{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزگاری قهر بودی روزگاری آشتی

روزگاری قهر بودی روزگاری آشتی
ماجرای عشق ما را ساده می انگاشتی

وقت برگشتن اگر راحت نمی بخشیدمت
این قَدَرها هم مرا احمق نمی پنداشتی

من زمین کوچکی بودم که از ترس کلاغ
جای گندم دورتادورم مترسک کاشتی

گفته بودم ساعت دوری عذابم می دهد
مشتی از شن های ساحل با خودت برداشتی!

نامه دادی: جان من هستی و فهمیدم چرا
از به لب آوردنم احساس خوبی داشتی!

تا که خود را نردبان سازم برای دیدنت
استخوان های مرا پهلوی هم انباشتی

ماه پنهان شد... نمایان شد... پلنگی نعره زد:
داشتم از یاد می بردم تو را، نگذاشتی
دیدگاه ها (۲)

یک بوسه از آن لپ تو با ناز گرفتم خود را که به آن راه زدی باز...

عاشق شده ام حال و هوایم خوبست درد است ولی درد برایم خوبست آر...

,هزار شب نشسته ام به پای چشم های تورها نمی کند مرا هوای چشم ...

بسم الله النور.....خدای عاشق یک صبح زیبای دیگر را با ترنمدل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط