در مبادله با او
🎀در مبادله با او🎀
🍬Part41🍬
ساعت 9 شب شده بود و جونگوک به خونه برگشته بود. یونگی رو با همون لباس امروزش روی مبل دید
که پاهاشو تکون میداد، میخواست بیخیال از کنارش رد بشه ولی مضطرب بودن یونگی فقط در مواقعی بود که واقعا یه چیزی شده باشه.
جونگکوک چشماشو ریز کرد"چی شده"
حرکت پای یونگی متوقف شد و سرش که پایین بود رو بالا اورد و به روبروش نگاه کرد، تمام سعیشو میکرد نگاهشو سمت چپش که جونگکوک ایستاده بود نبره. جوابی نداد. "قرار نیست جواب بدی؟"
یونگی بدون اینکه روشو سمتش برگردونه با قیافه ی جدی گفت "نیومده"
کی نیوم...." بعد متوجه شد، تازه اتفاقای صبح رو یادش اومد، اخمی کرد و سمت یونگی خیز برداشت بازوشو گرفت و بلندش کرد"یعنی چی که نیومده، مگه نگفتی حواسم بهش هست؟ رفتی گذاشتیش اونجا ولش کردی برگشتی؟ واقعا انتظار داشتی باز با پای خودش برگرده اینجا؟"
پایان پارت 41 بانی هام راستی نترسید تو خماری نمیزارمتون بوسس🍡🍭🍧🪐🍓🧁🍬🎀
🍬Part41🍬
ساعت 9 شب شده بود و جونگوک به خونه برگشته بود. یونگی رو با همون لباس امروزش روی مبل دید
که پاهاشو تکون میداد، میخواست بیخیال از کنارش رد بشه ولی مضطرب بودن یونگی فقط در مواقعی بود که واقعا یه چیزی شده باشه.
جونگکوک چشماشو ریز کرد"چی شده"
حرکت پای یونگی متوقف شد و سرش که پایین بود رو بالا اورد و به روبروش نگاه کرد، تمام سعیشو میکرد نگاهشو سمت چپش که جونگکوک ایستاده بود نبره. جوابی نداد. "قرار نیست جواب بدی؟"
یونگی بدون اینکه روشو سمتش برگردونه با قیافه ی جدی گفت "نیومده"
کی نیوم...." بعد متوجه شد، تازه اتفاقای صبح رو یادش اومد، اخمی کرد و سمت یونگی خیز برداشت بازوشو گرفت و بلندش کرد"یعنی چی که نیومده، مگه نگفتی حواسم بهش هست؟ رفتی گذاشتیش اونجا ولش کردی برگشتی؟ واقعا انتظار داشتی باز با پای خودش برگرده اینجا؟"
پایان پارت 41 بانی هام راستی نترسید تو خماری نمیزارمتون بوسس🍡🍭🍧🪐🍓🧁🍬🎀
- ۴.۰k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط