Part
✧𝓛𝓸𝓼𝓽 𝓴𝓮𝔂✧
ܭܠࡅ࡙ܥ ܭَܩܢܚ݅ܥܘ
Part_1
2018/12/16
7:30 A.M.
ا/ت:مامان آخه الان میخوای کجا بری!؟
هانول:نمیدونم یه جایی که دستشون بهم نرسه حداقل الان...
ا/ت مامان... مامان... خب برای چی میری؟چیشد یه دفعه!؟
هانول:تمومش کن دیگه حواست به داداشت باشه دنبالمم نیا!
«راوی»
چمدونشو برداشت و درو بست... ا/ت به سمت در دوید...
تنها چیزی که دید؛ماشینی بود که حیاط رو ترک کرد.
بدون دلیل،بدون خداحافظی. فقط یه خونه و یه گاراژ خالی از اون روز به بعد دیگه خبری از مامانش نبود...
ماشین توی اون بارون حسابی سر میخورد؛ هانولم که وقتی عصبی میشد ،حواسش جمع نبود اما کی گوش شنوا داشت کی حرفهای ا/ت رو میشنید که می گفت حداقل الان نرو!
به دلش بد افتاده بود...هانول گوشیش رو جواب نمیداد و این حالش رو بدتر میکرد. هی با خودش کلنجار می رفت که
برم دنبالش...؟
اصلا چرا رفت!؟
چرا انقدر بی خبر آخه؟
#فیک #سناریو
ܭܠࡅ࡙ܥ ܭَܩܢܚ݅ܥܘ
Part_1
2018/12/16
7:30 A.M.
ا/ت:مامان آخه الان میخوای کجا بری!؟
هانول:نمیدونم یه جایی که دستشون بهم نرسه حداقل الان...
ا/ت مامان... مامان... خب برای چی میری؟چیشد یه دفعه!؟
هانول:تمومش کن دیگه حواست به داداشت باشه دنبالمم نیا!
«راوی»
چمدونشو برداشت و درو بست... ا/ت به سمت در دوید...
تنها چیزی که دید؛ماشینی بود که حیاط رو ترک کرد.
بدون دلیل،بدون خداحافظی. فقط یه خونه و یه گاراژ خالی از اون روز به بعد دیگه خبری از مامانش نبود...
ماشین توی اون بارون حسابی سر میخورد؛ هانولم که وقتی عصبی میشد ،حواسش جمع نبود اما کی گوش شنوا داشت کی حرفهای ا/ت رو میشنید که می گفت حداقل الان نرو!
به دلش بد افتاده بود...هانول گوشیش رو جواب نمیداد و این حالش رو بدتر میکرد. هی با خودش کلنجار می رفت که
برم دنبالش...؟
اصلا چرا رفت!؟
چرا انقدر بی خبر آخه؟
#فیک #سناریو
- ۵.۶k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط