{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلطنت راز آلود

//سلطنت راز آلود//
پارت 94

جیمین : لیلی خوبی ..
با وارد شدن طبیب به اتاق جیمین حرف را ادامه نداد و از روی تخت بلند شد ... طبیب بعد از معاینه کرد الویز کمی چهره متعجبی‌ به خودش گرفت
و روبه پادشاه تعظيم کرد
جیمین : مشکل چیه چرا ملکه بی هوش شده
طبیب درحال که تا کمر خم شده بود سرش را بلند کرد آب دهنش را قورت داد و گفت
.... عالیجناب چیزه مهم نیست ایشون فقد یکم ضعیف شدن باید بیشتر به خورد و خوراک شون اهمیت بدن
طبیب تعظیم و از اتاق خارج شد آدریانو که تمام مدت کنار تخت ایستاد بود و با خواهر غرق در خوابش نگاه میکرد روبه پادشاه تعظیم کرد و بعد از گفتن( وقتی بیدار شد میام ) از اتاق خارج شد
لبه تخت نشست و روی صورتش خم شد بوسه طولانی روی پیشونی اش گذاشت با حس لمس شدن گونه اش از همسرش فاصله و نگاهش را به چشمان نیمه باز او داد
جیمین : لیلی حالت خوبه چیزی لازم نداری
نگاهش روی چشمان نگران و مظلوم عشقش قفل شد خودش را مقصر آن حال عشقش میدانست احساس میکرد تنها درمان تن خسته اش اوست
به این خاطر زمزمه وارد گفت
الویز : میشه پیشم بمونی
جیمین لبخند نرمی زد و کنار معشوقش دراز کشید ..‌ الویز سرش را لای گردن جیمین برد و چندین بار نفس های عمیقی کشید
انگار بوی تن او برای هم چون درمانی قطعی است .. جیمین متعجب از حرکات او پرسید
جیمین : یعنی ملکه‌ی من انقدر دلش برام تنگ شده
بعد از این حرف دستانش را دوره شونه هایش حلقه کرد بیشتر او را توی بغلش فشرد ...‌ الویز که حال بهتر بود بینیش را بیشتر به پوست گردنش نزدیک کرد و زمزمه وارد گفت
الویز : بوی‌ خیلی خوبی میدی انگار تنها چیزی که حالمو خوب میکنه
جیمین : چی شده لیلی میدونی چقدر نگرانت شدم
الویز : معذرت میخوام که باعث نگرانیت شدم .. انگار تنها چیزی که می‌خواستم بودن کنار توی
جیمین از شنیدن آن حرف ها از معشوق لبخند نرمی زد و درحالی که بوسه های ریزی روی موهای میزاشت گفت .
جیمین : من همیشه کنارتم ملکه‌ی من نگران نباش
الویز متقابلا لبخندی زد و ديگر حرفی بین شان ردو بدل نشد
........
با صدای زدن های ‌پی در پی کنیزش چشمانش را باز کرد قوسی به بدنش داد و دستش را بر روی بالشت جیمین کشید اما در کمال تعجب با تخت خالی مواجه شد روی تخت نشست و با خودش زمزمه کرد
الویز...کاری براش پیش اومد چون وسط روز مجبورش کردم پیشم‌ بخوابه
مارتا وارد اتاق شد و بعد از تعظيم کرد
مارتا : ملکه جوان وقت شام پادشاه دستور دادن شام تون رو به اتاق بیاریم
الویز که انگار انرژی بسيار زيادي داشن و هیچ اثری‌ از سر گیجه عصر نبود گفت
الویز : لازم نیست لباس مناسبی برای بیاری میرم با بقیه شام بخورم پادشاه خودشون کجا هستن
مارتا : ايشون جلسه مهمی داشتن و دارن به اون رسیدگی می‌کنند
دیدگاه ها (۲)

//سلطنت راز آلود//پارت 95اسلاید ها به ترتیب لباس الویز دامن ...

سلطنت راز آلود ادامه پارت 95م/بیانکا : نمی‌خواهید جشن برداشت...

//سلطنت راز آلود//پارت 93ژنرال ریچی : و هر موقع هر سوالی داش...

سلام به همگی من برگشتم اومیدوار حالتون خوب باشه و یه سری مشک...

ازدواج قرار دادی ۷۰

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۲۹ویو املیا با خوشحالی به سمت اتاقم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط