{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#پارت_59🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›

#پارت_59🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛

مشخص بود خیلی به هم ریخته.
از اون موقع ها که نمی شد باهاش هم کلام شد.
بیخیال دستم خواستم مابقی شیشه هارو جمع کنم که خاک انداز رو از دستم کشید‌
- نشنیدی چی گفتم؟ بده من اینو ...

خاک انداز رو روی زمین انداخت و کلافه سوئیچ ماشینش رو روی اپن پرت کرد و درب یخچال رو باز کرد.
مات بهش خیره شدم که بطری آبی برداشت و یک نفس سر کشید.

از ترس این که مبادا قطره ای خون روی زمین بچکه‌ خودم رو به دستشویی رسوندم.
با وسواس زیر شیر آب سعی کردم شیشه خورده هارو بیرون بیارم اما سوزش و دردش اجازه نمی‌داد.
- ...میسوزه!

طوری صدام بالا رفت که متوجه حضور مهام جلوی درب دستشویی شدم.
- چیکار میکنی؟ زدی خودتو ناقص کردی ...بیا کنار انقدر اون آبو نگیر روش ...

شیر آب رو بست و سرم داد زد:
- نمیشنوی؟

لبم رو آروم گزیدم.
- ببخشید! حواسم نبود ...خیلی میسوزه!

مچ دستم رو گرفت و همراهش منو بیرون کشوند.
- بشین تا بیام ...

💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
دیدگاه ها (۲۳)

#پارت_60🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_61🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_58🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_57🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

Part:62. #ریاست.عشق𝐓𝐡𝐞.𝐩𝐫𝐞𝐬𝐢𝐝...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart " 14"رفتم طبقه بالا تا برم دستشویی ، وارد شدم و در...

رمان؟عشق مثلثیپارت؟13(اسپانیا=ساعت 3:25 PM) *روی زمین سرد خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط