شرطی.
شرطی.
۲۰ لایک❤️۴۰ کامنت🗨
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۱۶
به سمت میزم رفتم اما یه دفعه بازوم گرفته شد و به عقب چرخیدم که با دیدن قطرههاي اشکی که از
چشمهاش پایین میومد تعجب کردم.
دستهاي لرزونشو نزدیک به صورتم آورد که اخم کردم.
با گریه گفت: مطهره؟ تو چجور زندهاي؟ چرا یه جوري نگام میکنی که انگار غریبم؟
حق به جانب گفتم: خب غریبهاي دیگه.
با گریه خندید.
-سر به سرم میذاري؟ آره؟ مطهره اذیتم نکن! این همه مدت کجا بودي؟ نمیگی من دق کنم.
ماتم برد.
-چی؟! این حرفهات یعنی چی؟
معلوم بود خودشم هنگه.
-تو چرا... مطهره تو چت شده؟ چرا یه آدم دیگه اي شدي؟
با اخم تو صورتش دقیق شدم.
-تو از کجا منو میشناسی؟
بیشتر جا خورد و زمزمه کرد: چی؟
با حرص به تخت سینهش زدم و با تحکم گفتم: حرف بزن، یعنی چی که میگی من مردم؟ چرا جوري رفتار میکنی که انگار داري روح میبینی؟
گیج نگاهشو بین هردو چشمم چرخوند.
-تو...
-مطهره؟
با شنیدن صداي نیما قلبم وایساد و با وحشت به سمتش چرخیدم که از دیدن چهرهی کبود شدش یه قدم به عقب رفتم.
شنیدم که پسره زیرلب با بهت زمزمه کرد: نیما؟
همه تنها به ما نگاه میکردند و بیشتریا بلند شده بودند.
به سمتم پا تند کرد که با ترس گفتم: نیما من فقط میخواستم...
بهم رسید و چنان بازومو محکم کرد که آخم دراومد.
به عقب پرتم کرد و با صداي فوق العاده عصبی گفت: فقط برسیم خونه دارم برات.
دست لرزونمو روي قلبم گذاشتم.
این اولین باره که اینقدر عصبی میبینمش.
پسره بالاخره به حرف اومد.
-نیما؟ تو، مطهره؟ نه، یعنی چی؟
نیما چشمهاشو بست و دندونهاشو روي هم فشار داد.
نگاه شکهی پسره رو ما دوتا میچرخید.
نیما دستشو تکون داد که سعید بازومو گرفت و به سمت در کشوندم که با تقلا گفتم: ولم کن میخوام باشم.
با صداي داد نیما خشکم زد.
-برو تو ماشین.
سعید از بهتم استفاده کرد و از مغازه بیرونم کشید.
#مهرداد
نمیدونستم این قضایا رو هضم کنم.
مطهره زندهست؟ نیما این وسط یعنی چی؟
با بهت گفتم: نیما تو... اینجا چه خبره؟
کبودي صورتش نشونهی بد عصبی بودنشو میداد.
سعی کردم بغضمو مهار کنم.
-مطهره زندهست؟
تو چشمهام زل زد.
-چه مرده باشه و چه زنده فرقی به حال تو نمیکنه مهرداد، پس پیش نگرد.
یه دفعه انگار تازه ویندوزم بالا اومد و مغزم شروع کرد به تحلیل کردن که آتیش خشم شدیدي تو وجودم شعلهور شد و به سمتش هجوم بردم. یقهشو گرفتم و داد زدم: پس همه چیز کار تو بوده؟ هان؟ کثافت آشغال میکشمت.
دستمو از یقهش جدا کرد و داد زد: آره کار من بوده، خوب شد؟ راحت شدي؟ مرگ مطهره هم صحنه سازي من بوده...
انگشت اشارشو سمتم گرفت.
-اما، اون به طور قانونی و شرعی الان زن منه و کوچیکترین کاري بخواي بکنی ازت شکایت میکنم.
چنان شکی بهم وارد شد که لبام به هم دوخته و
پاهام میخ زمین شدند.
۲۰ لایک❤️۴۰ کامنت🗨
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۱۶
به سمت میزم رفتم اما یه دفعه بازوم گرفته شد و به عقب چرخیدم که با دیدن قطرههاي اشکی که از
چشمهاش پایین میومد تعجب کردم.
دستهاي لرزونشو نزدیک به صورتم آورد که اخم کردم.
با گریه گفت: مطهره؟ تو چجور زندهاي؟ چرا یه جوري نگام میکنی که انگار غریبم؟
حق به جانب گفتم: خب غریبهاي دیگه.
با گریه خندید.
-سر به سرم میذاري؟ آره؟ مطهره اذیتم نکن! این همه مدت کجا بودي؟ نمیگی من دق کنم.
ماتم برد.
-چی؟! این حرفهات یعنی چی؟
معلوم بود خودشم هنگه.
-تو چرا... مطهره تو چت شده؟ چرا یه آدم دیگه اي شدي؟
با اخم تو صورتش دقیق شدم.
-تو از کجا منو میشناسی؟
بیشتر جا خورد و زمزمه کرد: چی؟
با حرص به تخت سینهش زدم و با تحکم گفتم: حرف بزن، یعنی چی که میگی من مردم؟ چرا جوري رفتار میکنی که انگار داري روح میبینی؟
گیج نگاهشو بین هردو چشمم چرخوند.
-تو...
-مطهره؟
با شنیدن صداي نیما قلبم وایساد و با وحشت به سمتش چرخیدم که از دیدن چهرهی کبود شدش یه قدم به عقب رفتم.
شنیدم که پسره زیرلب با بهت زمزمه کرد: نیما؟
همه تنها به ما نگاه میکردند و بیشتریا بلند شده بودند.
به سمتم پا تند کرد که با ترس گفتم: نیما من فقط میخواستم...
بهم رسید و چنان بازومو محکم کرد که آخم دراومد.
به عقب پرتم کرد و با صداي فوق العاده عصبی گفت: فقط برسیم خونه دارم برات.
دست لرزونمو روي قلبم گذاشتم.
این اولین باره که اینقدر عصبی میبینمش.
پسره بالاخره به حرف اومد.
-نیما؟ تو، مطهره؟ نه، یعنی چی؟
نیما چشمهاشو بست و دندونهاشو روي هم فشار داد.
نگاه شکهی پسره رو ما دوتا میچرخید.
نیما دستشو تکون داد که سعید بازومو گرفت و به سمت در کشوندم که با تقلا گفتم: ولم کن میخوام باشم.
با صداي داد نیما خشکم زد.
-برو تو ماشین.
سعید از بهتم استفاده کرد و از مغازه بیرونم کشید.
#مهرداد
نمیدونستم این قضایا رو هضم کنم.
مطهره زندهست؟ نیما این وسط یعنی چی؟
با بهت گفتم: نیما تو... اینجا چه خبره؟
کبودي صورتش نشونهی بد عصبی بودنشو میداد.
سعی کردم بغضمو مهار کنم.
-مطهره زندهست؟
تو چشمهام زل زد.
-چه مرده باشه و چه زنده فرقی به حال تو نمیکنه مهرداد، پس پیش نگرد.
یه دفعه انگار تازه ویندوزم بالا اومد و مغزم شروع کرد به تحلیل کردن که آتیش خشم شدیدي تو وجودم شعلهور شد و به سمتش هجوم بردم. یقهشو گرفتم و داد زدم: پس همه چیز کار تو بوده؟ هان؟ کثافت آشغال میکشمت.
دستمو از یقهش جدا کرد و داد زد: آره کار من بوده، خوب شد؟ راحت شدي؟ مرگ مطهره هم صحنه سازي من بوده...
انگشت اشارشو سمتم گرفت.
-اما، اون به طور قانونی و شرعی الان زن منه و کوچیکترین کاري بخواي بکنی ازت شکایت میکنم.
چنان شکی بهم وارد شد که لبام به هم دوخته و
پاهام میخ زمین شدند.
- ۸.۶k
- ۲۸ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط