پسر با شنیدن اسمش با لبخند نگاهی به جیسو انداخت
پسر با شنیدن اسمش با لبخند نگاهی به جیسو انداخت
=جانم؟بگو
دختر تمام جرعتشو جمع کرد و سعی کرد محکم باشه
×منم حالم ازش بهم میخوره..آخه کی از یه آدم دو سایده روانی خوشش میاد هوم؟کسیم هست که الان این روانیو دوست داشته باشه؟
جونگکوک بغضشو قورت داد و سعی کرد جدی باشه
-من بهت اجازه صحبت ندادم جیسو
×ک..که چی؟
رفت سمت دختر تا تنبیهش کنه..زبون دراز شده بود و دیگه مثل قبل ازش حساب نمیبرد
=ولش کن عوضی(داد)
جونگکوک دیگه طاقت نیاورد..هرچقدر خودشو کنترل کرده بود بسه !برگشت و سمت جیمین حجوم آورد و از یقش گرفت
-ببین مرتیکه..حدس بزن چرا عوضی شدم؟اون اپای بی صفت و حرومیت باعثشه..اون حرومی باعث شد من به این روز بیوفتم اون اشغال باعث شد مامان بابامو بکشممممم
سمت جیسو برگشت که با چشمای گشاد شده بهشون نگاه میکرد
-جیسو تو میدونی که بابای این عوضی باعث تمام بدبختیامونه و دوسش داری؟؟بهش میگی داداش جیمین..ولی اگه بابای این عوضی اونکارو با من نمیکرد من هیچوقت به یه سادیسمی تبدیل نمیشدم...
روبه جیمین برگشت که صورتش از بغض قرمز شده بود
-هی عوضی تو اصلا میدونی وقتی تو تخت نرمت با عروسکات بازی میکردی من کجا بودم و مجبور به چه کار هایی بودم؟؟وقتی داشتی به خدمتکار سفارش خوراکی و غذا میکردی من چند روز غذا نخورده بودم ولی مجبور بودم اون تمرینات مسخره ی فاکی و تحمل کنم و تا از حال نرفتم ادامش بدم.. تو با توپ نصف گلدون های عمارت و شکستی اما اپای حرومیت بهت گفت فوتبالت خیلی خوبه..(بغض شدید)من بخاطر گشنگی زیاد قایمکی از یخچال یه شیرموز برداشتم.. میدونی تنبیهم چی بود؟؟
جونگکوک دیگه نتونست خودشو کنترل کنه عقده تمام این سال ها که گریه نکرده بود و ساکت بود و الان داشت خالی میکرد هق هق هاشو آزاد کرد
-م..من...من فقط ۸ سالم بود میفهمی؟اصلا میدونی بخاطر اون یدونه چیزی که خوردم چه اتفاقی برام افتاد؟
=ج..جونگکوک
-انتظار داری من یه خوناشام با زندگی ساده بشم؟؟انتقام میگیرم..بخاطر تک تک دردام باید تاوان بدید همتون..جیمین....تو هم باید تاوان بدی چون اکثر دردایی که جئون بهم میداد به بهانه تو بود..
=چ..چی و..ولی من کاری نک-
پسر تک خنده ای کرد و با عصبانیت وسط حرف جیمین غرید
-نکنه یادت رفته؟گردنبند مورد علاقه باباتو برداشتی تا بندازی گردن عروسکای فاکیت..وقتی آپا جونت عصبی بود از گم شدنش ازت پرسید..تو گفتی دست منه..با اینکه میدونستی اگه خودت گندکاریتو گردن بگیری نهایتا یه سرزنش میشی ولی من...
فلش بک
ویو جونگکوک
داشتم تمرین میکردم خیلی گشنم بود اما پدر قول داده اگه خوب تمرین کنم امشب بهم غذا بده..
$کوکو تو گردنبند منو ندیدی؟
همونطور که به کیسه بوکس مشت میزدم گفتم
-نه پدر..
$هوففف بنظرت کجاست؟همه جارو گشتم نبود
واقعا تشنم بود تمرین و ول کردم و دستکش هارو از دستم در اوردم
-نمیدونم..پدر میشه یکم آب بخورم؟
$باز بهت رو دادم کوکو؟دو ساعت بعد میتونی آب بخوری فعلا تمرین کن.
آروم سرمو تکون دادم و دستکش هارو دستم کردم
وای چرا سورانگ انقدر ریلکسه پرنسسامم؟
خیلی عادی رفتار میکنه انگار همه چی نرماله..
کامنت خوب؟
=جانم؟بگو
دختر تمام جرعتشو جمع کرد و سعی کرد محکم باشه
×منم حالم ازش بهم میخوره..آخه کی از یه آدم دو سایده روانی خوشش میاد هوم؟کسیم هست که الان این روانیو دوست داشته باشه؟
جونگکوک بغضشو قورت داد و سعی کرد جدی باشه
-من بهت اجازه صحبت ندادم جیسو
×ک..که چی؟
رفت سمت دختر تا تنبیهش کنه..زبون دراز شده بود و دیگه مثل قبل ازش حساب نمیبرد
=ولش کن عوضی(داد)
جونگکوک دیگه طاقت نیاورد..هرچقدر خودشو کنترل کرده بود بسه !برگشت و سمت جیمین حجوم آورد و از یقش گرفت
-ببین مرتیکه..حدس بزن چرا عوضی شدم؟اون اپای بی صفت و حرومیت باعثشه..اون حرومی باعث شد من به این روز بیوفتم اون اشغال باعث شد مامان بابامو بکشممممم
سمت جیسو برگشت که با چشمای گشاد شده بهشون نگاه میکرد
-جیسو تو میدونی که بابای این عوضی باعث تمام بدبختیامونه و دوسش داری؟؟بهش میگی داداش جیمین..ولی اگه بابای این عوضی اونکارو با من نمیکرد من هیچوقت به یه سادیسمی تبدیل نمیشدم...
روبه جیمین برگشت که صورتش از بغض قرمز شده بود
-هی عوضی تو اصلا میدونی وقتی تو تخت نرمت با عروسکات بازی میکردی من کجا بودم و مجبور به چه کار هایی بودم؟؟وقتی داشتی به خدمتکار سفارش خوراکی و غذا میکردی من چند روز غذا نخورده بودم ولی مجبور بودم اون تمرینات مسخره ی فاکی و تحمل کنم و تا از حال نرفتم ادامش بدم.. تو با توپ نصف گلدون های عمارت و شکستی اما اپای حرومیت بهت گفت فوتبالت خیلی خوبه..(بغض شدید)من بخاطر گشنگی زیاد قایمکی از یخچال یه شیرموز برداشتم.. میدونی تنبیهم چی بود؟؟
جونگکوک دیگه نتونست خودشو کنترل کنه عقده تمام این سال ها که گریه نکرده بود و ساکت بود و الان داشت خالی میکرد هق هق هاشو آزاد کرد
-م..من...من فقط ۸ سالم بود میفهمی؟اصلا میدونی بخاطر اون یدونه چیزی که خوردم چه اتفاقی برام افتاد؟
=ج..جونگکوک
-انتظار داری من یه خوناشام با زندگی ساده بشم؟؟انتقام میگیرم..بخاطر تک تک دردام باید تاوان بدید همتون..جیمین....تو هم باید تاوان بدی چون اکثر دردایی که جئون بهم میداد به بهانه تو بود..
=چ..چی و..ولی من کاری نک-
پسر تک خنده ای کرد و با عصبانیت وسط حرف جیمین غرید
-نکنه یادت رفته؟گردنبند مورد علاقه باباتو برداشتی تا بندازی گردن عروسکای فاکیت..وقتی آپا جونت عصبی بود از گم شدنش ازت پرسید..تو گفتی دست منه..با اینکه میدونستی اگه خودت گندکاریتو گردن بگیری نهایتا یه سرزنش میشی ولی من...
فلش بک
ویو جونگکوک
داشتم تمرین میکردم خیلی گشنم بود اما پدر قول داده اگه خوب تمرین کنم امشب بهم غذا بده..
$کوکو تو گردنبند منو ندیدی؟
همونطور که به کیسه بوکس مشت میزدم گفتم
-نه پدر..
$هوففف بنظرت کجاست؟همه جارو گشتم نبود
واقعا تشنم بود تمرین و ول کردم و دستکش هارو از دستم در اوردم
-نمیدونم..پدر میشه یکم آب بخورم؟
$باز بهت رو دادم کوکو؟دو ساعت بعد میتونی آب بخوری فعلا تمرین کن.
آروم سرمو تکون دادم و دستکش هارو دستم کردم
وای چرا سورانگ انقدر ریلکسه پرنسسامم؟
خیلی عادی رفتار میکنه انگار همه چی نرماله..
کامنت خوب؟
- ۱.۱k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط