{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( بوسه دردناک )

( بوسه دردناک )
پارت ۱۱۷
سرعت بیشتر

اسلاید دو لباس الکس

بعد از دوش گرفت لباس را هم پوسید و موهایش را شانه زد و کیف مد نظرش را هم ست لباسش گوشواره و گردنبند زریفی را به گردن کرد موهایش را بیشتر روی کردن راه نمود تا زخم های کوچیکی مانند کبودی معلوم نشود سپس از اتاق خارج شد تهیونگ بهش گفته بود که به رستوران هتل می‌ره و اونجا منتظر میمیونه در اصل این خواسته الکس بود چون نمی‌خواست هوسوک و هیجو را منتظر بگذارد ...
از دور دستی تکون داد سپس سمت اش هجوم برد ....
تهیونگ سر تا پای الکس را آنالیز کرد سپس ابرو بالا انداخت و آرنج دستش را روی میز گذاشت ... تهیونگ: چه خانم خوشگلی
الکس در کنار هیجو نشست سپس با مغرور ای موهایش را به پشت انداخت
الکس : عه نبینم این نگاه منحرفتو جمع کن آقا
هوسوک نرم خندید
هوسوک: الکس آفرین بهت
تهیونگ چشم غره ای با آن چهره جدیش به هوسوک رفت
تهیونگ: گرسنه هستی بخند تا مکس بره تو دهنت
هیجو تند و با تجربه بلند خندید
هیجو : آفرین .. تهیونگ
الکس تیکه ای از خیار را در دهانش گذاشت سپس قهوه تازه ای جلویش قرار گذاشت و جرعی را ازش نوشید سپس آروم گفت
الکس : زود شروع کردین ؟
تهیونگ: من که اشتها ندارم اینا هم خوردن پس تو هم بخور
الکس نگرانی در چشم هایش موج زد سپس دستش را روی دست تهیونگ گذاشت پلک زد و گفت
الکس : چی شده چرا صبحونه نمی‌خوری
تهیونگ دست الکس را بلند کرد سپس سفت و پر عشق بوسید با یک لبخند ملیح گفت
تهیونگ: اوخی توت فرنگی من نگرانم شده .. ولی من حالم خوبه فقد دلم برای صبحونه نمیره تو بخور
الکس نگرامیش برترف نشد بلکه نفس عمیقی کشید و مشغول خوردن صبحونه شد ... همان طور تهیونگ جدی مشغول گوشی خودش بود اخم های به شدت تو هم گره خورده بودم الکس گوش به حرف های هیجو .. و هوسوک در حال مسخره کردن حرف های هیجو و در اخر این هیجو بود که عصبی میشد ... الکس بلند و تند خندید ولی هنوز هم حال امروز تهیونگو به شدت رو الکس فشار نگرانی میداد مخصوصا رنگ پریده اش و چشم های بیخیالش انگار کله شبو نخوابیده بود...
وجود فردی را کنارش حس کرد بلافاصله گردنش را چرخاند و به دختر با لب کوتاهش نگاه کرد ... اون خود میونگ بود .. دوست دختر سابق تهیونگ! ... کلافه به صندلی پشت اض تکیه داد
میونگ: انگار مزاحم شدم
این کلمه باعث نگاه همه سمت خودش شد .. الکس همچنان با جدیت گفت
الکس : وقتی خودت می‌دونی چرا من زبونمو خسته کنم
تهیونگ بیشتر اخم کرد و با لحن محکمی گفت
دیدگاه ها (۲)

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت۲]صبح روز بعد، ات هن...

سناریو

پارت ۱۶

سناریو

قرار زیر بارانجونگ‌کوک از وقتی از خانه بیرون آمده بود، فقط ی...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤 پارت دوم «بعضی آدم‌ها از همان نگاه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط