{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سری اوراق الحاقی به دفتر برگ پنجم

121^

سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ پنجم ^

متوجه احساس نرمی و گرمی شدم . کمی بدنم را تکان دادم توانستم به زور چشم باز کنم . بگذارید جزییات را بنویسم :
یک فضای گرم و مطبوع ، اتاقی که با موکت ضخیم فرض شده بود و کاغذ دیواری های کهنه داشت . چیزی در اتاق به چشم نمیخورد بجز یک گلدان دیفن باخیا که گوشه ی دیوار قرار داشت . من روی تخت افتاده بودم و یک پتوی گرم رویم افتاده بود . تشت ، پتو ، کاغذ های دیواری ، آفتابیِ بسته شده به سقف که نور کمی داشت ، کف پوش و گلدان ، همگی قدیمی و رنگ زردِ خردلی یا طوسی سنگین و دلگیری داشتند .
دست و پایم را تکان میدادم و مبهوت ، بدن بانداژ شده ام را وارسی میکردم و صدایی شبیه به جیغ های خودم را به خاطر می آوردم . مغزم تهی بود . هیچ چیزی در ذهن نداشتم . حتی نامم را .
زنی از راهرو گذر کرد و مرا دید که نیم خیز شده ام . سمتم آمد و پرسید :« سلام مینا جان . خوبی عزیزم ؟ بهتری ؟» بهتان مینگریستمش . خم شد و مقابلم زانو زد . آرام شانه های برهنه ام را نوازش کرد و دوباره نامم را صدا زد :« مینا ؟ عزیزم ؟» موهای کوتاه جوگندمی داشت ، نیم تنه سفید پوشیده بود ، عضلات بدنش مثل مردان بدن ساز ، ورزیده مینمود . پوستش آفتاب سوخته بود و جای زخم داشت. صدایم میزد :« مینا !؟» گوش هایم با صدایش سوت میکشید .
کم کم به جای او ، زنی با موهای بلند سیاه را میدیدم که صدایم میزد ، مادرم . بعد چند تصویر از مادرم به یاد آوردم . مهران را . نامم مینا بود . کم کم شروع کردم به پردازش گذشته . یادم آمد مدرسه شبانه میرفتم ، یادم آمد که ناپدری ام با من چکار میکرد ، خیلی چیز های دیگر را تازه به خاطر می آوردم .
زن گفت :« بهتر شدی عزیزم ؟ میتونی باهام حرف بزنی؟» با صدایی که از ته چاه در می آمد ، پرسیدم :« تو ، کی ، هس، تی؟» لکنت شدید داشتم ، زبانم سنگین بود . گلویم میسوخت ، صدایم گرفته بود ، جوری که انگار قبلا خیلی جیغ زده باشم . گفت :« مدیسا ام عزیزم . منو یادت نمیاد ؟» مدیسا . مدیسا ... به یاد آوردم که دستم را گرفت و گفت :« بدو فقط بدو . قبل از اینکه نامزدت بیدار شه فرار کن ! برو اولین بلیت فروشی و هر پروازی که گیرت اومد بگیر ! فقط فرار کن از این خراب شده ی ساسان و برو . » ساسان . بعد ساسان را به یاد آوردم . گل رز توی دستش را . دوستت دارم هایش را . بوسه های وحشیانه اش را . کتک هایش را . مدیسا ، یکی از ده ها افرادی بود که برای ساسان کار میکردند و از آنجا که من یتیم بودم و دلتنگ محبت مادر ، ساسان مدیسا را خدمت کار شخصی ام گذاشته بود . مدیسا ، مثل مادر برایم دلسوزی میکرد اما از آنجایی که در دستگاه ساسان بود ، آخرش نمیتوانست برایم مهین دخت بشود . مهین دخت را به خاطر آوردم ، بوی آش رشته اش را ، صدای آهنگینش را وقتی دعا میخواند ، مثل دعا خواندن های هایده . هر چیز ، دومینو وار چیزهای دیگری را به یادم می آورد . با این حال هنوز قطعه هایی از پازل خاطراتم خالی مانده بود .
مدیسا بلند شد . انگار از من نا امید شده بود .
مرد سیاه پوشی که توی خانه ام مرا گرفت و دستمال آغشته به ماده بیهوشی روی صورتم فشار داد ، زمین سرد سلولم در قصر شیطانی ساسان ، کتک هایی که میخوردم ، صدایش که مرا خائن خطاب میکرد ، فغان و التماس هایم را هم به یاد آوردم . در آخرین تصویری که در ذهن داشتم افرادی سیاه پوش با ماسک های خوفناکی ، شبیه به ماسک ضد گاز مرا احاطه کردند . احتمالا همان ها مرا به اینجا آورده بودند .
با این حساب من دوباره از جهنم ساسان گریخته بودم . اینجایی که داخلش روی تخت افتاده بودم معلوم نبود کجاست اما هر جا که بود قطعا دور از قلمروی ساسان بود .

_ مینا ، شانزده می
دیدگاه ها (۱۰)

122^سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ ششم ^با اینکه حتی ماجرای ...

123^سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ هفتم ^مدیسا و آتریسا هر ا...

120^سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ چهارم^ ورق قبلی را چند با...

119^سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ سوم ^ادامه داد :« با مرگ ...

87^خانم سادات آمده . سبزی آش آورده . با مهین نشسته اند توی ا...

85^موهایم را با باقی مانده ی رنگی که برای عروسی سیما خریده ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط