{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🐣 ساده بگم، راستش وقتی داشتیم سربازی می‌رفتیم، کلی نگرانی

🐣 ساده بگم، راستش وقتی داشتیم سربازی می‌رفتیم، کلی نگرانی داشتم.
🐰 من اون موقع اصلاً نگرانی نداشتم.
🐣 خودت؟
🐰 ممم...
🐣 اوه، این دیگه فرق می‌کنه. فرقش اینه که...
🐰 یعنی اینجاست که قضیه شروع می‌شه؟
🐣 می‌خواستم ساده بگم، وقتی وارد مرکز آموزشی شدیم، من خیلی جدی بودم. این آقا اوضاعش خوب بود. اما چون ۵ هفته اونجا بودیم، هر روز سخت می‌گذشت برام. خوردن سخت بود، خوابیدن سخت بود، و هر وقت این اتفاق می‌افتاد، جونگ‌کوک کلی بهم نیرو می‌داد.
🐣 «او هیونگ، یه روز دیگه تموم شد! اوو الان دو روز گذشته! زمان داره زود می‌گذره، نه؟»
🐣 بعد ما رفتیم یه پایگاه و اونجا جاها رو عوض کردیم. جونگ‌کوک هر روز سختی می‌کشید. واسه همین به جونگ‌کوک گفتم: «اوو، یه روز دیگه هم رد شد!»
🐣🐰 *می‌خندن*🐰 خیلی چیزا یاد گرفتیم، حتی خودم هم نفهمیدم کی این اتفاق افتاد.
🐣 شاید بعضیا فکر کنن اینا بی‌معنیه، ولی لحظات عمیق و پرمعنایی بود و کلی درس گرفتیم، همیشه اون چیزایی که از سربازا یاد گرفتیم یادم می‌مونه.
🐰 حتی همین الان هم، آدمایی هستن که دارن سخت کار می‌کنن و ما کنارشون ایستادیم و اینو دیدیم.
دیدگاه ها (۰)

🐣 دوستامون تو TXT برامون نامه‌های دست‌نویس فرستادن!🐰 خیلی مم...

🐰 به خیلی چیزا زیاد فکر کردیم.🐣 «وقتی همه اعضا کنار هم جمع ب...

🐰 به نظرم این سکوتا هم بعضی وقتا خیلی خوبه🐣 آره...*سکوت*🐣🐰 😂...

🐰 وقتی تو سربازی بودیم و داشتیم داشتیم به ترخیص نزدیک میشدیم...

قهوه تلخ پارت ششمچانگهو دنبال اورا اف...

Help me

Hidden Melody in Midnight Seoul  p.8(از زبون نویسنده: حالا ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط