{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part21
ویو جونگکوک:دیدم که چند دست لباس رو تخته کشو ها باز مونده نکنه رفته باشه

(شب)
ادمین:بارون شدیدی همه جارو فرا گرفته بود همه به سمت خونه های خود حرکت میکردند به جز دخترک تنها که کسی رو نداشت بدون توجه به خیس شدنش زیر بارون قدم میزد و گریه میکرد دیدن اونی که عاشقشه با یه نفر دیگه باعث میشد قلبش به درد بیاد جونی نداشت قدم بزنه
ناچار جلوی پلی ایستاد شاید هم پایان زندگی اون همینجا بود به رودی که از زیر پل رد میشد خیره شده بود به این فکر میکرد کسی بدن بی جونش رو پیدا میکنه یا نه....
۶لایک
۷کامنت

عسلام ببخشید دیر گذاشتم مریض بودم بدجور معذرت میخوام بابت تاخیر💕💋
دیدگاه ها (۸)

p1ویو تهیونگ:چند وقتی از کات منو لونا می گذشت ولی نمیتونستم ...

با صدای شکسته شدن لیوان به خودم اومدم رفتم دیدم از دستش خون ...

p3سانا:میدونی چیه من خسته شدم از این زندگیم خسته شدم از دوست...

p2یهو دیدم صدای بابام می اومد سریع کار های لازم رو کردم بیرو...

بچه ها پارت بعدی پست شد ولی گزارش شد پس اگه پارت بعدی رو میخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط