I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁸⁵
پاکت های خرید رو به جونگکوک و تهیونگ دادیم
و دوباره شروع به گشتن کردیم..
هیچی!هیچ چیز قشنگی دیگه وجود نداشت..دیگه داشت اشکم در میومد
من و میا،خودمونو روی یه نیمکت ولو کردیم
داشتم میمردم..پاهام درد میکرد..تازه فقط یه لباس خریده بودیم
پسرا با خنده بهمون نگاه میکردن..اروم زدم به پاش
-به خدا بخندی همینجا میکشمت..بیا دو دقیقه این کفشارو پا کن و راه برو..پدرت در میاد
+باشه خانوم کوچولو..ببخشید
و دستاشو به نشانه ی تسلیم بالا اورد..از کارش خندم گرفت..انگشتم رو به سمت پایین حرکت دادم تا اجازه ی پایین اوردن دستش رو داشته باشه
از روی نیمکت بلند شدم..دست میا رو گرفتم و بلندش کردم
کش و قوسی به کمرم دادم و دوباره شروع کردیم به گشتن
اینبار فقط برای اینکه حوصلمون سر نره
وارد یه رستوران شدیم
من و میا پشت یکی از میز ها نشستیم و پسرا هم اومدن جلومون
-یه چی سفارش بدین!
میا:اخخخ دارم میمیرم از گرسنگی
پسرا زدن زیر خنده..
هیچوقت فکر نمیکردم از خرید کردند خسته بشم
گوشیم رو در اوردم..وشروع کردم به نشون دادن عکسای پروژه
جوری با دقت نگاه میکرد انگار تخصصش معماریه..از این اخلاقش خوشم میاد
نمیدونم چجوری زمان گذشت،و حتی نفهمیدم پسرا کی سفارش دادن،که یهو گارسون غذاهارو روی میز گذاشت..پیتزای فرانسوی و همبرگر
جونگکوک اولین برش رو برداشت..و توی ظرف میا گذاشت
میا یه بوسه هوایی برای جونگکوک فرستاد
و من و تهیونگ سعی میکردیم خندمون رو کنترل کنیم..تا جایی که تهیونگ داشت میترکید..با پام زدم به پاش..و سریع خندش رو جمع کرد
یه برش پیتزا برداشتم..واقعا خوشمزه بود..خیلی خوشمزه!
سرم رو به صندلیم تکیه دادم و چشمام رو از روی خوشمزگیش بستم
بعد همبرگر..و درنهایت حساب کردیم و خارج شدیم
شماره ی میا رو ازش گرفتم..جونگکوک و میا از ما خداحافظی کردن و رفتن..سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم
جلوی یه سوپری وایساد..با قیافه ی سوالی نگاهش کردم:
+الان میام
و از ماشین پیاده شد..وارد سوپری شد
رفتم سراغ گوشیم..که یه نوتیف برام اومد..از طرف جونگکوک:
"تهیونگ،فکر کنم به دانته حمله کردن"
و بعد از یک ثانیه پاک کرد..همون لحظه پیامی برای تهیونگ اومد..از طرف جونگکوک
انگار اشتباهی برای من فرستاده!
یک ربع بعد،تهیونگ اومد..توی دستش یه پاکت پر از خوراکی بود
خوراکی هارو روی پاهام گذاشت..و نگاهش سمت گوشیش رفت..پیام رو باز کرد
و همون لحظه،اخم غلیظی بین ابروهاش جا گرفت
-چی شده؟
+هیچی..فقط فکر کنم امشب قراره تنها بخوابی
-چی؟
دیگه هیچی نگفت و با سرعت بالا،شروع به رانندگی کرد
در عرض چندثانیه رسیدیم به خونه..از ماشین پیاده شدم..خوراکی هارو برداشتم..و بدون هیچ خداحافظی رفت
ایشششش..
وارد خونه شدم..هیچکس نبود
لباسام رو عوض کردم..آرایشم رو پاک کردم
و رفتم توی اتاق طراحی...
*ادامه دارد...
[اسلاید دو:لباس تو خونهای نیلسو]
َ
Part⁸⁵
پاکت های خرید رو به جونگکوک و تهیونگ دادیم
و دوباره شروع به گشتن کردیم..
هیچی!هیچ چیز قشنگی دیگه وجود نداشت..دیگه داشت اشکم در میومد
من و میا،خودمونو روی یه نیمکت ولو کردیم
داشتم میمردم..پاهام درد میکرد..تازه فقط یه لباس خریده بودیم
پسرا با خنده بهمون نگاه میکردن..اروم زدم به پاش
-به خدا بخندی همینجا میکشمت..بیا دو دقیقه این کفشارو پا کن و راه برو..پدرت در میاد
+باشه خانوم کوچولو..ببخشید
و دستاشو به نشانه ی تسلیم بالا اورد..از کارش خندم گرفت..انگشتم رو به سمت پایین حرکت دادم تا اجازه ی پایین اوردن دستش رو داشته باشه
از روی نیمکت بلند شدم..دست میا رو گرفتم و بلندش کردم
کش و قوسی به کمرم دادم و دوباره شروع کردیم به گشتن
اینبار فقط برای اینکه حوصلمون سر نره
وارد یه رستوران شدیم
من و میا پشت یکی از میز ها نشستیم و پسرا هم اومدن جلومون
-یه چی سفارش بدین!
میا:اخخخ دارم میمیرم از گرسنگی
پسرا زدن زیر خنده..
هیچوقت فکر نمیکردم از خرید کردند خسته بشم
گوشیم رو در اوردم..وشروع کردم به نشون دادن عکسای پروژه
جوری با دقت نگاه میکرد انگار تخصصش معماریه..از این اخلاقش خوشم میاد
نمیدونم چجوری زمان گذشت،و حتی نفهمیدم پسرا کی سفارش دادن،که یهو گارسون غذاهارو روی میز گذاشت..پیتزای فرانسوی و همبرگر
جونگکوک اولین برش رو برداشت..و توی ظرف میا گذاشت
میا یه بوسه هوایی برای جونگکوک فرستاد
و من و تهیونگ سعی میکردیم خندمون رو کنترل کنیم..تا جایی که تهیونگ داشت میترکید..با پام زدم به پاش..و سریع خندش رو جمع کرد
یه برش پیتزا برداشتم..واقعا خوشمزه بود..خیلی خوشمزه!
سرم رو به صندلیم تکیه دادم و چشمام رو از روی خوشمزگیش بستم
بعد همبرگر..و درنهایت حساب کردیم و خارج شدیم
شماره ی میا رو ازش گرفتم..جونگکوک و میا از ما خداحافظی کردن و رفتن..سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم
جلوی یه سوپری وایساد..با قیافه ی سوالی نگاهش کردم:
+الان میام
و از ماشین پیاده شد..وارد سوپری شد
رفتم سراغ گوشیم..که یه نوتیف برام اومد..از طرف جونگکوک:
"تهیونگ،فکر کنم به دانته حمله کردن"
و بعد از یک ثانیه پاک کرد..همون لحظه پیامی برای تهیونگ اومد..از طرف جونگکوک
انگار اشتباهی برای من فرستاده!
یک ربع بعد،تهیونگ اومد..توی دستش یه پاکت پر از خوراکی بود
خوراکی هارو روی پاهام گذاشت..و نگاهش سمت گوشیش رفت..پیام رو باز کرد
و همون لحظه،اخم غلیظی بین ابروهاش جا گرفت
-چی شده؟
+هیچی..فقط فکر کنم امشب قراره تنها بخوابی
-چی؟
دیگه هیچی نگفت و با سرعت بالا،شروع به رانندگی کرد
در عرض چندثانیه رسیدیم به خونه..از ماشین پیاده شدم..خوراکی هارو برداشتم..و بدون هیچ خداحافظی رفت
ایشششش..
وارد خونه شدم..هیچکس نبود
لباسام رو عوض کردم..آرایشم رو پاک کردم
و رفتم توی اتاق طراحی...
*ادامه دارد...
[اسلاید دو:لباس تو خونهای نیلسو]
َ
- ۳۳۲
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط