{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت بلای جونم

#پارت_57🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛

وای که چه بند و بساطی راه افتاده بود.
به محض بسته شدن درب اتاقشون، تند سمت اتاقی که وسایل خودم توش بود رفتم و به وضع و اوضاعی که تعریف چندانی نداشت، سر و سامون دادم.

درد داشت اما چاره چی بود؟
خودم خواستم ...
صدای داد و بیدادی که از اتاقشون میومد منو به کنجکاوی وادار کرد اما جرعت نزدیک شدن نمی کردم.

مشاجرشون به قدری بالا گرفت که مونا عصبی با چمدون توی دست از اتاق بیرون اومد و دوباره سر مهام داد زد:
- تو که از اول واسه همین دختره له له میزدی واسه چی منو اوردی که الان تو چشمام نگاه کنی و بگی "زنمه دلم خواسته"؟!

هاج و واج بهش خیره موندم.
جدا میخواست بره؟
مهام که کارد میزدی خونش در نمی اومد، چمدون رو از دستش کشید.
- د من اگه اونو میخواستم تورو نمی اوردم اینجا که ماه عسل رو بهش زهر کنم!

پشت دیوار پناه گرفتم اما نگاهم رو ازشون ندزدیدم و این بار مونا بود که چمدونش رو میکشید.
- چرا سر این قضیه داری منت میزاری؟ مگه قرارمون همین نبود؟ مگه نگفتی دختره رو عقد میکنی که دهن خانواده‌ت بسته بشه؟ قولات یادت رفته؟ یهو عقدش کردی دست و دلت لرزید؟

💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺
دیدگاه ها (۰)

#پارت_58🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_59🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_56🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_55🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ²⁴که دستی روی شونم قرار گرفت . سر...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ²⁷ات ✨ پ..پس چرا همون اول بهم نگف...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط