ازجمعه ها فقط دوسه خط درد مانده است
ازجمعه ها فقط دوسه خط درد مانده است
یک استکان و قهوه ی دلسرد مانده است
یک میز با دو صندلی خالی و کسل
یک کافه ی غریبه و بی مرد مانده است
بی عابر است جمعه خیابان زندگی
از یک سوار رفته فقط گرد مانده است
یک جاده بی ستاره وبی جان ؛ بدون ته
یک عابر شکسته و پردرد مانده است
از جمعه کوچه های پلاسیده و نمور
لبخند تلخ دخترکی زرد مانده است
از من که جان خسته ام آمیزه ی غم است
تنها همین ترانه ی ولگرد مانده است
هی شعر می نویسم و هی آه می کشم
در من غروب جمعه ی نامرد مانده است...
یک استکان و قهوه ی دلسرد مانده است
یک میز با دو صندلی خالی و کسل
یک کافه ی غریبه و بی مرد مانده است
بی عابر است جمعه خیابان زندگی
از یک سوار رفته فقط گرد مانده است
یک جاده بی ستاره وبی جان ؛ بدون ته
یک عابر شکسته و پردرد مانده است
از جمعه کوچه های پلاسیده و نمور
لبخند تلخ دخترکی زرد مانده است
از من که جان خسته ام آمیزه ی غم است
تنها همین ترانه ی ولگرد مانده است
هی شعر می نویسم و هی آه می کشم
در من غروب جمعه ی نامرد مانده است...
- ۸۰۶
- ۰۸ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط