ضربه زده بود به آت و به جونگکوک گفته بود فقط ضربه
۳۵۰ ضربه زده بود به آت و به جونگکوک گفته بود فقط ۵۰ ضربه زده تخصیر منه چرا گذاشتم ببرنش چرا بدو بدو رفتم سمت اتاق شکنجه و درشو باز کردم جونگکوک رو تخت دراز کشیده بود و آت خونی رو زمین افتاده بود به قدری زخم هاش دردناک بود که فکر نمیکردم زنده بمونه
=ت..تو چیکار کردی(بغض)
-تنبیه.۱۵۰ ضربه چیزی نیست که
=جونگکوک (گریشو نتونست کنترل کنه)اون ۱۵۰ ضربه نخورده
که بلند شد
-جیمین چی داری میگی؟
=ب.. بادیگارد بهش...۳۵۰ ض..ضربه زد
بعد دیدن بدن آت که مورچه ها داشتن میرفتن سمتش چشمام سیاهی رفت و...
ویو جونگکوک
یعنی... یعنی دروغ گفته بود؟هرچند از آت بدم میاد ولی باورم نمیشه من این بلا رو سرش آوردم جیمین بیهوش شد سریع آت و بغل کردم بدو بدو بردمش اتاقم
-بادیگارددد (عربدع)دکتر خبر کننننن
®چ..چشم
چند دقیقه بعد دکتر اومد با دیدن بدنش لرزید
-کمکش کن (عربده و نگران )
∆ف..فک نکنم زنده باشه
-نفس میکشه اگه بمیره تو هم باهاش میمیری
∆سعیمو میکنم.
دکتر اومد و زخماشو به هم دوخت(بخیه)دستگاه تنفس و گذاشت رو دهنش
و بعد رفت
=ت..تو چیکار کردی(بغض)
-تنبیه.۱۵۰ ضربه چیزی نیست که
=جونگکوک (گریشو نتونست کنترل کنه)اون ۱۵۰ ضربه نخورده
که بلند شد
-جیمین چی داری میگی؟
=ب.. بادیگارد بهش...۳۵۰ ض..ضربه زد
بعد دیدن بدن آت که مورچه ها داشتن میرفتن سمتش چشمام سیاهی رفت و...
ویو جونگکوک
یعنی... یعنی دروغ گفته بود؟هرچند از آت بدم میاد ولی باورم نمیشه من این بلا رو سرش آوردم جیمین بیهوش شد سریع آت و بغل کردم بدو بدو بردمش اتاقم
-بادیگارددد (عربدع)دکتر خبر کننننن
®چ..چشم
چند دقیقه بعد دکتر اومد با دیدن بدنش لرزید
-کمکش کن (عربده و نگران )
∆ف..فک نکنم زنده باشه
-نفس میکشه اگه بمیره تو هم باهاش میمیری
∆سعیمو میکنم.
دکتر اومد و زخماشو به هم دوخت(بخیه)دستگاه تنفس و گذاشت رو دهنش
و بعد رفت
- ۶.۹k
- ۱۶ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط