پارت
پارت ۱۶
رز وحشی
کوک...
چند ساعتی گذشت و دیگه تکون نمیخورد چشمام رو باز کردم دیدم مثل جوجه ها خوابش برده کمی بهش نگاه کردم..ابرو هاش تکون میخورد سریع چشمام رو بستم
ات:جونگ کوک بسه ديگه
چشمام رو باز کردم
کوک:هوم پاشو
ات...
دوتا مون بلند شدیم اون رفت سرویس بهداشتی منم سریع لباس خواب رو بایه لباس خونگی جابه جا کردم
کوک اومد بیرون من رفتم داخل کارای لازم رو انجام دادم اومدم بیرون رفتم سمت میز آرایشی میخواستم موهامو شونه کنم ولی دستم نمیرسید
کوک:بده من شونه کنم{خمار،سرد}
شونه رو از دستم گرفت و شونه کرد
کوک:موهات..خیلی زیبان
ات:میخوام کوتاه کنم
کوک:خفه شو دلت هوس کتک کرده؟
ات:نه
کوک:فقط منو میخوای مسخرکنی
ات:هوم
کوک:خوب کش بده
دادم
ات:موهام رو بافتی؟
کوک:هوم
ات:از کجا یاد داشتی؟
کوک:مامانم موهاش مثل تو بلند و پُر بود بهم یاد داد که موهاش رو به بافم
ات:عووو
ات:آها راستی من به مامان سلین گفتم مامان بابات رو توی تصادف از دست دادی
کوک:هوم اوکی
باهم رفتیم پایین صبحانه خوردیم
سلین:خوب پسرم با ات می سازی؟
کوک:بله
سلین:عالی..ولی چرا دست ات چیزی نیست؟
ات:من ازش خاستم که بیشتر آشناشیم{هول شده}
سلین:شما توی کافه آشنا نشدین؟
کوک:چرا ولی وقت کمی داشتیم
سلین:اینی چی
ات:یعنی شیفتی بود
سلین:آها
کوک:خب دیگه خاله...
مامان سلین پرید وسط حرفش
سلین:خاله صدام نکن مامان سلین صدان کن
کوک:چشم..خوب میخواستم چیزی بگم
سلین:بگو پسرم
کوک:شما بیا تو عمارت من زندگی کنید یعنی پیش ات و هانا باشید
سلین:هالا فکرامو کنم به ات میگم
کوک:باشه
کوک ادرس عمارتش رو داد..دیگه از خونه مامان سلین اومدیم بيرون و کوک ماشین رو آورد سوار شدیم مامان سلین جلوی در بود
سلین:مراقب باشید
ات:چشم
کوک یه بوق زد گاز رو گرفت و رفتیم
{نکته:الان با خودت میگی که چرا شب اونجا خوابیدن الان جواب میدم..چون سلین مجبورشون كرده بود که بمونند}
رسیدیم به عمارت
ات:دلم برات تنگ میشه 🥺
هانا:منم
کوک:هانا تو جایی نمیری{سرد،خیلی جدی}
هانا:هااا
کوک:تو میای توی این عمارت
خندیدم دستامو بهم کوبیدم
ات:عالیییههه..مرسی
{یک ماه بعد}
ات...
مامان سلین توی عمارت زندگی میکنه هانا هم همین تور منم توی شرکت جونگ کوک کار میکنم منشی جدید هِه و دیگه اها هانا هم توی همون شرکت جونگ کوک کار میکنه آب دار چیه یعنی قهوه میاره کمک من پرونده هارو درست میکنه و بیشتر با کابیوتر کار میکنه
امروز میخوام کت شروار مشکی بپوشم و موهامو باز گزاشتم و هرکی با ماشین خودش میره شرکت
ات:مامان من رفتم{داد}
سلین:باشه دخترم مراقب خودت باش{داد}
ات:چشم{داد}
خوب دیگه امروز خیلی کار دارم خیلیی...راه شرکت تا خونه زیاد نیست برای همین زود رسیدم
رز وحشی
کوک...
چند ساعتی گذشت و دیگه تکون نمیخورد چشمام رو باز کردم دیدم مثل جوجه ها خوابش برده کمی بهش نگاه کردم..ابرو هاش تکون میخورد سریع چشمام رو بستم
ات:جونگ کوک بسه ديگه
چشمام رو باز کردم
کوک:هوم پاشو
ات...
دوتا مون بلند شدیم اون رفت سرویس بهداشتی منم سریع لباس خواب رو بایه لباس خونگی جابه جا کردم
کوک اومد بیرون من رفتم داخل کارای لازم رو انجام دادم اومدم بیرون رفتم سمت میز آرایشی میخواستم موهامو شونه کنم ولی دستم نمیرسید
کوک:بده من شونه کنم{خمار،سرد}
شونه رو از دستم گرفت و شونه کرد
کوک:موهات..خیلی زیبان
ات:میخوام کوتاه کنم
کوک:خفه شو دلت هوس کتک کرده؟
ات:نه
کوک:فقط منو میخوای مسخرکنی
ات:هوم
کوک:خوب کش بده
دادم
ات:موهام رو بافتی؟
کوک:هوم
ات:از کجا یاد داشتی؟
کوک:مامانم موهاش مثل تو بلند و پُر بود بهم یاد داد که موهاش رو به بافم
ات:عووو
ات:آها راستی من به مامان سلین گفتم مامان بابات رو توی تصادف از دست دادی
کوک:هوم اوکی
باهم رفتیم پایین صبحانه خوردیم
سلین:خوب پسرم با ات می سازی؟
کوک:بله
سلین:عالی..ولی چرا دست ات چیزی نیست؟
ات:من ازش خاستم که بیشتر آشناشیم{هول شده}
سلین:شما توی کافه آشنا نشدین؟
کوک:چرا ولی وقت کمی داشتیم
سلین:اینی چی
ات:یعنی شیفتی بود
سلین:آها
کوک:خب دیگه خاله...
مامان سلین پرید وسط حرفش
سلین:خاله صدام نکن مامان سلین صدان کن
کوک:چشم..خوب میخواستم چیزی بگم
سلین:بگو پسرم
کوک:شما بیا تو عمارت من زندگی کنید یعنی پیش ات و هانا باشید
سلین:هالا فکرامو کنم به ات میگم
کوک:باشه
کوک ادرس عمارتش رو داد..دیگه از خونه مامان سلین اومدیم بيرون و کوک ماشین رو آورد سوار شدیم مامان سلین جلوی در بود
سلین:مراقب باشید
ات:چشم
کوک یه بوق زد گاز رو گرفت و رفتیم
{نکته:الان با خودت میگی که چرا شب اونجا خوابیدن الان جواب میدم..چون سلین مجبورشون كرده بود که بمونند}
رسیدیم به عمارت
ات:دلم برات تنگ میشه 🥺
هانا:منم
کوک:هانا تو جایی نمیری{سرد،خیلی جدی}
هانا:هااا
کوک:تو میای توی این عمارت
خندیدم دستامو بهم کوبیدم
ات:عالیییههه..مرسی
{یک ماه بعد}
ات...
مامان سلین توی عمارت زندگی میکنه هانا هم همین تور منم توی شرکت جونگ کوک کار میکنم منشی جدید هِه و دیگه اها هانا هم توی همون شرکت جونگ کوک کار میکنه آب دار چیه یعنی قهوه میاره کمک من پرونده هارو درست میکنه و بیشتر با کابیوتر کار میکنه
امروز میخوام کت شروار مشکی بپوشم و موهامو باز گزاشتم و هرکی با ماشین خودش میره شرکت
ات:مامان من رفتم{داد}
سلین:باشه دخترم مراقب خودت باش{داد}
ات:چشم{داد}
خوب دیگه امروز خیلی کار دارم خیلیی...راه شرکت تا خونه زیاد نیست برای همین زود رسیدم
- ۳۴۴
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط