I fell in love with someone P
"I fell in love with someone'' (P98)
جونگکوک : باشه بگیر بخواب... من میرم پیش بقیه...
ا.ت" بعد از اینکه سری تکون دادم سرم رو بالشت قرار دادم و جونگکوک از اتاق خارج شد....
چند ساعت چند :
نمیدونستم ساعت چند بود که از خواب بیدار شدم به پشت تختم نگاهی کردم جونگکوک نبود سریع به ساعت نگاه کردم....56 : 03 شب بودددددد!!! یعنی جونگکوک این موقع الان چیکار میکنه؟! روبدوشامبری که رو زمین افتاده بود رو تنم کردم و از اتاق کشتی خارج شدم به سمت کناره عرشه کشتی رفتم دیدم مین هو و تهیونگ جونگکوک کنار هم تو یه میزی نشسته بودند که جونگکوک سرش به طرف من برگردوند...که با دیدن من از جاش بلند شد به طرف من اومد...
جونگکوک : چرا این نصف شب از جات بلند شدی...برات خوب نیس...
مین هو : مگه چی شده که براش خوب نیس؟
جونگکوک : ........
ا.ت : عااااا نه چیزی نیس من حالم خوبه فقط یهو از خواب بیدار شدم دیدم کنارم نبودی برا همین نگران شدم اومدم ترو ببینم.
بعد از حرفم جونگکوک خنده به لbsh اومد و موهام نوازش کرد....گفت...
جونگکوک : من چیزیم نیس...نیاز نیس نگرانم باشی ما فقط داریم در مورد وضعیت فعلی کارمون صحبت میکنیم تو بهتره بری بخوابی
ا.ت : هاااا....هانول کجاست؟
جونگکوک : چرا داری بحث عوض میکنی؟*کمی عصبی*
ا.ت : مین هو هانول کجاست میخوام ببینمش.
مین هو : تو اتاق طبقه دوم سمت راست اتاق که شماره ی 32 زده.
ا.ت : باشه پس من میرم.
قبل از اینکه برم جونگکوک مچ دستم گرفت...
جونگکوک : میخوای همینطوری از پله بری بالا*عصبی*
مین هو : جونگکوک...جریان چیه فوقش ۱۵ پله میره بالا بچه نیس که یا اینکه.....
به ا.ت نگاه کرد*
مین هو : ا.ت...نکنه...که...تو....*تعجب*
جونگکوک : هیچی نیس بتمرگ سرجات.....تهیونگ تو چرا اونجا خشکت زد مگه بادیگارد ا.ت نیستی برو دنبالش دیگه...
تهیونگ : با...شه..
تهیونگ اومد سمتم دستم گرفت کمکم کرد که پله ها برم بالا واقعا برام عجیبه بچه که یه ماهش ۹ ماهش که نیس باید اینطور مراقبم بشه واقعا جای تعجب داره.
بعد از اینکه رسیدیم به اتاق هانول تهیونگ گفت...
تهیونگ : من دیگه میرم اگه خواستی برگردی صدام بزن بای بای
بعد از اینکه تهیونگ رفت تو دلم بهش گفتم آخه خنگ خدایی چطوری از این طبقه تا طبقه پایین صدات کنم....
تکه ای به در اتاق هانول زدم...هیچ جوابی نشنیدم...دوباره زدم ولی بازم نشنیدم ...یعنی ممکنه خواب باشه...(خب معلومه که خوابه تو این ساعت دختر حامله بیدار باشه که چیکار کنه؟)
در رو به آرومی باز کردم که وقتی بازش کردم یهو یه روح پرید بهم....
ا.ت : *جیغغغغغغغغغغ*
هانول : *جیغغغغغغغغغغغغ*
اگه 400 تایی شدیم چند پارت میزارم خیلی ها هستن از پیج قبلی به این پیجم نیومدن.
جونگکوک : باشه بگیر بخواب... من میرم پیش بقیه...
ا.ت" بعد از اینکه سری تکون دادم سرم رو بالشت قرار دادم و جونگکوک از اتاق خارج شد....
چند ساعت چند :
نمیدونستم ساعت چند بود که از خواب بیدار شدم به پشت تختم نگاهی کردم جونگکوک نبود سریع به ساعت نگاه کردم....56 : 03 شب بودددددد!!! یعنی جونگکوک این موقع الان چیکار میکنه؟! روبدوشامبری که رو زمین افتاده بود رو تنم کردم و از اتاق کشتی خارج شدم به سمت کناره عرشه کشتی رفتم دیدم مین هو و تهیونگ جونگکوک کنار هم تو یه میزی نشسته بودند که جونگکوک سرش به طرف من برگردوند...که با دیدن من از جاش بلند شد به طرف من اومد...
جونگکوک : چرا این نصف شب از جات بلند شدی...برات خوب نیس...
مین هو : مگه چی شده که براش خوب نیس؟
جونگکوک : ........
ا.ت : عااااا نه چیزی نیس من حالم خوبه فقط یهو از خواب بیدار شدم دیدم کنارم نبودی برا همین نگران شدم اومدم ترو ببینم.
بعد از حرفم جونگکوک خنده به لbsh اومد و موهام نوازش کرد....گفت...
جونگکوک : من چیزیم نیس...نیاز نیس نگرانم باشی ما فقط داریم در مورد وضعیت فعلی کارمون صحبت میکنیم تو بهتره بری بخوابی
ا.ت : هاااا....هانول کجاست؟
جونگکوک : چرا داری بحث عوض میکنی؟*کمی عصبی*
ا.ت : مین هو هانول کجاست میخوام ببینمش.
مین هو : تو اتاق طبقه دوم سمت راست اتاق که شماره ی 32 زده.
ا.ت : باشه پس من میرم.
قبل از اینکه برم جونگکوک مچ دستم گرفت...
جونگکوک : میخوای همینطوری از پله بری بالا*عصبی*
مین هو : جونگکوک...جریان چیه فوقش ۱۵ پله میره بالا بچه نیس که یا اینکه.....
به ا.ت نگاه کرد*
مین هو : ا.ت...نکنه...که...تو....*تعجب*
جونگکوک : هیچی نیس بتمرگ سرجات.....تهیونگ تو چرا اونجا خشکت زد مگه بادیگارد ا.ت نیستی برو دنبالش دیگه...
تهیونگ : با...شه..
تهیونگ اومد سمتم دستم گرفت کمکم کرد که پله ها برم بالا واقعا برام عجیبه بچه که یه ماهش ۹ ماهش که نیس باید اینطور مراقبم بشه واقعا جای تعجب داره.
بعد از اینکه رسیدیم به اتاق هانول تهیونگ گفت...
تهیونگ : من دیگه میرم اگه خواستی برگردی صدام بزن بای بای
بعد از اینکه تهیونگ رفت تو دلم بهش گفتم آخه خنگ خدایی چطوری از این طبقه تا طبقه پایین صدات کنم....
تکه ای به در اتاق هانول زدم...هیچ جوابی نشنیدم...دوباره زدم ولی بازم نشنیدم ...یعنی ممکنه خواب باشه...(خب معلومه که خوابه تو این ساعت دختر حامله بیدار باشه که چیکار کنه؟)
در رو به آرومی باز کردم که وقتی بازش کردم یهو یه روح پرید بهم....
ا.ت : *جیغغغغغغغغغغ*
هانول : *جیغغغغغغغغغغغغ*
اگه 400 تایی شدیم چند پارت میزارم خیلی ها هستن از پیج قبلی به این پیجم نیومدن.
- ۷۵.۷k
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط