{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی از مایکی پارت چهارم

🌸چند پارتی از مایکی پارت چهارم🌸🌈

میو بعد از رفتن مایکی مدت زیادی همان‌طور بی‌حرکت ماند. صدای قدم‌هایش در راهرو تا مدتی شنیده می‌شد و بعد سکوت فراگیر بازگشت — سکوتی که حتی نفس کشیدن را هم سنگین می‌کرد.

روی تخت نشست. ذهنش هنوز میان ترس، آشفتگی و نوعی ناباوری می‌چرخید. هرچقدر سعی می‌کرد منطق پیدا کند برای وضعیتی که در آن بود، چیزی به جز "به دام افتادن" به نظرش نمی‌رسید.

به سمت کمد رفت، لباس‌هایی که مایکی آورده بود را لمس کرد، و بعد با دقت اتاق را از نظر گذراند. زیر تخت، پشت پرده‌ها، حتی درزهای دیوارهای چوبی. همه‌چیز حساب‌شده و تمیز بود، بی‌هیچ راه فرار آشکار.

روی دیوار سمت راست، چیزی توی چشمش زد؛ شکاف باریکی میان صفحات چوب. نزدیک‌تر شد، نوک انگشتش را روی آن گذاشت. هوای سرد از شکاف بیرون زد. شاید پنجره‌ی پنهانی آن‌جا بود، یا خروجی تهویه. برای اولین بار از زمانی که بیدار شده بود، حس کرد *امیدی* هر چند کوچک در دلش زنده شده.

در همین لحظه صدای زنگ در به صدا درآمد. میو سریع از شکاف فاصله گرفت و ایستاد. در باز شد و دختری حدوداً هم‌سن خودش وارد شد؛ لباس فرم سیاه و سفید، با سینی در دست.

— «برای صبحانه‌س، خانم میوزاکی.»

میو نگاهش را پایین انداخت. غذا روی سینی بخار می‌کرد، اما ذهنش جای دیگری بود. لحن دختر خشک و تمرین‌شده بود. احتمالاً از کارکنان مایکی.

میو آرام گفت: «اینجا... همیشه قفله؟»
دختر لحظه‌ای مکث کرد. «امن نگه‌داشته می‌شه.»
— «یعنی قفله.»
— «بهتره بهش عادت کنید.»

قبل از اینکه میو بتواند چیزی بگوید، دختر اتاق را ترک کرد. در دوباره قفل شد.

میو به سمت پنجره برگشت و به شکاف روی دیوار نگاه کرد. یاد جمله‌ی مایکی افتاد: *قانون چهارم رو دوست نداری.*
نفس عمیقی کشید، به خودش گفت:
> «خیلی خب، مایکی… تو قانون‌ می‌ذاری، من راهش رو پیدا می‌کنم.»

او پشت پرده‌ها پنهان شد، و با دقت بیشتری به دنبال منبع هوای سرد گشت. انگشتش بالاخره لبه‌ی فلز کوچکی را لمس کرد — دریچه تهویه. کوچک بود، اما کافی برای شروع.

لبخند کوچکی زد؛ لبخندی که از ترس ساخته شده بود، اما رنگ اراده داشت.
او تازه فهمیده بود که قفس همیشه یعنی راهی برای بیرون رفتن — اگر کسی جرأت کند لمسش کند.

شرطامو قبول نکردید که حداقل کامنت بزارید نظرتونو بدونم اگه براتون سخت نیست... 💔
دیدگاه ها (۴)

🌸چند پارتی از مایکی پارت پنجم 🌸🌈هوا هنوز تاریک بود، اما رگه‌...

چه نازننننن😍

🌸چند پارتی از مایکی پارت سوم🌸🌈میو به آرامی دست راست مایکی را...

🌸چند پارتی از مایکی پارت دوم🌸میو از خواب بیدار شد. اولین احس...

🌸چند پارتی از مایکی پارت اول🌸🌈میو میوزاکی با احساس خفگی خفیف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط