اعتماد

اعتماد
داشتم میدیدم که گفت :خب ات تو اینجا میش من میمونی.
زیاد به کسی نزدیک نمیشی.
ما اینجا کارمندای هیز زیاد داریم نشنوم که بهشون نزدیک شدی.
الانم بیا بریم شرکتو بهت نشون بدم.
دستمو گرفتو پشت خودش کشوندم.
به آدمای توی این‌ شرکت نگاه میکردم.
همشون خوشحال بودن همشون‌کار‌میکردن و هدف خاصی داشتن ولی من چی؟!
فق میخاستم روی پای خودم بایستم که برای خانوادم دردسر نباشم به هرکی بگی تین هدف منه صد در صد خندش میگیره.....
همینجور داشتیم همه جارو میدیم که زنگ مخصوصی به صدا دراومد.
با تعجب ب تهیونگ نگاه کردم که گفت:وقت نهاره!
تصویر باحالی داشت.
با همین زنگ کوچولو همه توی سالن غذاخوری جمع شدنو منتظر کسی بودن.
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

گایز حمایت ب شدت کم شده‌؟من وقتی پیجای دیگه با همین تعداد ف...

معلم من گایز از این با بعد پارتارو زود میذارم و منتظر حمایتت...

معلم منبرای داشتنش خیلی خوشحال بودم.تقریبا چن دیقه بهش خیره ...

اعتماد و ادامه داد:خب استخدامی! با این حرفش خیلی خوشحال شدمو...

زخم کهنه پارت ۱۲بود.همونجایی که اتاق خودش هم .بود راهروی دیگ...

"بوسه آتش بر گونه رز "part 1«عشق»...کلمه ای که باهاش هیچوقت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط