{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزگاری قهر بودی روزگاری آشتی

روزگاری قهر بودی روزگاری آشتی
ماجرای عشق ما را ساده می انگاشتی

وقت برگشتن اگر راحت نمی بخشیدمت
این قَدَرها هم مرا احمق نمی پنداشتی

من زمین کوچکی بودم که از ترس کلاغ
جای گندم دورتادورم مترسک کاشتی

گفته بودم ساعت دوری عذابم می دهد
مشتی از شن های ساحل با خودت برداشتی!

نامه دادی: جان من هستی و فهمیدم چرا
از به لب آوردنم احساس خوبی داشتی!

تا که خود را نردبان سازم برای دیدنت
استخوان های مرا پهلوی هم انباشتی

ماه پنهان شد... نمایان شد... پلنگی نعره زد:
داشتم از یاد می بردم تو را، نگذاشتی
دیدگاه ها (۲)

روزگاری قهر بودی روزگاری آشتیماجرای عشق ما را ساده می انگاشت...

روزگاری قهر بودی روزگاری آشتیماجرای عشق ما را ساده می انگاشت...

روزگاری قهر بودی روزگاری آشتیماجرای عشق ما را ساده می انگاشت...

#روزگاري_قهر_بودي_روزگاري_آشتي ماجراي عشق ما را ساده مي ...

🍃 🌸 🍃 🌸 روزگاری قهر بودی روزگاری آشتیماجرای عشق ما را ساده ...

_برکه و ماهیم، گاهی قهر و گاهی آشتیشاعر: سید احمد حسینیتا اب...

بذر غم را در حریم سینه ی من کاشتیعاشقت بودم ولی دیوانه ام ‌پ...

بسم الله الرحمن الرحيم قسمت دوم از هوایی تنفس می کنید که بوی...

بسم الله الرحمن الرحيم قسمت دوم از هوایی تنفس می کنید که بوی...

💘💜... سنه میلیون لارجا گول وئرمک ایستردیم آمما گوللر سولار.🥀...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط