{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادرم میگفت:

مادرم میگفت:
   پروانه ی محبتت را
      به تار عنکبوتی بینداز که سیرنباشد... محبتت را به خانه ی دلی بنشان  که خیال بیرون شدن ندارد...
دیدگاه ها (۱)

" برای هیاهوی پروازتن می سپارمدرآغوش بادی موافق " ...

نیرویی که دانه های انار را یکی یکی کنار هم داخل پوستش قرار م...

در اندوه من ،شادی رها شدن پرنده ای ست که به او دل بسته بودم....

این ایامکه حال جهان خراب است!این دوران که علم عاجز مانده و ع...

تابستانی داغ و پرملال

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 2 | مرد عنکبوتی سیاهکه یهو....تَق!صدای برخورد چیزی ب...

موج گیسویت اگر چشم و دلی خانه کُنَد خَم ابروی تو مُژگان ...

‍ ‍ این ساعت،این هوا،‌این فصلِ زیبا،نیازی نیست دلیلیبرایِ غص...

مادرم نیست

✦ اولین گناه ✦فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بوداز وقتی به...

نقطه ی آرامش

او، بازمانده‌ی خانواده‌ی مقیمی و عزیزی است...می‌گوید:«من برا...

★彡   Part 3 彡★ ذهنم به گذشته برگشت. زمانی که فقط ۴ سالم بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط