سری اوراق الحاقی به دفتر برگ هفتم
123^
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ هفتم ^
مدیسا و آتریسا هر از گاهی برایم غذا و دارو می آوردند و به زخم هایم رسیدگی میکردند . آتریسا در درمان کمی اطلاعات داشت ، مچ پایم را آتل بسته بود و دستم را هم جا انداخته بود . به زحمت کلمات را به طور منقطع ادا کرده و درباره ی احتمال بارداری سوال کردم ، آتریسا خیالم را راحت کرد که مشکلی پیش نیامده . حاضرم بمیرم و مادر تخم سگ های ساسان نباشم .
فقط دو مورد مرا بسیار آزار میداد :
اول از دست رفتن حافظه ام . به نظر نمیرسید چیزی در برگشت مموری مغزم جا مانده باشد اما عمیقا جای خالی چیزی را حس میکردم و نمیدانستم چیست . انگار بخشی از وجودم رفته بود و خبر نداشتم . انگار عضوی از بدنم را بریده بودند و من حتی نمیدانستم کجایم را باید میداشتم که نداشتم .
دوم آن مرد سیاه پوش مسن . رنگ موهای بلندش نشان از سالخوردگی اش میداد اما بدنش مانند یک مرد جوان ورزیده بود . مدام میخواستم درباره اش از مدیسا سوال کنم اما هر چه جان میکندم زبانم نمی چرخید بر ادای کلمات . میخواستم درباره ی آقا هم سوال کنم . یک بار دیگر هم میان مکالماتشان ، مدیسا و آتریسا دستورات آقا را به هم گوشزد کردند و این کنجکاوی مرا بیشتر میکرد . این آقا که بود که این زنان بدون اجازه اش آب هم نمیخوردند ؟!
یکجورهایی احساس علاقه خاصی به آن مرد مسن داشتم و این موضوع خودم را هم متعجب میکرد . چرا باید به یک پیرمرد سر تا پا پوشیده که فقط چند ثانیه او را دیده بودم علاقه مند میشدم ؟!!
نیمه شب که تنها بودم تا استراحت کنم ، در تاریکی مطلق روی تختم وول میخوردم که سایه ای مردانه توجهم را جلب کرد و صدای چکمه هایش را روی موکت اتاق حس کردم .
خودم را به خواب زدم . احساس وحشت تمام وجودم را گرفته بود . از ماسک روی صورتش میترسیدم . یک مرد آمده بود با این زن در نیمه شب چه کند ؟!
نگران بودم صدای قالاپ و تلوپ قلبم را بشنود . چشم هایم را بسته بودم و بی حرکت ، وانمود میکردم در حال سلام و علیک با هفت پادشاه ام . سنگینی نگاه و وجودش را بالای سرم حس میکردم . تشکم فرو رفت و متوجه شدم لبه تختم نشست . همزمان هم از او میترسیدم ، و هم خوشم می آمد ! هم از حضورش خوشحال بودم و دوست نداشتم برود ، هم به شدت ترسیده بودم و میخواستم جیغ بزنم !
نوک انگشتان زبرش را روی گونه و شقیقه ام حس کردم که به حالت نوازش کشید . قلبم به تپش دیوانه وار ، وادار شد اما نه از ترس ، از احساسی که ذوق و شوقم را غلغلک میداد . حس آرامش عمیق به تنم تزریق شد . احساس میکردم یک دختر بچه ی بابایی هستم که نیاز به آغوش پدرانه دارد . پتو را کنار بزن و مرا در آغوش بگیر .
چند دقیقه ی بعد رفت و من از زیر پتو بیرون آمدم تا کلید لامپ ها را پیدا کنم ، مداد و کاغذ بردارم و بنویسم . فکر کنم ، که عاشقش شدم ؟؟!
_ مینا ، هفده می
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ هفتم ^
مدیسا و آتریسا هر از گاهی برایم غذا و دارو می آوردند و به زخم هایم رسیدگی میکردند . آتریسا در درمان کمی اطلاعات داشت ، مچ پایم را آتل بسته بود و دستم را هم جا انداخته بود . به زحمت کلمات را به طور منقطع ادا کرده و درباره ی احتمال بارداری سوال کردم ، آتریسا خیالم را راحت کرد که مشکلی پیش نیامده . حاضرم بمیرم و مادر تخم سگ های ساسان نباشم .
فقط دو مورد مرا بسیار آزار میداد :
اول از دست رفتن حافظه ام . به نظر نمیرسید چیزی در برگشت مموری مغزم جا مانده باشد اما عمیقا جای خالی چیزی را حس میکردم و نمیدانستم چیست . انگار بخشی از وجودم رفته بود و خبر نداشتم . انگار عضوی از بدنم را بریده بودند و من حتی نمیدانستم کجایم را باید میداشتم که نداشتم .
دوم آن مرد سیاه پوش مسن . رنگ موهای بلندش نشان از سالخوردگی اش میداد اما بدنش مانند یک مرد جوان ورزیده بود . مدام میخواستم درباره اش از مدیسا سوال کنم اما هر چه جان میکندم زبانم نمی چرخید بر ادای کلمات . میخواستم درباره ی آقا هم سوال کنم . یک بار دیگر هم میان مکالماتشان ، مدیسا و آتریسا دستورات آقا را به هم گوشزد کردند و این کنجکاوی مرا بیشتر میکرد . این آقا که بود که این زنان بدون اجازه اش آب هم نمیخوردند ؟!
یکجورهایی احساس علاقه خاصی به آن مرد مسن داشتم و این موضوع خودم را هم متعجب میکرد . چرا باید به یک پیرمرد سر تا پا پوشیده که فقط چند ثانیه او را دیده بودم علاقه مند میشدم ؟!!
نیمه شب که تنها بودم تا استراحت کنم ، در تاریکی مطلق روی تختم وول میخوردم که سایه ای مردانه توجهم را جلب کرد و صدای چکمه هایش را روی موکت اتاق حس کردم .
خودم را به خواب زدم . احساس وحشت تمام وجودم را گرفته بود . از ماسک روی صورتش میترسیدم . یک مرد آمده بود با این زن در نیمه شب چه کند ؟!
نگران بودم صدای قالاپ و تلوپ قلبم را بشنود . چشم هایم را بسته بودم و بی حرکت ، وانمود میکردم در حال سلام و علیک با هفت پادشاه ام . سنگینی نگاه و وجودش را بالای سرم حس میکردم . تشکم فرو رفت و متوجه شدم لبه تختم نشست . همزمان هم از او میترسیدم ، و هم خوشم می آمد ! هم از حضورش خوشحال بودم و دوست نداشتم برود ، هم به شدت ترسیده بودم و میخواستم جیغ بزنم !
نوک انگشتان زبرش را روی گونه و شقیقه ام حس کردم که به حالت نوازش کشید . قلبم به تپش دیوانه وار ، وادار شد اما نه از ترس ، از احساسی که ذوق و شوقم را غلغلک میداد . حس آرامش عمیق به تنم تزریق شد . احساس میکردم یک دختر بچه ی بابایی هستم که نیاز به آغوش پدرانه دارد . پتو را کنار بزن و مرا در آغوش بگیر .
چند دقیقه ی بعد رفت و من از زیر پتو بیرون آمدم تا کلید لامپ ها را پیدا کنم ، مداد و کاغذ بردارم و بنویسم . فکر کنم ، که عاشقش شدم ؟؟!
_ مینا ، هفده می
- ۱.۴k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط