{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۱۷

چنان شکی بهم وارد شد که لبام به هم دوخته و
پاهام میخ زمین شدند.
رو به روم وایساد و بیرحم به چشمهام زل زد.
-مطهره فراموشی گرفته، از وقتی چشمهاشو باز
کرد منو دید، پس به تنها کسی که اعتماد داره منم، پس سعی نکن گذشتهشو بگی چون باور نمیکنه و
حتی ممکنه بکشتت، این مطهره دیگه اون مطهره
نیست، هزار درجه باهاش فرق داره.
اینو گفت و منو تو مرداب بغض پرت کرد و با
قدمهاي بلند رفت.
پاهام سست شدند که سریع صندلیو گرفتم و
اشکهام بیاراده روي گونههام سر خوردند.
مطهره زندهست... همه ی چیز صحنه سازي نیما
بوده، به تنها کسی که شک نکردیم!
اما چرا؟
به خودم اومدم و سریع کتمو برداشتم و به بیرون از
مغازه دویدم.
زندهست!... احمق من زندهست!
سوار ماشین شدم و همینطور که اشک دیدمو تار
کرده بود ماشینو روشن کردم.
راه افتادم و با گریه خندیدم.
-میدونستم اون دخترهی چموش جون سخت تر از
این حرفهاست.
داد زدم: میدونستم به این راحتیا دل ازم نمیکنی.
گریم شدت پیدا کرد که کنار خیابون نگه داشتم و
چشمهامو بستم، فرمونو توي مشتم گرفتم و صداي
هق هق مردونهم اوج گرفت.
مطهره تو زندهاي، خانمم تو زندهاي، مهم نیست که کجایی مهم اینه که زندهاي، نگران نباش خودم از
دست نیما نجاتت میدم... شاید منو به یاد نیاري اما
منکه تو رو به یاد دارم.
با گریه خندیدم.
-تو همون دانشجوي فراري خودمی.
#مطهره
وسط سالن پرتم کرد که از درد چشمهامو روي فشار دادم.
تا حالا اینقدر ازش نترسیده بودم.
سریع چرخیدم و دستهامو ستون بدنم کردم.
با چشمهاي به خون نشسته خم شد و یقهمو گرفت.
غرید: رفتی بیرون که چه گهی بخوري؟ هان؟ بهت
نگفتم حق نداري وقتی نیستم پاتو از عمارت
بذاري بیرون؟
سعی کردم بغضمو نشون ندم.
-فقط دلم گرفته بود، خواستم برم تهرانو ببینم، نیما چرا اینکارا رو میکنی؟ مگه بیرون رفتن من؛چشه؟
داد زد: چشه؟ احمق جون من بخاطر دشمنات اینجوري محدودت کردم، چرا اینقدر خري؟
از دادش بغضم بزرگتر شد.
-چه دشمنی آخه؟
یقهمو ول کرد و درست وایساد و عصبی چنگی به
موهاش زد.
-نیما تو درمورد چی حرف میزنی؟ اون پسره چرا
فکر میکرد من مردم؟
چشمهاشو بست و همونطور که دندونهاشو روي
هم فشار میداد مشغول باز کردن دکمههاش شد.
با پاهاي کم جونم بلند شدم و سعی کردم مثل
همیشه محکم باشم.
-جوابمو بده، تو این همه مدت چیو داري ازم مخفی میکنی؟
لباسشو از تنش درآورد و یه دفعه با داد روي زمین
پرت کرد.
به سمتم چرخید و با نگاه بدي گفت: این همه مدت
سعی کردم همه فکر کنند تو مردي.
بهش نزدیک شدم و با جسارت به چشمهاش زل
زدم.
-چرا؟
عصبی گفت: چون اون مهرداد...
ادامه نداد و به جاش گفت: لعنت بهش!
با اخم گفتم: بگو.
کمی خیره نگاهم کرد و بعد بازومو گرفت و به سمت مبلها کشوندم.
دیدگاه ها (۴۵)

رمان:#دخترم_باش#پارت_۲۰_ من کی بهت یاد دادم قسم دروغ بخوری ؟...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۲۱به سمت آراز رفت و یقه ش رو گرفت . _ ب...

یه گریه به حال مهردامون نشه؟

شرطی.۲۰ لایک❤️۴۰ کامنت🗨رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۱۶به سمت میز...

وقتی میرین خونه مادرش ولی...خندیدم. بلند و مستانه ‌ ، هانا س...

اسم فیک:اون واسه منه p32 ات ویو ~کوک رفت و من حاج و واج به د...

رمان راز ناشناخته part:1۵ویو هیونجین هیونجین:(هیونااااا خواه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط