پلاکش را آرام باز کرد و انداخت داخل رودخانه. دستش را گرفت
پلاکش را آرام باز کرد و انداخت داخل رودخانه. دستش را گرفتم و با عصبانیت گفتم: این چه کاری بود کردی؟... اشک چشمانش سرازیر شد... سرش را بالا آورد و گفت: حاجی من سید هستم.. می خواهم مثل مادرم زهرا گمنام بمانم
- ۶۱۱
- ۰۸ آذر ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط