“شیشه ای می شکند یک نفر می پرسد،چرا شیشه شکست؟...مادری می
“شیشه ای می شکند یک نفر می پرسد،چرا شیشه شکست؟...مادری می گوید:شایر این رفع بلاست...یک نفر زمزمه کرد،باد سرد وحشی ،مثل یک کودک شیطان آمد،شیشه ی پنجره را زود شکست...کاش امشب که دلم ،مثل آن شیشه ی مغرور شکست...عابری خنده کنان می آمد،تکیه ای از آن را بر می داشت ،مرحمی بر دل تنگم می شد...امشب اما دیدم ...هیچ کس هیچ نگفت ،قصه ام را نشنید...از خودم پرسیدم :آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟؟”
- ۱.۹k
- ۰۲ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط