{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راستش را بخواهی

راستش را بخواهی


فاجعه ی رفتن "او"


چیزی را تکان نداد . . .


من هنوز هم چای میخورم ...


قدم میزنم ...


هستم !


اما ...


تلخ تر ...


تنها تر ...


بی اعتمادتر ...
دیدگاه ها (۳)

چرا همه میگویند :چون میگذرد غمی نیست!چرا هیچکس نمیگوید :تا ب...

تا زنده ام می نشینم به انتظارتشاید هم نیایی …من کارم را می ک...

ناگهان از تصور آنکه دلت برایم تنگ شده باشد دلم ضعف می رود چه...

هروقت کم آوردم.....!! می گویم :اصلا مهم نیست.....! اما ت♥و خ...

می نویسمـ دوستتــ دارمـبخوان دلمـ برایتــ تنگــ شدهمی نویسم ...

صدای مهیب p12

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️در انتهای تالار، ریگیلوس بلک که تا آن لحظه...

آهسته زندگی کن...بگذار طعم یک فنجان چای، همه‌ی حواست را پر ک...

معرفی؟ اسمم تو واقعیت میلاده 🫤 22سالمه (به زور دوس دخترم اوم...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 14بعد ازظهر، فلیکس برای قدم زدن ...

«کسی که برگشت»ات هنوز وسط راهرو ایستاده بود.مدرسه ساکت بود.خ...

باباجونمدل را به چه مشغول کنم که نگیرد بهانه تو رادر این هیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط