{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My_idol

part {4}

07:00PM
امروز زود از خواب پاشدم تا یکم کارای رفت و آمد رو انجام بدم.
اول از همه خودم....🫪
رفتم پایین و به مامان بابا و الینا سلام کردم و نشستم سر میز

مامان : چی میخوری برات بیارم ات؟

ات: هرچی باشه فرقی نمیکنه

مامان : اوکی

صبحونه رو خوردم ، تشکر کردم و رفتم بالا

لیست چیزایی که نیاز دارم و مهم هست رو نوشتم تا یادم نره یه وقت یه چیزی رو جا بزارم.

ات: بزار ببینم......چی ممکنه نیاز داشته باشم....🤨

تقریبا چیزایی که یادم اومد رو نوشتم و دفترچه رو بستم و گذاشتم کنار
امروز باید کلاس زبان میرفتم (زبان کره ای)
پس لباسم رو پوشیدم و راه افتادم سمت تاکسی تا برم به کلاس.
از در خونه که زدم بیرون داشتم میرفتم سمت تاکسی صدای آشنایی باعث شد مکث کنم.
برگشتم و دیدم بله....😐
آقا آرمان بود😒
آرمان خیلی پسر مغرور و خود خواهیه و فکر میکنه آدم باید حرفش همیشه قبول کنه.
پسر خالم هست و چند وقتیه هی گیر داده بیا ازدواج کنیم 😒😒

آرمان: دختر خاله بپر بالا که پیاده سخته بری

ات: اولن تاکسی منتظرمه
دومن دلیلی نمی بینم سوار ماشین شما بشم.

راستش واقعا دوست نداشتم حتی باهاش حرف بزنم چه برسه که بخوام تو ماشینش باشم و یا نزدیکش بشم.

آرمان: ایبابا خب تاکسی رو رد کن بره خودم پولش میدم و....

قبل از اینکه بخواد ادامه بده وسط حرفش پریدم و گفتم
ات: کی پول خواست؟
خودم میتونم برم ، به سلامت.

داشتم میرفتم که فهمیدم از ماشین پیاده شده و داره میاد سمتم....بی محلی کردم و به راهم ادامه دادم تا اینکه دیدم زودتر از من رفت سمت تاکسی و ردش کرد.😐😐

ات: چیکار میکنی چرا ردش کردی رفت!!!؟؟؟؟

آرمان: خودت به حرفم گوش نمیدی توقع نداشته باش کاری نکنم.

ایبااااابااااا خروس بی محل
حالا چیکار کنم
تایم کلاسم داره دیر میشه.

ات: حالا چیکار کنم تاکسی رو چرا دادی رفت؟؟؟
کلاسم دیر شد.،😐

آرمان: با ما راه بیا دیگه
می‌خوام برسونمت نمی‌خوام بخودمت که(آخرش با حالت شیطونی ای گفت)

راه دیگه ای نداشتم پس بدون توجه بهش سوار صندلی عقب شدم.

وقتی سوار شد نگاه متعجبش رو متوجه شدم.
برگشت و دستش رو برد نزدیک پام و.....
دیدگاه ها (۲)

My_idol

My_idol

وایی یع اتفاق خیلی بد افتاد من این رمانی که داشتم می‌نوشتم ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط