ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۱۰۲
با گرسنگي خيلي شديد از خواب بیدار شدم.. اخ..لعنتي.. تمام دیروز فقط یه قهوه خورده بودم.اونم به زور تو حلقم کرده بود. لعنت بر باعث و بانیش اول اون سلناي مزخرف پرو و بعدشم..جیمز ترینر.. بیحال و کسل بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون که نگاهم به میز اشپزخونه خورد که روش صبحانه چیده شده بود. سنگکوب کردم و گنگ چشمامو تا جای ممکن گشاد کردم و رفتم جلو. این
صبحانه رو واسه من چیده؟ خامه صبحانه نون تست مربا كيكيه ليوان ابمیوه و شیر و یه برگه یادداشت کنارشون. متعجب یادداشت رو برداشتم و خوندم;میدونم تمام دیروز چيزي نخوردي..متاسفم. جیمین
جاااااان؟ واقعا براي منه انگار.. وا عجبا... لبخند باريکي زدم و بهت زده ابرو بالا انداختم.. یه دونه قرص توي زير دستي و په یادداشت کنارش که نوشته شده بود: ;بعد صبحانه خورده شود هم روي ميز بود.
لبخندي گشاد شد و هرکاری که کردم نشد جمعش .. فقط هي گشاد و گشادتر شد.
حس خوبي بود.. اینکه کاملاً به عنوان یه فاحشه نگام نمیکرد و برعکس
اینکه کاملاً به عنوان یه فاحشه نگام نمیکرد و برعکس براي دردم نگران و خودشو مسئول میدونه.. دیروز با دل درد شدیدم ترجیه میدادم کمتر بخورم اما ديگه گشنگي داشت خيلي بهم فشار میاورد.. نشستم و مشغول خوردن شدم. تند تند و با اشتها میخوردم اخیشش..
اروم قرص رو هم خوردم. خيلي بهتر بودم و خبري از درد نبود.. بلند شدم رفتم دوش گرفتم. خداروشکر خون ریزیمم قطع شده بود.. نگاهي به سالن و اشپزخونه انداختم. دیگه نمیتونستم کثیفیش رو تحمل کنم. چندتا پارچه پیدا کردم و شروع کردم به تمیز کردن خونه.. کف خونه رو طي خيس و بعد خشك كشيدم..ميز و تلویزیون و اپن و کابینت ها رو پاک کردم و كتاباشو توي کتابخونه و برگه هاشو دسته کرده روي يه سري از کتابا گذاشتم.. در یخچال رو باز کردم و مرتبش کردم و ظرف میوه اي چیدم و گذاشتم تو یخچال. خونه از تميزي و مرتبي حسابي برق میزد. حالا دیگه وقتش بود سري به مامان بزنم.. اسمسي به جیمین دادم که :;میرم دیدن مادرم; نوشت با اون حالت لازمه؟;
با لبخند نوشتم : نه خوبم
پارت ۱۰۲
با گرسنگي خيلي شديد از خواب بیدار شدم.. اخ..لعنتي.. تمام دیروز فقط یه قهوه خورده بودم.اونم به زور تو حلقم کرده بود. لعنت بر باعث و بانیش اول اون سلناي مزخرف پرو و بعدشم..جیمز ترینر.. بیحال و کسل بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون که نگاهم به میز اشپزخونه خورد که روش صبحانه چیده شده بود. سنگکوب کردم و گنگ چشمامو تا جای ممکن گشاد کردم و رفتم جلو. این
صبحانه رو واسه من چیده؟ خامه صبحانه نون تست مربا كيكيه ليوان ابمیوه و شیر و یه برگه یادداشت کنارشون. متعجب یادداشت رو برداشتم و خوندم;میدونم تمام دیروز چيزي نخوردي..متاسفم. جیمین
جاااااان؟ واقعا براي منه انگار.. وا عجبا... لبخند باريکي زدم و بهت زده ابرو بالا انداختم.. یه دونه قرص توي زير دستي و په یادداشت کنارش که نوشته شده بود: ;بعد صبحانه خورده شود هم روي ميز بود.
لبخندي گشاد شد و هرکاری که کردم نشد جمعش .. فقط هي گشاد و گشادتر شد.
حس خوبي بود.. اینکه کاملاً به عنوان یه فاحشه نگام نمیکرد و برعکس
اینکه کاملاً به عنوان یه فاحشه نگام نمیکرد و برعکس براي دردم نگران و خودشو مسئول میدونه.. دیروز با دل درد شدیدم ترجیه میدادم کمتر بخورم اما ديگه گشنگي داشت خيلي بهم فشار میاورد.. نشستم و مشغول خوردن شدم. تند تند و با اشتها میخوردم اخیشش..
اروم قرص رو هم خوردم. خيلي بهتر بودم و خبري از درد نبود.. بلند شدم رفتم دوش گرفتم. خداروشکر خون ریزیمم قطع شده بود.. نگاهي به سالن و اشپزخونه انداختم. دیگه نمیتونستم کثیفیش رو تحمل کنم. چندتا پارچه پیدا کردم و شروع کردم به تمیز کردن خونه.. کف خونه رو طي خيس و بعد خشك كشيدم..ميز و تلویزیون و اپن و کابینت ها رو پاک کردم و كتاباشو توي کتابخونه و برگه هاشو دسته کرده روي يه سري از کتابا گذاشتم.. در یخچال رو باز کردم و مرتبش کردم و ظرف میوه اي چیدم و گذاشتم تو یخچال. خونه از تميزي و مرتبي حسابي برق میزد. حالا دیگه وقتش بود سري به مامان بزنم.. اسمسي به جیمین دادم که :;میرم دیدن مادرم; نوشت با اون حالت لازمه؟;
با لبخند نوشتم : نه خوبم
- ۱۵.۹k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط