پارت
پارت۱۵
رز وحشی
وقتی در رو باز کرد بادیدنش اشک تو چشمام جاری شد
ات:ما...ما...س..س..ل..ل..ی..ی..ن..ن{زبونش گرفته بغض}
هانا سریع رفت بغل مامان سلین ولی من ماتم برده بود
کوک:عزیزم نمی خوایی بری پیش مامانت
سلین:راست میگه رارنده بیا دخترم بیا
کوک:من شوهرشم {سیع دار سرد برخورد نکنه}
سلین:تو...تو..ازدواج کردی؟
ات:اِمم..چیزه خب
کوک:آر..یعنی بله ما ازدواج کردیم
سلین:بیاین داخل برام توضیح بدید
همه مون رفتیم داخل
سلین:بشینین
کوک:خب من و عشقم توی کافه آشنا شدیم توی اون کافه که کار میکرد
سلین:آها خب
کوک:یه روز خیلی خسته بود دقیق همو روز شیفت داشت دیدم نمیتونه خودس رو جمع کنه من به جاش وایستادم
یه دونه اروم میزنه به بازوی ات
سلین:تو گفتی کارم زود تموم شده
کوک:خب من بهش گفتم که اینو بگه
با یه کلمش برگام میریخت
سلین:آها بشینین تا برای دخترای گلم و پسرم جایی بیارم
ات:آها باشه
مامان رفت تو آشپزخونه
ات:چی برای خودت می بافی؟
کوک:خب من تو رو از کجا دیدم که باهات آشنا شدم
ات:خدا کنه باور کنه
سلین:پشت من که حرف نمیزدید نه؟
ات:خیر خیالت راحت
بعد کلی کپ زدن با مامان سلین رفتیم داخل اتاق
سلین:ات تو توی اتاق مشترکت میخوابی
ات:یع..نی چی؟
سلین:یعنی باید پیش شوهرت بخوابی
دورغ بگم که یادم رفته بود که شوهرمه
ات:آها یادم رفته بود
چپ چپ نگام کرد
منو کشید داخل اتاق سریع در رو بست و قلف کرد
ات:مامان..
سریع گفت
سلین:هیسس
قیافم سوالی بود
سلین:شوهرت پول داره؟چقدر پول در میاره؟پسر خوبی هست؟خانوادش خوبه؟
ات:مامان سلین یه نفس بگیر
سلین:سوالای منو جواب بده
ات:چشم..
ات:بله پول داره خیلی پول داره
سلین:پس چرا داخل اون کافه کار میکنه
ات:برای سر گرمی..خودش شرکت داره مقام باباش بالاس
سلین:خانوادش خوبه بد رفتاری مامانش که سخت گیر نیست
ات:مامان بابا نداره توی تصادف مُر \ دن
سلین:پس بی خانواده هست
ات:نه
شلین:خب برو پیش شوهرت بدو..ولی ات شوهرت رو سفت بچسب
با:چشم
در رو باز کرد و رفت منم مجبور بودم برم پیش کوک
جلوی در که رسیدم در زدم صدای نشنیدم فکر کنم خوابه در رو آروم جوری که بیدار نشه رفتم داخل آروم بستم پاورچین پاورچین رفتم روی تخت دراز کشیدم
ات:آخه{اروم}
چشمم به کوک اوفتاد نیم خیز زدم دیدم خوابه
ات:این تو خواب هم اخم داره وحشی {آروم}
ات:صورتش مثل رز وحشی میمونه آه{آروم}
دوباره دراز کشیدم و به سه نرسیده خوابیدم
ویو صبح...
جسم سنگینی روم احساس میکردم چشمام رو باز کردم با یه قول پیکر گنده روبه رو شدم کمی هولش دادم ولی محکم تر بغلم کرد
ات:هی چیکار میکنی؟
کوک:عطرت خوبه
ات:ولم کن
کوک:کاری نکن که به مامان سلین همه چیو بگم
واقعاً چرابه مامان سلین دورغ گفت و گفتم؟
ات:با..با..باشه
نمیدونم یه حس عجیب داشتم
رز وحشی
وقتی در رو باز کرد بادیدنش اشک تو چشمام جاری شد
ات:ما...ما...س..س..ل..ل..ی..ی..ن..ن{زبونش گرفته بغض}
هانا سریع رفت بغل مامان سلین ولی من ماتم برده بود
کوک:عزیزم نمی خوایی بری پیش مامانت
سلین:راست میگه رارنده بیا دخترم بیا
کوک:من شوهرشم {سیع دار سرد برخورد نکنه}
سلین:تو...تو..ازدواج کردی؟
ات:اِمم..چیزه خب
کوک:آر..یعنی بله ما ازدواج کردیم
سلین:بیاین داخل برام توضیح بدید
همه مون رفتیم داخل
سلین:بشینین
کوک:خب من و عشقم توی کافه آشنا شدیم توی اون کافه که کار میکرد
سلین:آها خب
کوک:یه روز خیلی خسته بود دقیق همو روز شیفت داشت دیدم نمیتونه خودس رو جمع کنه من به جاش وایستادم
یه دونه اروم میزنه به بازوی ات
سلین:تو گفتی کارم زود تموم شده
کوک:خب من بهش گفتم که اینو بگه
با یه کلمش برگام میریخت
سلین:آها بشینین تا برای دخترای گلم و پسرم جایی بیارم
ات:آها باشه
مامان رفت تو آشپزخونه
ات:چی برای خودت می بافی؟
کوک:خب من تو رو از کجا دیدم که باهات آشنا شدم
ات:خدا کنه باور کنه
سلین:پشت من که حرف نمیزدید نه؟
ات:خیر خیالت راحت
بعد کلی کپ زدن با مامان سلین رفتیم داخل اتاق
سلین:ات تو توی اتاق مشترکت میخوابی
ات:یع..نی چی؟
سلین:یعنی باید پیش شوهرت بخوابی
دورغ بگم که یادم رفته بود که شوهرمه
ات:آها یادم رفته بود
چپ چپ نگام کرد
منو کشید داخل اتاق سریع در رو بست و قلف کرد
ات:مامان..
سریع گفت
سلین:هیسس
قیافم سوالی بود
سلین:شوهرت پول داره؟چقدر پول در میاره؟پسر خوبی هست؟خانوادش خوبه؟
ات:مامان سلین یه نفس بگیر
سلین:سوالای منو جواب بده
ات:چشم..
ات:بله پول داره خیلی پول داره
سلین:پس چرا داخل اون کافه کار میکنه
ات:برای سر گرمی..خودش شرکت داره مقام باباش بالاس
سلین:خانوادش خوبه بد رفتاری مامانش که سخت گیر نیست
ات:مامان بابا نداره توی تصادف مُر \ دن
سلین:پس بی خانواده هست
ات:نه
شلین:خب برو پیش شوهرت بدو..ولی ات شوهرت رو سفت بچسب
با:چشم
در رو باز کرد و رفت منم مجبور بودم برم پیش کوک
جلوی در که رسیدم در زدم صدای نشنیدم فکر کنم خوابه در رو آروم جوری که بیدار نشه رفتم داخل آروم بستم پاورچین پاورچین رفتم روی تخت دراز کشیدم
ات:آخه{اروم}
چشمم به کوک اوفتاد نیم خیز زدم دیدم خوابه
ات:این تو خواب هم اخم داره وحشی {آروم}
ات:صورتش مثل رز وحشی میمونه آه{آروم}
دوباره دراز کشیدم و به سه نرسیده خوابیدم
ویو صبح...
جسم سنگینی روم احساس میکردم چشمام رو باز کردم با یه قول پیکر گنده روبه رو شدم کمی هولش دادم ولی محکم تر بغلم کرد
ات:هی چیکار میکنی؟
کوک:عطرت خوبه
ات:ولم کن
کوک:کاری نکن که به مامان سلین همه چیو بگم
واقعاً چرابه مامان سلین دورغ گفت و گفتم؟
ات:با..با..باشه
نمیدونم یه حس عجیب داشتم
- ۲.۲k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط