《 جوآهرِ مَن ؛ 》
《 جوآهرِ مَن ؛ 》
پارت اول ؛
مامان یور بیدارم کرد ، آخرین روزای مدرسه بود!
با خواب آلودگی بیدار شدم و آماده شدم
به ساعت که نگاه کردم دیر شده بود بدون صبحانه از خونه زدم بیرون و با بابایی لوید به مدرسه رفتم.
یه محض رسیدن بخاطر نخوردن صبحانه حالم بد شد.
پسر رو مخ کلاس ؛ ریچارد پیداش شد!
- خوبیییی آنیااا؟
+ خوبم.
- وایسااا برات یچیزی بیارم
بلند شدم!
+ نه ممنون .
که بلاخره فرشته نجاتم ، بکی رو دیدم!
- سلام آنیا✨
+ سلام بکی .
- دیدم که افتادی ، چیزی شده؟
+ آنیا صبحانه نخورده!
- بیا بریم یچیزی بخوریم .
بلاخره رفتیم و از اونجا خلاص شدم .
ریچارد چند وقتی بود که ولم نمیکرد ، همیشه دور و برم بود..
دوباره برگشت
-آنیا ؟
پارت اول ؛
مامان یور بیدارم کرد ، آخرین روزای مدرسه بود!
با خواب آلودگی بیدار شدم و آماده شدم
به ساعت که نگاه کردم دیر شده بود بدون صبحانه از خونه زدم بیرون و با بابایی لوید به مدرسه رفتم.
یه محض رسیدن بخاطر نخوردن صبحانه حالم بد شد.
پسر رو مخ کلاس ؛ ریچارد پیداش شد!
- خوبیییی آنیااا؟
+ خوبم.
- وایسااا برات یچیزی بیارم
بلند شدم!
+ نه ممنون .
که بلاخره فرشته نجاتم ، بکی رو دیدم!
- سلام آنیا✨
+ سلام بکی .
- دیدم که افتادی ، چیزی شده؟
+ آنیا صبحانه نخورده!
- بیا بریم یچیزی بخوریم .
بلاخره رفتیم و از اونجا خلاص شدم .
ریچارد چند وقتی بود که ولم نمیکرد ، همیشه دور و برم بود..
دوباره برگشت
-آنیا ؟
- ۱۸۹
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط