{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ویو نویسنده

ویو نویسنده
دختر با کنایه لب زد
×خیلی باحاله مگه نه؟
-چی
×عذابم میدی،زندانیم میکنی،بهم دستور میدی، اجازه نمیدی جز درس کار دیگه ای بکنم الآنم که اینطوری تحقیرم می‌کنی...باحاله مگه نه؟

جونگکوک عاشق کنترل کردن بقیه بود مخصوصا خواهرش ولی نصف این رفتارش فقط...

-همه اینا فقط بخاطر خودته...اینو یادت باشه
دختر با عصبانیت خواست زنجیر هارو از بدنش جدا کنه..وقتی دید نمیتونه حتی بیشتر از چند سانت تکون بخوره هق هق هاش شروع شد
×خسته هق شدم جونگکوک هق بسه (گریه شدید)
پسر دیگه طاقت نیاورد رفت سمتش و دختر و تو آغوش گرفت دختر نمیتونست برادر بی رحمشو از خودش جدا کنه..زنجیر ها به قدری محکم و زیاد بودن که انگار بزرگترین قاتل دنیا رو اسیر کرده بودن
-هیشششش
×هق..م..مگه من چیکار...چیکار کردم جونگکوک ه...ها؟
×چرا؟چ..چرا دوباره..چرا دوباره داداش جونگکوک م..مهربونم نمیشی؟

پسر از ۹ سالگیش تبدیل به یه هیولا شده بود..اما اون بخاطر ات داشت تغییر میکرد یعنی مهربون تر میشد..پس چرا به خواهرش انقدر بد کرده بود؟چرا چند روزه انقدر محکم زنجیرش کرده؟

-من نمیتونم جیسو...
دختر به قدری این چند روز بخاطر زنجیر های سنگین که بهش آویزون بودن (حتی نمیتونست بشینه ) خسته شده بود که وقتی پسر بقلش کرد بعد جمله آخرش خوابید..
جونگکوک آروم از بغلش جداش کرد و جیسو دوباره حس کرد داره از زنجیر آویزون میشه و باید خودشو جمع کنه...خوابالود بود اما بیدار شد.. جونگکوک از سلول خارج شد و درشو قفل کرد
ویو جونگکوک
عذاب وجدان داشت دیوونم میکرد...از یه طرف درد کمرم و از یه طرف عذاب وجدان... دستای جیسو خیلی زخم بو- نه..اگه اینکارو نکنم دوباره میوفته زیر دست جئون
ویو جیمین
کامیلا خواب بود چند روزه خیلی بار می‌ره و وقتی میاد خونه چند ساعت می‌خوابه ...یه حس بدی بهم دست داد بدو بدو سوار ماشینم شدم و راهی عمارت جونگکوک بعد ۱۰ مین رسیدم از ماشین پیاده شدم بادیگارد در و برام باز کرد جونگکوک تو حیاط نشسته بود و سرشو با دستاش گرفته بود رفتم سمتش خیلی هول شده بودم
=جیسو..جیسو کجاست؟
-اینجا نیست....
ولی من حسش میکردم...این قدرت و از بابام به ارث بردم و میدونستم جیسو حالش خوب نیست..بدو بدو وارد عمارت شدم ولی حتی ات هم ندیدم خیلی حس بدی داشتم رفتم سمت سلول ها..حسش میکردم..سلول شماره ۱۱۹۹ درشو کشیدم که باز نشد
-هی چته جیمین چیزی شده؟
=ک..کلید جونگکوک..
کلید و داد دستم در سلول و باز کردم که با صحنه وحشتناکی روبه رو شدم که انگار برای جونگکوک خیلی عادی بود
دیدگاه ها (۵)

ویو جیمینجیسو به بدترین و دردناک ترین شکل ممکن زنجیر شده بود...

پسر با شنیدن اسمش با لبخند نگاهی به جیسو انداخت=جانم؟بگودختر...

ویو نویسندهعصبی دستاش که به زنجیر بسته شده بودن و مشت کرد..ز...

ویو جونگکوک ن..نه..نباید این اتفاق فاکی بیوفته..ا..ات میمیره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط