{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۱۴
پوفی کشید و وارد حموم شد.
تاپ و شلوارکی برداشتم.
با یادآوري پسره طولانی به جلوم زل زدم.
کی بود که اسممو میدونست؟ انگار چهرهش واسم
آشنا بود، چرا وقتی دیدم اینقدر شکه شد؟
*********
-مواظب خودت باش، زود برمیگردم.
لبخندي زدم.
-تو هم خیلی مواظب خودت باش، دلم برات تنگ میشه.
لبخندي زد.
سرشو جلو آورد و لبمو طولانی بوسید.
تا وقتی که سوار ماشین بشه و همشون از دیدم خارج بشند بهش نگاه کردم.
بالاخره رفت شمال و وقت تهران گردي دزدکی منم رسید.
با سرخوشی وارد سالن شدم که نگهبانها در رو بستند.
با دو از پلهها بالا اومدم و وارد اتاق شدم.
یعنی راهیو توي خونه پیدا کردم که هیچ کسی نمی فهمه.
اون چیزهایی که میخواستم بپوشمو روي تخت انداختم.
به ساعت نگاه کردم.
هشت بود.
********
با لبخند به خیابون نگاه میکردم.
دلم تو اون خونه پوسید.
ولی چقدر ترافیکش کسل کنندهست.
با دیدن یه مغازه اون طرف خیابون که توجهمو کلی جلب کرد رو به راننده سریع گفتم: لطفا دور بزنید و جلوي اون مغازهی غذاي محلی نگه دارید.
رانندهی بدبخت که دیگه از بس دور تهران چرخیده بود خسته شده بود چشمی گفت.
وقتی رسیدیم کرایه رو تمام و کمال پرداخت کردم و پیاده شدم که رفت.
به اسمش نگاه کردم.
غذاهاي محلی بابا رضا.
نمیدونم یه دفعه چی شد که انگار یه خاطرهاي توي ذهنم جون گرفت که از سردردش چشمهامو روي هم فشار دادم و به چراغ ایستاده دست گذاشتم.
حس میکردم قبلا هم اینجا اومدم.
چیزي نگذشت که سردرد سریع از بین رفت که نفسهاي عمیق کشیدم و اشک توي چشمهامو پاك کردم.
لعنت به این سردردا که ولم نمیکنند.
با قدمهاي محکم همیشگیم وارد مغازه شدم که با دیدن ظاهر خیلی سادهش ابروهام بالا پریدند.
به تک رستوران مجللی که میریم عادت کرده بودم و اینجا واسم یه جوري بود.
به سمت مسئول پذیرش رفتم که بعضی نگاهها به سمتم چرخید.
از سعید تعریف غذاي محلیشونو شنیده بودم واسه همینه که با دیدن اسم مغازه کنجکاو شدم که بیام اینجا.
مسئول پذیرش که یه خانم بود با لبخند گفت: سلام بفرمائید.
-سلام، منو دارید؟
"البتهاي" گفت و بهم دادش.
با دیدن آش دوغی که سعید میگفت سرمو بالا آوردم و گفتم: آش دوغ.
-یکی؟
سرمو تکون دادم.
سفارشو ثبت کرد و برگهی نوبتشو بهم داد.
نگاهمو اطراف چرخوندم که با دیدن یه میز خالی به
سمتش رفتم.
کتمو به صندلی آویزون کردم و نشستم.
#نیما
با صداي گوشیم چشم از جاده برداشتم و از جیبم
بیرونش آوردم.
اسم سعید رو صفحه خودنمایی میکرد.
پوفی کشیدم.
معلوم نیست باز این مطهره چه دست گلی به آب داده!
تماسو وصل کردم.
-بگو.
صداي پر استرس بلند شد.
-چند دقیقه پیش بستهاي واستون رسید ارباب پیداشون خواستم به خانم بدم اما هر جا دنبالشون گشتم نکردم.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۱۵اخمهام شدید به هم گره خوردند.-یعن...

شرطی.۲۰ لایک❤️۴۰ کامنت🗨رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۱۶به سمت میز...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۱۳دندونهاشو روي هم فشار داد و به سم...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۱۲-من برم دستشویی.با خنده گفت: تو چ...

#منتظر.خیانت.باش. #پارت3------------------------------------...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط