داستان . بی موقع بیرون نرو
داستان . بی موقع بیرون نرو
ساعت ۲ مردی بیرون رفت که اشغالش را بزارد صدای دادی شنید کمک . کمک
نگاهی انداخت که دید خون ها در جوب هستم
مرد با سرعت به خانه برگشت که پسری را دید
به وسر گفت نرو بیرون . گفت نه میخواهم بروم کار دارم. مرد گفت نروی بهتر است .
پسر در را بست و به بیرون رفت در کوچه
جوب خون است کمی ترسید جلو رفت صدای دادی شمید که
ڪمڪــــــ ڪمڪــــ
ترسیدنش زیاد شد جلو رفت انگشتی را دید
دیگر خیلی ترسید سایه عجیبی دید
وایساد موجود عجیبی درامد بیرون
خیلی ترسناک بود و بوی بدی میداد
چند نفر از اون موجود درامدن بیرون
دیگر همون حا که بودم وایسادم چون
فڪر ڪردم بهتر است
یکی از انھا امد دستمذرا گاز بگیرد که
دویدم دویدم
انقدر ڪہ از این بیشتر نمیشد
یکی از اون موجود امد جلوم عقبی میخواست
حلم بدهد که یک مرد مرا انداخت ڪنار
من مرد را دیدم ولی خوب تشخیص ندادم
صبح که پاشدم در خانه بودم نامه ای تو کمدم بود
برداشتم خواندم نوشته بود
بی موقع بیرون نرو
ساعت ۲ مردی بیرون رفت که اشغالش را بزارد صدای دادی شنید کمک . کمک
نگاهی انداخت که دید خون ها در جوب هستم
مرد با سرعت به خانه برگشت که پسری را دید
به وسر گفت نرو بیرون . گفت نه میخواهم بروم کار دارم. مرد گفت نروی بهتر است .
پسر در را بست و به بیرون رفت در کوچه
جوب خون است کمی ترسید جلو رفت صدای دادی شمید که
ڪمڪــــــ ڪمڪــــ
ترسیدنش زیاد شد جلو رفت انگشتی را دید
دیگر خیلی ترسید سایه عجیبی دید
وایساد موجود عجیبی درامد بیرون
خیلی ترسناک بود و بوی بدی میداد
چند نفر از اون موجود درامدن بیرون
دیگر همون حا که بودم وایسادم چون
فڪر ڪردم بهتر است
یکی از انھا امد دستمذرا گاز بگیرد که
دویدم دویدم
انقدر ڪہ از این بیشتر نمیشد
یکی از اون موجود امد جلوم عقبی میخواست
حلم بدهد که یک مرد مرا انداخت ڪنار
من مرد را دیدم ولی خوب تشخیص ندادم
صبح که پاشدم در خانه بودم نامه ای تو کمدم بود
برداشتم خواندم نوشته بود
بی موقع بیرون نرو
- ۱.۸k
- ۲۲ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط