوا:ببخشید هستی خانم که خودمون نمیدونستیم....نه پشت گوشمون مخملیه...واسه خاطر همونه
انا که تا اون لحظه فقط داشت ریز ریز میخندید باخنده گفت:ینی عاشقتونم که یه روز رونمیتونین بدون تیکه پروندن سر کنین
با این حرفش خنده هو پنج تامون رفت هوا جوری که از زیر همون پارچه هه هم که روی سرمون کشیده بودن میتونستیم نگاه های متعجب و عصبانی شون رو حس کنیم و واسه همین خنده مون بیشتر شد…
پایان پارت 35
- ۴.۴k
- ۲۴ خرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط