{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کوک خب اون نظرشو بهم گفته و میخواد که باهام ازدواج کنه

کوک: خب اون نظرشو بهم گفته. و میخواد که باهام ازدواج کنه.
جانی: خب....پس دیگه من مشکلی نمیبینم.🙃
راوی: یه هفته بعد کوک و ا/ت باهم ازدواج کردن و جانی یه شغل پیدا کرده بود ، بخاطر کارش مجبور شد یه مدت بره خارج از کشور .
بعد اینکه جانی رفت ا/ت به غیر از سوزی و کوک کس دیگه ای رو نداشت.
ا/ت ویو: حوصلم سر رفته بود ، کوکَم خونه نبود و رفته بود سر کار.
گوشیمو برداشتم و دیدم که سوزی پیام داده . یکم باهم صحبت کردیم و بعد چند دقیقه مجبور شدیم از هم خدافظی کنیم.
رفتم ناهارمو خوردم و بعد رفتم یه دوش گرفتم ، از حموم که اومدم بیرون یه شماره ناشناس بهم پیام داده بود.
♤: ازش فاصله بگیر. اون یه قاتله
ا/ت: تو کی هستی
♤:سوال نپرس ، فقط ازش فاصله بگیر
ا/ت ویو: یکم ترسیدم ، کی قاتله ، از کی باید فاصله بگیرم.
راوی: چند روز گذشت و ا/ت بیخیال اون پیامک شد که دوباره همون شماره بهش پیام داد
♤:اون بهت دروغ گفته..........
دیدگاه ها (۲)

*فلش بک به چند روز قبل*ا/ت: کوکی یه سوالکوک: چه سوالی😊ا/ت: ش...

۱روز بعد......جونهو ویو: از اتاقم اومدم بیرون و رفتم سمت اتا...

بعد چند مین از هم جدا شدن و ا/ت گفت:ا/ت: من که هنوز چیزی نگف...

جانی ویو: الان تقریبا نصف پولو با بد بختی جمع کردم . البته د...

Part 14

love in the dark②⑧یک هفته بعد (شب) داشتم تلویزیون میدیدم که ...

پارت ۲ ☺️ویو کوک بعده سه ساعت زیر دستم در رو زد . کوک : بله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط