در اين سرماي استخوان سوز
در اين سرماي استخوان سوز
تو در آبروي خيابان
چه مشقي مي نويسي، نمي دانم
به چه چيز فکر مي کني را هم نمي دانم
چه حالي داري را هم نمي دانم..
از تمام عابرانِ اين شهر
چقدر به تو ارث خواهد رسيد را هم نمي دانم..
چه کسي قرار است که امشب
ضامنِ کتک نخوردنت شود را هم نمي دانم..
فقط مي دانم که
از آدامس و فالِ حافظ
انتظارِ مُعجزه نداري.. و مي دانم
تمام اين شهر هم برايت کلاه و شال گردن ببافد
هنوز سردت است و
بر سر ِ راهِ تمام عابران هم که
ترازو بکاري، باز هيچ کس
نمي تواند حواس تو را از ياد فقر، پرت کند...
تو در آبروي خيابان
چه مشقي مي نويسي، نمي دانم
به چه چيز فکر مي کني را هم نمي دانم
چه حالي داري را هم نمي دانم..
از تمام عابرانِ اين شهر
چقدر به تو ارث خواهد رسيد را هم نمي دانم..
چه کسي قرار است که امشب
ضامنِ کتک نخوردنت شود را هم نمي دانم..
فقط مي دانم که
از آدامس و فالِ حافظ
انتظارِ مُعجزه نداري.. و مي دانم
تمام اين شهر هم برايت کلاه و شال گردن ببافد
هنوز سردت است و
بر سر ِ راهِ تمام عابران هم که
ترازو بکاري، باز هيچ کس
نمي تواند حواس تو را از ياد فقر، پرت کند...
- ۵۶۲
- ۱۵ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط