وقتی مادرش ازت بدش میومد و دوست داشت کوک با دخترخالش ازدو
وقتی مادرش ازت بدش میومد و دوست داشت کوک با دخترخالش ازدواج کنه یه روز ولی....
صدای عصبی پدرش تو ماشین پیچید .
_ کوک؟! کجا رفتی؟!! میرا کجاست؟!
کوک نیم نگاهی بهم انداخت و با پوزخند گفت .
_بغل دستم .
پدرش با عصبانیت فریاد کشید
_ به چه حقی بهش نزدیک شدییی؟!
کوک سرشو خم کرد و جواب پدرش و داد
_زنمه!! حقمه!! مال منه!!!
دلم لرزید، عقب رفتم و آروم لب زدم
_سلام پدرجون . م من حالم خوبه!!
صدای خش خشی اومد و بعد صدای دخترخاله کوک .
_ س سلام!!
ترسیده به کوک زل زدم . خونسرد فرمون رو چرخوند و لب زد
_سلام . چیشده؟!
دخترخالش با صدای لرزون لب زد
_م من خودم به صورت خودم سیلی زدم!! الکی انداختم گردن میرا .
کوک ماتش برد، قشنگ دیدم یه لحظه نفسش قطع شد؛ اشکام ریخت . سمتم برگشت گوشی رو قطع کرد.
_ ب..ب...ب..ببخشید!!
آروم سرمو تکون دادم و گفتم .
_ ع ..عیبی ..هق..نداره!!
صداش بغضی شد یا من حس میکردم؟!!!
_ م متا..
نفس عمیقی کشید .
_ببخشید!! غلط کردم بهت سیلی زدم . !!
چشمای نم دارم گرد شد ، ک کوک؟! اون از من عذرخواهی کرد؟!! صدای هق هقی منو از فکر در آورد .
_ببخشید..غلط کردم.. زدمت.. خانومم!!
لبخندی زدم و دستمو رو گونش کشیدم
_آروم . هیش !! باشه من بخشیدمت .
جلو اومد و سرش و رو پام گذاشت .
_متاسفم . ببخشید!!
انگار میترسید پسش بزنم، لکنت گرفته بود !! چشمای تیله ای و خوشگلش اشکی شده بود و روی گونه ی برنزه اش میریخت آروم رد اش رو بوسیدم و لب زدم .
_آروم باش عزیزم!! آروم باش پسر خوشگلم . آروم !!
دستشو رو چشماش گذاشت و اشکش و پاک کرد و لب زد
_ م ..منو بخشیدی؟!!!
سری تکون دادم و همزمان لب زدم
_آره پسرم، آره!!
لبخندی زد و ذوق زده بهم خیره شد . دستم و تو موهای مشکیش بردم و آروم نوازش کردم .
_میترسم از دستت بدم!!
نگاهم خشک شد، دستم تو موهاش خشک شد!! نگاهم و به چشماش دادم صداقت میبارید از لحن صداش و چشماش!! بوسه ای به پیشونیش زدم آروم حرفای دلپذیرش رو ادامه داد .
_ت تو از وقتی وارد زندگیم شدی زندگیم عطر و بو گرفت از جهنم به بهشت تبدیل گرفت . در برابر مخالفت های خانواده هامون وایستادیم و تو پا به پا باهام راه میومدی ، و این منو بیشتر به خودش وابسته کرد و بیشتر عاشقت شدم بیشتر دلم میخواست بغلت کنم ببوسمت!!!
نفس عمیقی کشید و چشماشو آروم بست .
_وقتی که خواستگاریت اومدم؛پدرت مخالفت کرد انگار اون دنیای شیرینی که با تو ساختم خراب شد . سقف آرزو هام نابود شد ، یواشکی همو میدیم و این باعث میشد قلبم آتیش بگیره .و وقتی بعد ۲ سال پدرت موافقت کرد، تمام خستگی نا امیدی درد رنج همه چی از بین رفت و فقط تو موندی!! تو..امید زندگی منی از رو هو.س حرف نمیزنم از روی دلسوزی یا از روی هر چیز دیگه تمام حس من به ای یه جمله ختم میشه .!!
آروم چشماش و باز کرد و لب زد
_عاشقتم، من بدون تو میمیرم تو برای من از اکسیژن واجب تری نفس منی بری میمیرم!!
بغضم نمیدونم برای چندمین بار شکست آروم ولی محکم بغلش کردم. سرم و رو سینش گذاشت ، چند ثانیه یه بار بوسه رو موهام میزد و قربون صدقم میرفت .
_کوک .!!
سرشو پایین آورد
_جانم زندگیم؟!
آروم لب زدم
_ع عاشقتم!!"
خنده ی شیرینی کرد .
_منم همینطور ، دختر کوچولوم!!
چطور بود؟!
صدای عصبی پدرش تو ماشین پیچید .
_ کوک؟! کجا رفتی؟!! میرا کجاست؟!
کوک نیم نگاهی بهم انداخت و با پوزخند گفت .
_بغل دستم .
پدرش با عصبانیت فریاد کشید
_ به چه حقی بهش نزدیک شدییی؟!
کوک سرشو خم کرد و جواب پدرش و داد
_زنمه!! حقمه!! مال منه!!!
دلم لرزید، عقب رفتم و آروم لب زدم
_سلام پدرجون . م من حالم خوبه!!
صدای خش خشی اومد و بعد صدای دخترخاله کوک .
_ س سلام!!
ترسیده به کوک زل زدم . خونسرد فرمون رو چرخوند و لب زد
_سلام . چیشده؟!
دخترخالش با صدای لرزون لب زد
_م من خودم به صورت خودم سیلی زدم!! الکی انداختم گردن میرا .
کوک ماتش برد، قشنگ دیدم یه لحظه نفسش قطع شد؛ اشکام ریخت . سمتم برگشت گوشی رو قطع کرد.
_ ب..ب...ب..ببخشید!!
آروم سرمو تکون دادم و گفتم .
_ ع ..عیبی ..هق..نداره!!
صداش بغضی شد یا من حس میکردم؟!!!
_ م متا..
نفس عمیقی کشید .
_ببخشید!! غلط کردم بهت سیلی زدم . !!
چشمای نم دارم گرد شد ، ک کوک؟! اون از من عذرخواهی کرد؟!! صدای هق هقی منو از فکر در آورد .
_ببخشید..غلط کردم.. زدمت.. خانومم!!
لبخندی زدم و دستمو رو گونش کشیدم
_آروم . هیش !! باشه من بخشیدمت .
جلو اومد و سرش و رو پام گذاشت .
_متاسفم . ببخشید!!
انگار میترسید پسش بزنم، لکنت گرفته بود !! چشمای تیله ای و خوشگلش اشکی شده بود و روی گونه ی برنزه اش میریخت آروم رد اش رو بوسیدم و لب زدم .
_آروم باش عزیزم!! آروم باش پسر خوشگلم . آروم !!
دستشو رو چشماش گذاشت و اشکش و پاک کرد و لب زد
_ م ..منو بخشیدی؟!!!
سری تکون دادم و همزمان لب زدم
_آره پسرم، آره!!
لبخندی زد و ذوق زده بهم خیره شد . دستم و تو موهای مشکیش بردم و آروم نوازش کردم .
_میترسم از دستت بدم!!
نگاهم خشک شد، دستم تو موهاش خشک شد!! نگاهم و به چشماش دادم صداقت میبارید از لحن صداش و چشماش!! بوسه ای به پیشونیش زدم آروم حرفای دلپذیرش رو ادامه داد .
_ت تو از وقتی وارد زندگیم شدی زندگیم عطر و بو گرفت از جهنم به بهشت تبدیل گرفت . در برابر مخالفت های خانواده هامون وایستادیم و تو پا به پا باهام راه میومدی ، و این منو بیشتر به خودش وابسته کرد و بیشتر عاشقت شدم بیشتر دلم میخواست بغلت کنم ببوسمت!!!
نفس عمیقی کشید و چشماشو آروم بست .
_وقتی که خواستگاریت اومدم؛پدرت مخالفت کرد انگار اون دنیای شیرینی که با تو ساختم خراب شد . سقف آرزو هام نابود شد ، یواشکی همو میدیم و این باعث میشد قلبم آتیش بگیره .و وقتی بعد ۲ سال پدرت موافقت کرد، تمام خستگی نا امیدی درد رنج همه چی از بین رفت و فقط تو موندی!! تو..امید زندگی منی از رو هو.س حرف نمیزنم از روی دلسوزی یا از روی هر چیز دیگه تمام حس من به ای یه جمله ختم میشه .!!
آروم چشماش و باز کرد و لب زد
_عاشقتم، من بدون تو میمیرم تو برای من از اکسیژن واجب تری نفس منی بری میمیرم!!
بغضم نمیدونم برای چندمین بار شکست آروم ولی محکم بغلش کردم. سرم و رو سینش گذاشت ، چند ثانیه یه بار بوسه رو موهام میزد و قربون صدقم میرفت .
_کوک .!!
سرشو پایین آورد
_جانم زندگیم؟!
آروم لب زدم
_ع عاشقتم!!"
خنده ی شیرینی کرد .
_منم همینطور ، دختر کوچولوم!!
چطور بود؟!
- ۲.۰k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط