✧𝓛𝓸𝓼𝓽 𝓴𝓮𝔂✧

✧𝓛𝓸𝓼𝓽 𝓴𝓮𝔂✧
ܭܠࡅ࡙ܥ‌‌ ܭَܩܢܚ݅ܥ‌‌ܘ
Part_3
برداشتشو بردش تو اتاقش زیر بالشتش و با فکر به همین قضیه و دلشوره ش به سمت اتاقش رفت...
روی تختش دراز کشید... تا صبح این پهلو اون پهلو میشد ولی خوابش نمی‌برد، بیقرار بود ولی نمیدونست دلیلش چیه تا اینکه دم دم های صبح پلکاش سنگین شد و روی هم اومد.
تازه خوابش برده بود که به صدای زنگ گوشیش بیدار شد...
2018/12/17
10:30A.M.
«راوی»
دسته کلیدو برداشت و گذاشت رو میز
شی اون:کجا میری !؟
ا/ت:برمی‌گردم
شی اون: ا/ت دارم بهت میگم تا ساعت3 بر میگردی بهت زنگ نزنم...
ا/ت:باشه!
که دستش میخوره و دسته کلید از روی میز می‌افته...
خم میشه که بَرِش داره که صدای شی اون میاد...
شی اون: اون چیه!؟ بِدِش من
ا/ت: چرا انقدر حساس شدی!؟ همش از صبح داری بهم گیر میدی، بسه دیگه!
شی اون: ا/ت نگرانتم ؛میترسم بلایی سرت بیاد !
ا/ت: نترس فعلا سالمم ...خداحافظ!
قدم هاش رو به سمت بیرون برداشت ،هوای سرد صبح ریه هاش رو پر کرد
نمی دونست کجا میخواست بره،فقط کلید توی دستش رو می فشرد و بی قرار قدم بر میداشت
با صدای زنگ گوشیش به خودش اومد،یه شماره ی ناشناس...
فکر کرد که شاید هانول میخواست بالاخره جوابی بهش بده،ولی...
ناشناس: خانم کیم ا/ت!؟
ا/ت: بله شما!؟
ناشناس: نمی‌دونستم با چه کسی تماس بگیرم راستش شمارتونو از گوشی خانم هوانگ هانول پیدا کردم فکر کردم شاید نسبتی باهاشون داشته باشید...
ا/ت: بله دخترشونم!
ناشناس: من از بیمارستان گیومجونگ باهاتون تماس گرفتم. راستش، خانم هوانگ هانول در اتوبان سئول-گنگنام تصادف کردن... و چطور بهتون بگم خب فوت کردن...
دستاش شل شدن و شروع به لرزیدن کردن.
ا/ت: چی..ی..چی دارین میگین!؟
بیمارستان:لطفاً جهت تحویل گرفتن جنازه و تکمیل کردن پرونده به بیمارستان مراجعه بفرمایید.
گوشی قطع شد...
دستش رو برای ماشین های که با سرعت از خیابون رد می شدند تکون داد،در حالی که اشک می ریخت.
شاید شوکه شده بود انتظار همچنین چیزیو نداشت...
بالاخره یه ماشین گیرش اومد و به سمت بیمارستان حرکت کرد.
سراسیمه به سمت پذیرش دوید
ا/ت:هوانگ!هوانگ هانول!
پرستار:دنبال بیمارتون میگردین؟
ا/ت: گفتن..‌گفتن تصادف.. کرده ..و فوت شده!
پرستار: صبر کنین ی لحظه! پیدا کردم...این مدارک رو امضا کنید.
ا/ت: بله
پرستار: حالا برای تحویل جنازه باید برید سمت سردخونه!
ا/ت:ب..بله
راهش رو بین راهروی های بیمارستان پیدا کرد،در حالی که گوشیش با تماس های شی اون برای جلب توجه تلاش می کرد..
فکرش مشغول چیزی بود که مامانش بهش گفته بود..
"اگه ادامه بدی توهم قاطی این قضیه میشی. دیگه زنگ نمی‌زنی دختر... برای بار آخر بهت هشدار میدم!"

قاطی چه قضیه ای؟ چرا باید مامانش اونقدر نگران و یهویی خونه رو ترک میکرد؟
به سرد خونه رسید..نمیدونست چه صحنه ای در انتظارشه.
وقتی در صندوق فلزی که جنازه توش بودو باز میکنن و کشو رو بیرون میکشن. همون جا خشکش میزنه...درست بود ،هانول بود، باور نمیشد این هانولیِ که دیگه نفس نمی‌کشه...
انگار یه تیکه از وجودش کنده شد، پاهاش سست شد و افتاد ... داشت با خودش تو دلش حرف میزد، حال چطور میتونم ادامه بدم؟
تک تک لحظه های با هانول سپری کردن از جلوی چشماش رد میشد...
خندهاشون، بازی هاشون، دعواهاشون،اینکه بیشتر از مادر و دختر باهم دوست بودن و عاشقانه همدیگه رو دوست داشتن مثل دوتا دوست؛ آره، تکیه‌گاهشو از دست داده بود...
تو این فکرا بود که متوجه شد یکی دوتا بازوشو چسبیده و داره تکونش میده...
.... :خانم، خانم حواستون کجاست برای تکمیل مراحل اداری باید اینا رو امضا کنید.
ا/ت:بله...
چشم های گریونش اصلا مدارکی که امضا می کرد رو نمی دید.
فقط دو کلمه شنید "فردا" و"تحویل جنازه"..
برای آخرین بار گوشیش از طرف شی اون زنگ خورد و خاموش شد...

#فیک #سناریو
اگه لایکا و کامنتا بیشتر از پستهای قبلی باشه ،پارت بعدیم همین امروز می‌زارم...
دیدگاه ها (۸)

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

سناریو ران پارت ۲

نیمه شب بودچان رو کاناپه دراز کشیده بود چون که ظهر با ا/ت بح...

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

عشق بی پایان

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت ششم | «پسری که هیچ‌کس بهش نزدیک نمی...

•~•~• پیوند اجباری : قسمت اول •~•~•صبح بود ، بارون خیابون ها...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط