I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁸³
وقتی دکتر خارج شد،تهیونگ مثل برق گرفته ها اومد توی اتاقم..با لبخند نگاهش میکردم..
فقط یکم از اعترافمون گذشته بود و این اتفاق افتاد
به زور روی تخت نشستم..اون هم کنارم نشست..هیچکدوم حرفی نمیزدیم..تا تهیونگ سکوت رو شکست
+اون لحظه،چه اتفاقی افتاد؟
-قبلا برات تعریف کردم..به خاطر بچگیمه
+اها..راستی میدونستی جونگکوک قرار میزاره؟
-واقعا؟تعریف کن ببینم
+منم الان فهمیدم
جونگکوک اومد داخل..با قیافه ی طلبکارانه نگاهش میکردم
-تو دوست دختر داری؟
جونگکوک:اره..یک هفتهای میشه..بریم پیش پسرا براتون تعریف کنم؟
بدون توجه به زخمم،از روی تخت بلند شدم..سرمم رو در اوردم و روش چسب زخم گذاشتم
رفتم توی هال..
فقط قیافه ی پسرا دیدنی بود..خیلی خندهدار شده بودن
درسته نباید این کارو میکردم،ولی غیبت مهم تره!
جونگکوک هم اومد توی هال..و بعد تهیونگِ عصبانی..فکر کنم از کاری که کردم
جونگکوک:اسمش میاست..دختر مهربونیه..وقتی نیلسو بیهوش بود،اون پرستارش بود..برای همین باهاش آشنا شدم..خیلی شبیه نیلسوعه!
-پس یه تشکر بهم بدهکاریا!
خندید..
جونگکوک:اها..امشب میخواد بره خرید..میخوای باهاش هماهنگ کنم باهم برید؟
-ارهه
+نیلسو..هنوز زخمات خوب نشدن
-نه بابا مهم نیس
و دوباره رفتم توی اتاقم..
واییی چقدر زانوهام درد میکنه
رفتم توی گوشیم..
و بعد از نیم ساعت،ایدی اینستای دختره رو پیدا کردم..دختر خوشگلیه..از عکساش هم معلومه که بیشتر استایل های رسمی میزنه..حتما باید تو انتخاب لباسم دقت کنم
چشماش جذبه ی خاصی داشت و قشنگ معلومه بود یه پرستاره..رنگ لاکش با هر لباسش ست بود پس حتما به جزئیات اهمیت میده
بعد از آنالیز کاملش،گوشی رو گذاشتم کنار..
-تهیونگی
+جونم؟(داد)
-بیاااا
چند ثانیه بعد۰اومد توی اتاق..با لحن کیوتی گفتم
-میشه کمکم کنی پانسمانم رو عوض کنم؟
+اره کوچولو
-من کوچولو نیستم
+هستی
-نهههه
+ارههههه
بالشت و برداشتم و کبوندم توی صورتش
با دست راستش گرفت و دست چپش رو کنار صورتم قرار داد
صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و گفت
+قبلا گوشه ی لبتو بوسیده بودم..میخوای اینبار نزدیک تر باشه؟
گونه هام گل انداخت..به زور از خودم جداش کردم..مثل همیشه اون پوزخندی روی لبش بود..ولی انگار اینبار فرق داشت
پانسمانم رو عوض کردیم..پماد رو زدیم و چسبزخم هارو روش زدم
+جونگکوک گفت تا دوساعت دیگه میریم
-اوکی..برو بیرون من کارامو بکنم
قبلا از اینکه بره،یه بوسه ی سطحی،روی گوشه ی لبم گذاشت..نزدیک تر از قبل
با کلی کتک و زور بیرونش کردم..در رو بستم و بهش تکیه دادم..دستم رو روی قلبم گذاشتم..واقعا اون کارو کرد؟
بعد از قربونت صدقه های بسیار،تصمیم گرفتم اماده بشم
هرچی نباشه امشب باید بهترین باشم...
*ادامه دارد...
Part⁸³
وقتی دکتر خارج شد،تهیونگ مثل برق گرفته ها اومد توی اتاقم..با لبخند نگاهش میکردم..
فقط یکم از اعترافمون گذشته بود و این اتفاق افتاد
به زور روی تخت نشستم..اون هم کنارم نشست..هیچکدوم حرفی نمیزدیم..تا تهیونگ سکوت رو شکست
+اون لحظه،چه اتفاقی افتاد؟
-قبلا برات تعریف کردم..به خاطر بچگیمه
+اها..راستی میدونستی جونگکوک قرار میزاره؟
-واقعا؟تعریف کن ببینم
+منم الان فهمیدم
جونگکوک اومد داخل..با قیافه ی طلبکارانه نگاهش میکردم
-تو دوست دختر داری؟
جونگکوک:اره..یک هفتهای میشه..بریم پیش پسرا براتون تعریف کنم؟
بدون توجه به زخمم،از روی تخت بلند شدم..سرمم رو در اوردم و روش چسب زخم گذاشتم
رفتم توی هال..
فقط قیافه ی پسرا دیدنی بود..خیلی خندهدار شده بودن
درسته نباید این کارو میکردم،ولی غیبت مهم تره!
جونگکوک هم اومد توی هال..و بعد تهیونگِ عصبانی..فکر کنم از کاری که کردم
جونگکوک:اسمش میاست..دختر مهربونیه..وقتی نیلسو بیهوش بود،اون پرستارش بود..برای همین باهاش آشنا شدم..خیلی شبیه نیلسوعه!
-پس یه تشکر بهم بدهکاریا!
خندید..
جونگکوک:اها..امشب میخواد بره خرید..میخوای باهاش هماهنگ کنم باهم برید؟
-ارهه
+نیلسو..هنوز زخمات خوب نشدن
-نه بابا مهم نیس
و دوباره رفتم توی اتاقم..
واییی چقدر زانوهام درد میکنه
رفتم توی گوشیم..
و بعد از نیم ساعت،ایدی اینستای دختره رو پیدا کردم..دختر خوشگلیه..از عکساش هم معلومه که بیشتر استایل های رسمی میزنه..حتما باید تو انتخاب لباسم دقت کنم
چشماش جذبه ی خاصی داشت و قشنگ معلومه بود یه پرستاره..رنگ لاکش با هر لباسش ست بود پس حتما به جزئیات اهمیت میده
بعد از آنالیز کاملش،گوشی رو گذاشتم کنار..
-تهیونگی
+جونم؟(داد)
-بیاااا
چند ثانیه بعد۰اومد توی اتاق..با لحن کیوتی گفتم
-میشه کمکم کنی پانسمانم رو عوض کنم؟
+اره کوچولو
-من کوچولو نیستم
+هستی
-نهههه
+ارههههه
بالشت و برداشتم و کبوندم توی صورتش
با دست راستش گرفت و دست چپش رو کنار صورتم قرار داد
صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و گفت
+قبلا گوشه ی لبتو بوسیده بودم..میخوای اینبار نزدیک تر باشه؟
گونه هام گل انداخت..به زور از خودم جداش کردم..مثل همیشه اون پوزخندی روی لبش بود..ولی انگار اینبار فرق داشت
پانسمانم رو عوض کردیم..پماد رو زدیم و چسبزخم هارو روش زدم
+جونگکوک گفت تا دوساعت دیگه میریم
-اوکی..برو بیرون من کارامو بکنم
قبلا از اینکه بره،یه بوسه ی سطحی،روی گوشه ی لبم گذاشت..نزدیک تر از قبل
با کلی کتک و زور بیرونش کردم..در رو بستم و بهش تکیه دادم..دستم رو روی قلبم گذاشتم..واقعا اون کارو کرد؟
بعد از قربونت صدقه های بسیار،تصمیم گرفتم اماده بشم
هرچی نباشه امشب باید بهترین باشم...
*ادامه دارد...
- ۴۶۷
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط