در اتاق ه تو عمارت متعلق به تو بود رو بست و بعد بهش ...
درِ اتاقى كه تو عمارت متعلق به تو بود رو بستى و بعد بهش تكيه دادى.
به سرعت تكيه ات رو از در گرفتى،سمتِ تختت رفتى و با بالا زدنِ تشكش،گوشى كه بى خبر از مرد داشتى رو بيرون كشيدى.
وارد صفحه چتت شدى و با فرستادنِ پيام براىِ همكارت،بهش خبر دادى كه از مهمونى خارج شديد!
حقيقت اين بود كه ميترسيدى!از روزى ميترسيدى كه اون مرد،متوجه نفوذى بودنت بشه!
اگه يك درصد متوجه پليس بودنت ميشد،قطع به يقين سلاخيت ميكرد!
اين افكارى بود كه تو ذهنت ريشه كرده بود.
بى خبر از مردى كه تو اتاقِ كارش،پشتِ ميز نشسته بود و از تو لب تابش،درحالِ تماشا كردنت بود!
دوربينى كه مخفيانه تو اتاقت نصب شده بود و مرد رو از همه چيز باخبر ميكرد!
نامجون تك خنده اى كرد،سرش رو به پشتيه صندلى تكيه و نگاهش رو به سقفِ اتاقش دوخت:
"حرومزاده دروغگو!"
به سرعت تكيه ات رو از در گرفتى،سمتِ تختت رفتى و با بالا زدنِ تشكش،گوشى كه بى خبر از مرد داشتى رو بيرون كشيدى.
وارد صفحه چتت شدى و با فرستادنِ پيام براىِ همكارت،بهش خبر دادى كه از مهمونى خارج شديد!
حقيقت اين بود كه ميترسيدى!از روزى ميترسيدى كه اون مرد،متوجه نفوذى بودنت بشه!
اگه يك درصد متوجه پليس بودنت ميشد،قطع به يقين سلاخيت ميكرد!
اين افكارى بود كه تو ذهنت ريشه كرده بود.
بى خبر از مردى كه تو اتاقِ كارش،پشتِ ميز نشسته بود و از تو لب تابش،درحالِ تماشا كردنت بود!
دوربينى كه مخفيانه تو اتاقت نصب شده بود و مرد رو از همه چيز باخبر ميكرد!
نامجون تك خنده اى كرد،سرش رو به پشتيه صندلى تكيه و نگاهش رو به سقفِ اتاقش دوخت:
"حرومزاده دروغگو!"
- ۳.۳k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط