{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اعتراف میکنم بچه که بودم ۶ ، ۷ سالم بود یه بار که کسی خون

اعتراف میکنم بچه که بودم ۶ ، ۷ سالم بود یه بار که کسی خونه نبود یه طالبی برداشتم خوردم میخاستم که مثلا بابام نفهمه پوست و تخمه هاشو از پنجره ریختم پایین که ریخت رو سر پسر همسایمون .اونم به بابام گفت
بابام هم وقتی به من گفت دیگه از اینکار نکن با یه اعتماد به عرش عجیبی گفتم من نریختم که ...
دیدگاه ها (۴)

وای خداا دختره مریضه یعنی؟ لپشو میکشه دردش که اومد گریه اش گ...

کار پسرا از ابرو برداشتنو ،شلوار قرمز پوشیدنو ، گوشواره اند...

دختر بودن تاوان دارد عاشق میشوی از روی عشق نه هوس ...تنت رو ...

ارایش و موها درسته چیزی نداره ولی قشنگ و نازه

جدایی

رمان :قرار داد سرنوشت. part:۴

★彡   Part 11 彡★ داخل خونه، اتاق ها و حتی سرویس های بهداشتی ه...

سناریو قهوه با بوی شکلات

I can be myself with himPart¹⁰⁴اما یه صدای انفجار،از داخل حی...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

پارت اول: سایهٔ غریبهمن «میا» هستم، نوزده ساله. توی عمارتِ ب...

فیک تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط