{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هچ حق انتخاب نداشتحت نظر هم نمتونست بد

هيچ حقِ انتخابى نداشتى.حتى نظر هم نميتونستى بدى.
اگه اينكارو نميكردى و يا اگه به حرفهاش گوش نميكردى،به چيزى كه مقابلت بود تبديل ميشد و تو خوب اين رو ياد گرفته بودى!
"من كارى نك.."
جمله ات زمانى كه نامجون مشتش رو دقيقا كنارِ سرت،روىِ ديوار كوبيد قطع شد و ترسيده كمى تو جات پريدى:
"اينو ميدونى كه من چقدر از سواستفاده كردن از اعتمادم نفرت دارم!ميدونى،درست نميگم؟"
درحالى كه قفسه سينه ات،با شدت بالا و پايين ميشد؛نفس تو سينه ات حبس شد.
براى اينكه بيشتر از قبل عصبيش نكنى،تنها سرى تكون دادى.
نامجون اما،كمى بيشتر از قبل،تو صورتت خم شد و درحالى كه نفسهاىِ عصبيش،مثلِ يك شلاق تو صورتت ميشست؛لب زد:
"كلمات..از كلماتت استفاده كن!"
نگاهت رو از چشمهاش گرفتى.دستهات رو كه به ديوار تكيه داده بودى رو مشت كردى:
مرد آروم خنديد.خنده اى كه بيشتر جنون وار بود و همين هم كمى ميترسوندت!
"پس كارى نكن كه فكر كنم از اعتمادم سواستفاده كردى!اگه اينكارو كنى،چشمم رو روىِ همه چيز ميبندم و بلايى سرت ميارم كه براىِ مردن،به پام بيفتى!"
بعد از اتمامِ جمله اش،چند ثانيه بهت از همون فاصله كم نگاه كرد و در نهايت،ازت فاصله گرفت.
هردو دستش رو داخلِ جيبِ شلوارش قرار داد و گفت:
"حالا برو بالا!"
دیدگاه ها (۰)

درِ اتاقى كه تو عمارت متعلق به تو بود رو بستى و بعد بهش تكيه...

اومدن به پارتىِ برادرت،ايده جالبى بنظر نميرسيد و حالا كه دقي...

درحالى كه بخاطرِ جر و بحثتون،نفس نفس ميزدى وارد عمارت شدى.ان...

مرد نرم خنديد،انگشتهاش رو؛بينِ انگشتهات قفل كرد و بينيش رو آ...

ناخودآگاه خنده ات گرفت و باعث شدى تا مردِ بزرگتر،ابرويى بالا...

مردِ مقابلت رو همونجا ديده بودى.دراصل از دور با دوستهات زيرِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط